﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزگار ما</title>
    <description>در باره رفتار بنی آدم</description>
    <link>http://h-samani.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>هوشنگ سامانی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 17 Feb 2012 11:46:43 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>کمانچه‏نواز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="color: #800080; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;کمانچه&amp;rlm;نواز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کامران آجودان&amp;rlm;پور پس از سال&amp;rlm;ها فعالیت سیاسی در حزب توده و گذراندن پنج سال زندان جمهوری اسلامی، بی&amp;rlm;خیال ایران شده و در اروپا مسکن گزیده بود. دیگر حوصله گذشته را نداشت و بارها و بارها در گردهم&amp;rlm;آیی&amp;rlm;های دوستانه، همه فعالیت&amp;rlm;های سیاسی خویش را انکار می&amp;rlm;کرد و چندین&amp;rlm;باره بر بیهودگی آن، مهر تأیید می&amp;rlm;کوفت اما در عین حال از حس و حال آن دوران راضی بود و می&amp;rlm;گفت &amp;laquo;آن زمان ما بر این باور بودیم که بهترین راه نجات بشر، آرمان&amp;rlm;های حزب توده است. در ذهن ما لنین، استالین، خروشچف و برژنف، فرستادگانی برای رستگاری توده&amp;rlm;ها بودند و به همین دلیل، شیفته مرام حزب توده شدیم. بعداً که فهمیدیم همه سراب بود، دیگر عمری تلف شده و راه به جایی نداشتیم. توبه کردیم و از بند خلاص شدیم.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با وجود این، کامران همواره اخبار تحولات منطقه و به ویژه ایران را از رسانه&amp;rlm;های مختلف دنبال می&amp;rlm;کرد. تماشای تلویزیون بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی فارسی یکی از دلمشغولی&amp;rlm;های همیشگی&amp;rlm;اش بود. به ویژه اخبار فرهنگی و هنری که به اعتقاد وی، خیلی حرفه&amp;rlm;ای تولید می&amp;rlm;شدند. یک شب در حالی که مست شراب بود، نگاهش بر صفحه تلویزیون خیره ماند. تلویزیون بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی بخش&amp;rlm;هایی از یک کنسرت موسیقی ایرانی در اروپا را نشان می&amp;rlm;داد. خود کامران در جوانی دست به ساز بود و همه سازهای ایرانی را اگر نمی&amp;rlm;نواخت، دست کم خوب می&amp;rlm;شناخت. ترکیب نشستن گروه جوان و موسیقی زیبای&amp;rlm;شان برای کامران دور از وطن خیلی خوشایند بود. ناخودآگاه دستگاه کنترل تلویزیون را به گوشه&amp;rlm;ای پرت کرد تا با خاطری آسوده تا به انتها ببیند. بیشتر غرق تماشای موسیقی بود تا تصویر نوازندگان و چون به خود آمد، دید موسیقی نیست و پشت پرده کنسرت را نشان می&amp;rlm;دهند که گزارشگر تلویزیون بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی با تک&amp;rlm;تک نوازندگان گپی دوستانه به راه انداخته است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بلندگوی زندان به ترتیب الفبا نام زندانیان را برای ملاقات با خانواده&amp;rlm;هایشان فرا می&amp;rlm;خواند. به طور معمول نام کامران آجودان&amp;rlm;پور و تهمورس آویژگان پشت سر هم خوانده می&amp;rlm;شد. به همین دلیل این دو زندانی علاوه بر خاطرات هم&amp;rlm;بندی بودن&amp;rlm;شان، از دیدارهای هفتگی با خانواده&amp;rlm;هایشان نیز خاطرات مشترکی داشتند. هر دو فعال سرسخت سیاسی و هر دو متمایل به حزب کمونیست شوروی، تنها تفاوت&amp;rlm;شان در زندگی زناشویی خلاصه می&amp;rlm;شد، کامران مجرد و تهمورس صاحب زن و یک دختر بچه. چون باجه دیدار آن&amp;rlm;ها کنار هم بود، عملاً طرف&amp;rlm;های همدیگر را به خوبی می&amp;rlm;دیدند و می&amp;rlm;شناختند. مادر کامران برای تهمورس همان قدر آشنا بود که مینا، زن تهمورس برای کامران.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تفاوت دیگر این دو با سایر زندانیان، نام و فامیل ویژه&amp;rlm;شان بود که گهگاه سوژه&amp;rlm;ای برای گپ&amp;rlm;های دوستانه می&amp;rlm;شد. به اعتقاد کامران اگر همه ایران را شخم بزنند، امکان ندارد فرد دومی پیدا شود که نامش تهمورس و فامیلش آویژگان باشد. البته هر دو قبول داشتند که نام&amp;rlm;های کامران و تهمورس کم و بیش در میان خانواده&amp;rlm;های ایرانی پرطرفدارند ولی فامیل&amp;rlm;هایشان کاملاً انحصاری است. کامران بارها در همین درددل&amp;rlm;ها گفته بود شاید چند صد نفر در ایران پیدا شوند که فامیل آجودان&amp;rlm;پور، آجودان&amp;rlm;باشی و آجودانی داشته باشند ولی آویژگان واقعاً نوبر است و این فامیل را خیلی دوست داشت. همواره به تهمورس می&amp;rlm;گفت: &amp;laquo;تو راستی راستی در همه ایران تکی&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روزی پس از دیدار هفتگی با خانواده&amp;rlm;هایشان در حال بازگشت به بند، کامران متوجه شد تهمورس آویژگان رنگ و رخش دگرگون است. به نیکی دانست مشکلی درون خانوادگی پیش آمده وگر نه هیچ تهدید و فشاری از سوی مأموران زندان در کار نبود. به نرمی دوست هم&amp;rlm;بندی&amp;rlm;اش را وادار به گشودن سفره دل ساخت. پس آگاه شد که مینا، همسر تهمورس با دانستن حکم قطعی پانزده سال زندان شوهرش، از دادگاه تقاضای طلاق کرده است و نیک می&amp;rlm;دانست که بر اساس قوانین مدنی، این تقاضا به راحتی پذیرفته خواهد شد. تنها چهار سال از محکومیت او سپری شده بود. کامران هم از این رویداد غمگین شد. انگار خودش را فامیل آن&amp;rlm;ها می&amp;rlm;دانست. با وجود مجرد بودنش خوب می&amp;rlm;دانست که در شرایط سخت زندان، این جدایی چه ضربه سنگینی به روح تهمورس آویژگان خواهد زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گزارشگر تلویزیون بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی با سرپرست گروه که سنتوری زیر بغل گرفته بود، خوش و بش می&amp;rlm;کرد. سپس نوبت نوازنده تار گروه شد. کامران خودش در جوانی نزد عطا جنگوک مختصری تار آموخته بود. خیلی دوست داشت گفت&amp;rlm;وگوی گزارشگر بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی با نوازنده تار گروه را ببیند که اصلاً او را نمی&amp;rlm;شناخت. انگار می&amp;rlm;خواست یک ریشه مشترک با وی بیاید؛ آن هم تنها برای یک دلخوشی بی&amp;rlm;هزینه. کودکانه منتظر بود چیزکی از دهان آن نوازنده تار بیرون بیاید و او را در این دیار غریب اندکی شادمان کند. یک مشت سخن&amp;rlm;های تعارف&amp;rlm;آمیز رد و بدل شد و چون گزارشگر بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی از نوازنده پرسید نزد چه کسی تار آموخته است، کامران دو گوش دیگر قرض کرد تا مبادا پاسخ او از چنگال گوش&amp;rlm;هایش بگریزد. اما نیازی به این همه خیز برداشتن نبود. چون طرف خیلی آرام و شمرده گفت &amp;laquo;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a title="زنده&amp;rlm;یاد عطا جنگوک" href="http://our-music.blogfa.com/post-190.aspx"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زنده&amp;rlm;یاد عطا جنگوک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&amp;raquo;. انگار خبر مهمی به گوش کامران رسیده باشد، کودکانه غرق در شادی شد و فوری به آشپزخانه رفت تا به افتخار خودش قهوه&amp;rlm;ای بسازد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با وجود آن که زندانبانان بند سیاسی، آدم&amp;rlm;های اصولاً خشنی بودند ولی گاهی نرمش&amp;rlm;های کوچکی به خرج می&amp;rlm;دادند، از جمله هنگام ملاقات خانوادگی. برای مثال آنان که فرزند خردسال داشتند، می&amp;rlm;توانستند کمی بیشتر از اندازه با خانواده&amp;rlm;شان باشند. حتی کامران نیز به خاطر حسن رفتارش گاهی مورد عنایت برادران زندانبان قرار می&amp;rlm;گرفت و اجازه داشت با خانواده تهمورس خوش و بشی بکند، به ویژه با دختر چهار ساله تهمورس که خیلی با نمک بود. وقتی از ملاقات بازمی&amp;rlm;گشتند تا یکی دو ساعت سخن&amp;rlm;های خانوادگی میان این دو زندانی جریان داشت. نخستین بار وقتی کامران نام دختر کوچولوی تهمورس را از دهان پدرش به گوش فرو برد، خیلی تعجب کرد و همچنین خیلی ذوق&amp;rlm;زده. نامی کاملاً ایرانی ولی کاملاً غریب در زمانه ما. تهمورس توضیح داده بود که آن را از نوشته&amp;rlm;های تاریخی ربوده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کامران نیک می&amp;rlm;دانست در &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a href="http://our-music.blogfa.com/cat-23.aspx"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;آسیای میانه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; نام&amp;rlm;هایی چون زرینه و نگینه فراوانند اما در ایران امروزی شاید نتوان موردی پیدا کرد. چون هر دو هوادار حزب وابسته به شوروی کمونیستی بودند، به طور طبیعی تاریخ سرزمین&amp;rlm;های زیر نفوذ کمونیزم را می&amp;rlm;دانستند و هر دو علاوه بر گرایش&amp;rlm;های سیاسی، یک علاقه ویژه&amp;rlm;ای به تمدن ایران قدیم که اینک بخشی از شوروی کمونیستی محسوب می&amp;rlm;شد، داشتند. تهمورس همزمان با پدر شدنش نام نورسیده خود را زرینه نهاده بود تا تعلق خاطرش به این جغرافیای باستانی ایران را نشان دهد. اما این نامگذاری چندان بی&amp;rlm;هزینه نبود. پیشتر برای کامران تعریف کرده بود که همسرش مینا تنها به خاطر همخوانی با نام خودش اصرار داشت نام دخترشان رامینا باشد ولی تهمورس بدون هیچ عقب&amp;rlm;نشینی، اراده&amp;rlm;اش را بر وی تحمیل کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تکلیف کامران و تهمورس در زندان کاملاً روشن بود. برای کامران هفت و برای تهمورس پانزده سال زندان بریده بودند. با این وجود، سالی یکی دو بار بازجوها می&amp;rlm;آمدند و ایشان را با پرسش&amp;rlm;های خود می&amp;rlm;پیچاندند. گر چه آنان دیگر سخن نویی در چنته نداشتند که به بازجویان بگویند ولی هر بار ناچار بودند به پرسش پایانی آنان پاسخی روشن بدهند. بازجوها می&amp;rlm;پرسیدند آیا به اسلام اعتقاد داری یا نه؟ و پاسخ این دو زندانی در هر بار سخنی روشن و تغییر ناپذیر بود. کامران می&amp;rlm;گفت آری و تهمورس پاسخ نه می&amp;rlm;داد. البته کامران به لحاظ عملی در قید و بند مسائل دینی نبود ولی به طور سنتی بچه مسلمان بود و گرایش وی به حزب توده، ریشه عدالت&amp;rlm;خواهانه داشت و هرگز نتوانسته بود آن را با بی&amp;rlm;دینی همسنگ بپندارد. در نتیجه پاسخ وی به بازجوها ریشه در همان باورهای شخصی داشت. در نقطه مقابل تهمورس نیز دقیقاً چنین رویکردی داشت. او قلباً اعتقادی به دین اسلام نداشت ولی آرمان&amp;rlm;های حزب توده را دوست داشت و در این اندیشه بود که رستگاری بشر با چنین الگویی محقق می&amp;rlm;شود. کامران و تهمورس هیچ&amp;rlm;گاه تلاش نمی&amp;rlm;کردند نظر شخصی خود را بر دیگری تحمیل کنند. در نتیجه بازجویی&amp;rlm;های تکراری آن دو، پاسخ&amp;rlm;های تکراری داشت، هم برای خودشان و هم برای برادران بازجو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد از چهار سال و چند ماه هم&amp;rlm;بندی با تهمورس، این نخستین باری بود که بلندگو نام کامران را به تنهایی صدا کرد تا به دیدار خانواده&amp;rlm;اش برود. با بغضی نترکیده به تهمورس نزدیک شد و از این که او ملاقات&amp;rlm;کننده&amp;rlm;ای ندارد، اظهار تأسف کرد. از این که به دیدن پدر و مادرش می&amp;rlm;رود، خیلی شنگول نبود. عادت کرده بود در هر دیدار، سلام و علیکی با مینا همسر تهمورس بکند و به ویژه کمی با زرینه کوچولو بگو و بخندی از پشت گوشی راه بیندازد اما این بار نه مینایی در کار بود و نه زرینه. او قانوناًَ جدا شده بود و با همسر جدیدش زندگی می&amp;rlm;کرد. کسی نبود تنها دلخوشی تهمورس یعنی زرینه کوچولو را برای ملاقات بیاورد. وقتی از ملاقات به بند بازگشت، تهمورس ناخودآگاه کامران را در آغوش کشید و هر دو لحظاتی گریستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تهمورس بر اثر فشارهای زندان تقریباً از همه آرمانهای سیاسی خود دست کشیده بود و امید داشت پس از آزادی دنبال زندگی شخصی&amp;rlm;اش برود. او دیگر آرزوی تحقق عدالت با گسترش کمونیزم را نداشت و تنها به این می&amp;rlm;اندیشید کی از بند رها خواهد شد. با جدا شدن مینا، اندک امیدش به ادامه زندگی از دست رفته بود. همه آرمان&amp;rlm;ها و آرزوها بربادرفته به نظر می&amp;rlm;رسیدند. به هیچ چیز اعتقاد نداشت، نه کمونیزم، نه اسلام و نه سرمایه&amp;rlm;داری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هنوز دو سال و اندی از محکومیت کامران باقی مانده بود و نزدیک به ده سال از محکومیت تهمورس. هیچ ارتباطی با بیرون زندان نداشتند. فقط اخبار رسمی حکومتی را از تلویزیون دنبال می&amp;rlm;کردند. روزی چند تن از بازجویان سراسیمه وارد بند شدند و داستان تکراری ماه&amp;rlm;های پیشین آغاز شد. برای کامران و تهمورس، تازگی نداشت. همان پاسخ&amp;rlm;های همیشگی را تحویل دادند که ظاهراً اگر پاسخ دیگری می&amp;rlm;دادند، تغییری در سرنوشت&amp;rlm;شان ایجاد نمی&amp;rlm;شد. هرگز به عقل این دو زندانی جون&amp;rlm;جونی خطور نمی&amp;rlm;کرد، روزی پاسخ همین پرسش تکراری، زنگ جدایی آن دو را به صدا درآورد. روز بعد به سراغ تهمورس آمدند و او را بردند. کامران دو سه ماهی از تهمورس خبر نداشت تا این که خودش را احضار کردند. خیلی آشفته بود، به ویژه آن که از سرنوشت دوست هم&amp;rlm;بندی&amp;rlm;اش کاملاً بی&amp;rlm;خبر بود. در اتاق ویژه، بازجویی غیر از آن فرد همیشگی کمی دورش قدم زد و پرسش تکراری را بار دیگر تکرار کرد. کامران همچون روبات، پاسخ تکراری داد که من الان یک مسلمانم و قبلاً طرفدار حزب توده ایران بودم. بازجو انگار که این پاسخ با نوشته&amp;rlm;های پرونده روی میز همخوانی دارد، سری تکان داد و با گویش اصفهانی و محترمانه&amp;rlm;ای گفت: &amp;laquo;بسیار خب، شوما از گذراندن مابقی زندون معاف شدی. برو آماده شو، فردا صبح مرخصی.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کامران علاقه زیادی به قهوه سیاه داشت. می&amp;rlm;گفت: &amp;laquo;آدم یا نباس قهوه بخوره یا اگه می&amp;rlm;خوره فقط بلک&amp;rlm;کافی Black coffee&amp;raquo;. به همین دلیل همیشه با درست کردن آن، به خودش و یا مهمان عزیزش خدمت می&amp;rlm;کرد. آن شب همچنان که در آشپزخانه به درست کردن قهوه دوست داشتنی&amp;rlm;اش مشغول بود، تصاویر تلویزیون را دنبال می&amp;rlm;کرد که اینک گپ دوستانه گزارشگر بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی با نوازنده کمانچه را نشان می&amp;rlm;داد. بیشتر صدا را می&amp;rlm;شنید تا این که به تصاویر خیره شود. قهوه که آماده شد، آرام&amp;rlm;آرام آمد و روی کاناپه نشست و با حوصله چشم&amp;rlm;هایش را به صفحه رنگی دوخت. کامران آدم نظربازی نبود ولی از چهره دوست&amp;rlm;داشتنی نوازنده کمانچه خوشش آمد و با علاقه بیشتری به سخنانش گوش سپرد: &amp;laquo; ... فراگیری کمانچه را نزد اساتید هادی منتظری، سعید فرجپوری و &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a href="http://our-music.blogfa.com/post-98.aspx"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;اردشیر کامکار&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; دنبال کردم ...&amp;raquo; گویا آخر گفت&amp;rlm;وگو رسیده بود و گزارشگر با اعلام پایان وقت، از نوازنده خواست یک بار دیگر خود را معرفی کند و چون کامران در سر و صدای قهوه درست کردن، چیز درست و حسابی نشنیده بود، کمی گوش&amp;rlm;هایش را تیز کرد تا مبادا این کلام آخری از دستش برود. دختر زیبا همچنان که کمانچه را چونان کودکی در آغوش داشت، به آرامی گفت: &amp;laquo;زرینه آویژگان!!!&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کف لیوان قهوه سیاه را انگار با برش لیزر بریده باشند، یکباره همه آن معجون سیاه و داغ فرو ریخت و بر روی دو پای کامران به رقص درآمد. آنقدر داغ بود که وحشیانه فریادی کشید و لیوان از دستش به کنجی برخورد و شکست. خیلی طول کشید تا سوزش این سوختگی از سرش بپرد. با حالتی نزار به خود می&amp;rlm;پیچید تا درد بدنی فروکاهد ولی انگار تنها بدنش نبود که می&amp;rlm;سوخت. کم&amp;rlm;کم احساس کرد، قلبش نیز به شدت می&amp;rlm;سوزد. یادش آمد درست بیست و سه سال پیش وقتی از زندان بیرون آمد، در به در سراغ تهمورس آویژگان را گرفت تا این که در یکی از روزهای سرد پاییزی دانست او نیز در میان اعدام&amp;rlm;های گروهی تابستان سال 1367 خورشیدی بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همچنان که سیب&amp;rlm;زمینی&amp;rlm;های رنده&amp;rlm;شده را بر روی دو پای سوخته&amp;rlm;اش می&amp;rlm;نهاد، بار دیگر نظرش به صفحه تلویزیون خیره ماند. خیلی دوست داشت یک بار دیگر سیمای زرینه را ببیند و یا دست کم بخشی از اجرای موسیقی آن گروه را بشنود اما تلویزیون بی&amp;rlm;بی&amp;rlm;سی در آن ساعت گیر داده بود به فنآوری هسته&amp;rlm;ای و دور جدید تحریم&amp;rlm;های غرب علیه ایران. کامران که دل خوشی از ماجرا نداشت، کنترل تلویزیون را برداشت و همچنان که با خشم کلید قرمز را فشار می&amp;rlm;داد، زیردندانی گفت: &amp;laquo;مادر قحبه&amp;rlm;های عوضی! شاشیدم به اون تحریم&amp;rlm;هاتون&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;داستان&amp;rlm;های دیگر:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="posttitle"&gt;&lt;a class="posttitle" href="http://h-samani.persianblog.ir/post/17/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;گوهرپاک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a title="زن درمانی" href="http://h-samani.persianblog.ir/post/18/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;زن درمانی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a title="داستان روناک" href="http://h-samani.persianblog.ir/post/16/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;داستان روناک&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/15/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;رویای یک زن خیابانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/14/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;من انقلابو دوس دارم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://h-samani.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>هوشنگ سامانی</author>
      <comments>http://h-samani.persianblog.ir/comments/34024/8940440/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34024.post-8940440</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 11:46:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زن درمانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="color: #800080; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;زن درمانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ده سال از نخستین رویارویی محمود و نفیسه می&amp;rlm;گذشت. اینک شبی دیگر، هر دو عریان روی تخت خوابیده که نه، بلکه نشسته و چونان اولین شب پیوندشان در بُهت و شرم فرو رفته&amp;rlm;اند. حاصل زندگی مشترک دو فرزند نه و پنج ساله است با هزاران خاطره خوش در سفرهای زیارتی مشهد و کربلا و مکه و مدینه اما امشب گویا آن همه خاطره شیرین، هیچ مزه&amp;rlm;ای ندارند. محمود و نفیسه هر دو پرورش یافته خانواده&amp;rlm;های مذهبی و انقلابی&amp;rlm;اند. نخستین رابطه جنسی&amp;rlm;شان را در حجله تجربه کردند. هر دو خجالتی و هر دو غرق در شرمی همراه با ذوق&amp;rlm;زدگی به زیر یک لحاف خسبیدند و اینک انگار نه انگار ده سال از آن شب فرخنده می&amp;rlm;گذرد. نه مرد یارای سخن سفتن دارد و نه زن چاره&amp;rlm;ای در سر. فقط مات و مبهوت به اندام یکدیگر زُل زده&amp;rlm;اند. گویا خود آدم و حوایند که لخت و عور تازه پا به این خراب&amp;rlm;آباد نهاده&amp;rlm;اند. تقریباً یک ماه پیش اول باری که چنین وضعی پیش آمد، با خیر و خوشی همه چیز را به گردن خستگی جسمی محمود گذاشتند و با شوقی افزون سر بر بالین نهادند تا شبی دیگر و ماجرایی دیگر ولی الان همه چیز غیر عادی است. لاجرم چاره&amp;rlm;ای باید و این کار از محمود سخت می&amp;rlm;آید که خویش را وارد معرکه&amp;rlm;ای ناخواسته کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مهندس محمود سادات&amp;rlm;حسینی، دانش آموخته رشته هوافضای دانشگاه صنعتی شریف و عضو رسمی صنایع موشکی سپاه پاسداران است. بخش کوتاهی از عمرش را در جنگ هشت ساله ایران و عراق گذرانده و از این نظر جایگاه خوبی در بدنه سپاه دارد. با پسرعموی خانمش مهندس علیرضا عمرانی خیلی اَیاق است. در واقع واسطه ازدواج محمود و نفیسه هم او بود که با چرپ زبانی&amp;rlm;هایش محمود را به دام انداخت. البته این کنایه معمولاً ورد زبان محمود است تا در نشست&amp;rlm;های خانوادگی چنین وانمود کند که علیرضا عمرانی دختر عمویش را به او قالب کرده ولی واقعیت امر شیفتگی بیش از حد محمود به نفیسه بود. شخصیت متین، چشمان درشت، صورت پهن، بینی کشیده، گونه&amp;rlm;هایی کمی برجسته، لبانی دلفریب و اندام هوسناک وی که حتی چادر مشکی حریفش نبود، هر نرینه&amp;rlm;ای ولو سکولار و بی&amp;rlm;دین را وسوسه می&amp;rlm;کرد دست کم تقاضای مشروع و مقبولش را در قالب خواستگاری طرح کند اما نفیسه همواره منشی انکارپیشه داشت و همه خواستارانش را در عطشی سوزان غوطه&amp;rlm;ور می&amp;rlm;ساخت. حتی محمود هم یکی از آن دلدادگان دلسوخته بود که می&amp;rlm;گفت یا نفیسه یا هیچ تا این که علیرضا عمرانی برادری کرد و قرعه کار به نام محمود عاشق افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روز چهارشنبه بر اساس هماهنگی&amp;rlm;های پیشین، محمود و جمعی دیگر از همکارانش برای یک آزمایش موشکی راهی کویر شدند. قرار بود فردای آن روز موشک&amp;rlm;ها شلیک شوند و لازم بود یک روز زودتر در آن جا باشند. علیرضا عمرانی جایگاهی بالاتر از محمود داشت و به نوعی رئیس وی هم بود. پیشینه جنگی نداشت ولی خوب توانسته بود پله&amp;rlm;های ترقی را در یگان موشکی سپاه یکی&amp;rlm;یکی درنوردد. وقتی سوار بر خودروی نظامی به سوی کویر گاز می&amp;rlm;دادند، متوجه شد محمود خیلی سرحال نیست. همانند تجربه&amp;rlm;های پیشین سفر، لطیفه&amp;rlm;سرایی&amp;rlm;های معمولاً جنسی را آغاز کرد و هر بار موفق&amp;rlm;تر از پیش توانست همراهان را بخنداند. هیچ یک از این&amp;rlm;ها در دل محمود اثر نکرد تا دست کم یک پوزخندی بزند چه رسد به قهقهه. علیرضا دست بردار نبود و چون به مقصد رسیدند، دستی بر پشت محمود نواخت و گفت: &amp;laquo;داداشی! امشب و فردا شب مهمون مایی. شب جمعه بی&amp;rlm;شب جمعه!!&amp;raquo; علیرضا منتظر بود با تجربه شوخی&amp;rlm;های گذشته، دست کم واکنشی از محمود ولو کم&amp;rlm;سو داشته باشد و چون دید طرف هنوز خمار است، آخرین تیرش را به سوی قلب اندوه&amp;rlm;گین وی نشانه گرفت. &amp;laquo;ببین گوگوری! فردا پنج&amp;rlm;شنبه واسه اسلام موشک هوا می&amp;rlm;کنی، پس فردا که رسیدی خونه واسه خودت&amp;raquo;. محمود نتوانست خودش را کنترل کند و با پشت دست محکم بر سینه علیرضا نواخت. واکنش غیره منتظره&amp;rlm;ای که برای سایر همکاران هم عجیب بود. در نتیجه مداخله کردند و قرار بر این شد تا پایان مأموریت نظامی، هیچ سخن خارج از موضوعی گفته نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آزمایش موشکی با کمی دیرکرد پایان یافت و در نتیجه گروه اعزامی به کویر بامداد شنبه وارد تهران شدند. محمود خوشحال از موفقیت آزمایش، یکسره به محل کارش رفت تا در اینترنت بازخورد آن را ببیند. تقریباً همه پایگاه&amp;rlm;های فارسی زبان پوشش خبری داده بودند. نکته مهمی که برای محمود عجیب و تا حدی دلخور کننده بود، ادعای برخی رسانه&amp;rlm;ها مبنی بر ساختگی بودن تصاویر آزمایش موشکی ایران با استفاده از نرم&amp;rlm;افزار فوتوشاپ بود. او چگونه می&amp;rlm;توانست بپذیرد حاصل سال&amp;rlm;ها تلاش خود و همکارانش چنین هیچ پنداشته شود؟ دست کم به چشم خودش دید که موشک&amp;rlm;ها چگونه هوایی شدند و در کیلومترها دورتر فرود آمدند. با این وجود بد جوری اندیشناک شد. وقتی این گونه جنگ رسانه&amp;rlm;ای به راه می&amp;rlm;اندازند، چگونه می&amp;rlm;شود با استفاده از فوتوشاپ، پیروزمندانه از این میدان بیرون آمد؟ اگر جنگ واقعی باشد، چه؟ آیا فوتوشاپ می&amp;rlm;تواند پاسخ&amp;rlm;گوی حمله موشکی دشمن باشد؟ و با این پرسش&amp;rlm;های غمگنانه ذهنش به اتاق خواب و نفیسه دوست داشتنی&amp;rlm;اش رفت. با خود گفت ای کاش می&amp;rlm;شد بازی اتاق خواب را هم با فوتوشاپ ماستمالی کرد ولی ناگهان تلنگری به خویش زد. نیک می&amp;rlm;دانست اتاق خواب میدان جنگ نیست ولی کم از میدان جنگ هم نیست. فوتوشاپ که هیچ، هزار نرم&amp;rlm;افزار دیگر هم بنویسند، به کار آن جا نمی&amp;rlm;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفیسه در عین دانش&amp;rlm;آموختگی با درجه کارشناسی ارشد، در خصوص شوهرداری کاملاً سنتی بود و آموزه&amp;rlm;های دینی را خیلی مورد توجه قرار می&amp;rlm;داد. آموخته بود هنگام ورود همسر به خانه&amp;rlm;اش کاری کند تا خنده بر لبان وی بنشیند. همیشه هم موفق بود و با شگردهای خاص خودش چنین می&amp;rlm;کرد. این بار پس از مأموریت سه روزه محمود، او بیکار ننشسته بود و با استفاده از تلفن و اینترنت و کتاب&amp;rlm;های گوناگون و حتی مشاوره&amp;rlm;های پزشکی از طریق برخی دوستانش، با دستی پر به انتظار شوهر نشسته بود. از سوی دیگر با وجود اعلان موفقیت&amp;rlm;آمیز بودن آزمایش موشکی سپاه توسط رسانه&amp;rlm;های داخلی، محمود هیچ انگیزه&amp;rlm;ای برای خوشحالی در کنار خانواده&amp;rlm;اش نداشت و در واقع می&amp;rlm;رفت تا با دست خالی معشوقه دوست داشتنی&amp;rlm;اش را زیارت کند. می&amp;rlm;دانست در شرایط حاضر، حتی اگر موشک اتمی هم به هوا بفرستد، دردی از خانواده&amp;rlm;اش درمان نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چهره خندان و جذاب نفیسه هیچ&amp;rlm;گاه بی اثر نبود و دست کم برای بیست دقیقه&amp;rlm;ای محمود از آن پریشان&amp;rlm;حالی بیرون آمد. بچه&amp;rlm;ها در اتاق دیگر مشغول تماشای تلویزیون بودند و آن دو در خلوتی ناخواسته. نفیسه که انگار کشف مهمی کرده باشد، چنین وانمود کرد؛ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند و محمود کمی ذوق&amp;rlm;زده منتظر بود تا ببیند این بانوی نیکروی آریایی در جعبه مارگیری&amp;rlm;اش چه پنهان کرده است. خیلی مختصر و مفید گفت: &amp;laquo;خیلی گشتم تا بالاخره نشونی درستی پیدا کنم. دکتر سراج&amp;rlm;الدین نعمت&amp;rlm;منصور متخصص بیماری&amp;rlm;های جنسی از آلمان. با کمک دوستانم واسه همین هفته نوبت گرفتم. می&amp;rlm;گن تو این کار رودست نداره. به امید خدا درست می&amp;rlm;شه.&amp;raquo; محمود دو دل بود. از یک سو می&amp;rlm;خواست به این بحران پایان بدهد و از سوی دیگر می&amp;rlm;ترسید داستان معالجه وی کم&amp;rlm;کم ورد زبان فامیل بشود. چون بستگان هر دو طرف خیلی با هم جور بودند و تقریباً از چم و خم هم خبر داشتند و کافی بود آن&amp;rlm;ها سه جلسه به مطب یا بیمارستانی پا بگذارند. نه از روی فضولی و کنجکاوی بلکه از دیدگاه انسانی و خانوادگی، خود را محق می&amp;rlm;دانستند تا وارد ماجرا شوند و به نوعی کمک کرده باشند. اتفاقاً این مورد از آن دست مواردی بود که همراهی دیگران سودی در بر نداشت، فقط زجر و شکنجه روحی بود و بس.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;منشی زیبای دکتر سراج&amp;rlm;الدین نعمت&amp;rlm;منصور از اتاق بیرون آمد و گفت: &amp;laquo;آقای محمود سادات&amp;rlm;حسینی، خانم نفیسه عمرانی! بفرمایید داخل&amp;raquo; و سپس رو به دو فرزند محمود و نفیسه ادامه داد: &amp;laquo;بچه&amp;rlm;ها بیایید اینجا، واستون خوراکی&amp;rlm;های خوشمزه خریدم&amp;raquo;. آنسوی اتاق، دکتر نعمت&amp;rlm;منصور قدم می&amp;rlm;زد و چون زن و شوهر وارد شدند، با خونسردی دستور داد بنشینند. کارش رو خوب بلد بود و با آن که دید نفیسه چادری است و محمود هم ته ریشی دارد، محافظه&amp;rlm;کاری نکرد و گفت: &amp;laquo;بر اساس تجربه کاری&amp;rlm;ام ناچارم یادآوری کنم تا بدون هیچ شرم و خجالتی صاف بریم سر اصل مطلب و بنابراین خواهش می&amp;rlm;کنم بی&amp;rlm;پرده سخن بگید. شاید زودتر نتیجه بگیریم. روشن شد؟&amp;raquo; نفیسه سرش را به زیر انداخت و محمود با ته صدایی نامطمئن پاسخ داد: &amp;laquo;بله آقای دکتر&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خانم منشی از پذیرایی کم نگذاشت و همه جور چِلسمه و تخمه و چایی و بیسکوئیت به خورد بچه&amp;rlm;ها داد. زهرا کوچولوی پنج ساله حاضر نشد مهر مادری را به شکم بفروشد و در نیمه&amp;rlm;های فرآیند شکم&amp;rlm;چرانی هوای مادرش را کرد. منشی خواست با چند شکلات خوشرنگ خرش کند ولی زهرا به سوی اتاق پزشک دوید و درش را به زحمت باز کرد. خانم منشی تازه دستش به زهرا رسیده بود که دکتر گفت: &amp;laquo;نیازی نیست. بذارید بیان تو. ما دیگه کارمون تموم شده&amp;raquo; و بعد رو به محمود ادامه داد: &amp;laquo;از سخن&amp;rlm;های شما چنین برمی&amp;rlm;آد که مشکل احتمالاً روحی و روانی نیست و ناگزیر باید آزمایش بدنی بدید. من شما را به بیمارستان بقیةالله معرفی می&amp;rlm;کنم&amp;raquo;. تا نام بقیةالله آمد، محمود گارد گرفت و نه آورد و چون دکتر کنجکاو شد، توضیح داد بیمارستان سپاه است و همکاران زیادی در آن مشغول خدمت&amp;rlm;اند که دوست ندارد برای چنین آزمایشی وی را ببینند. دکتر نعمت&amp;rlm;منصور با درک شرایط خانوادگی و کاری محمود پیشنهاد داد وی به بیمارستان نیروی هوایی ارتش معرفی شود که از این جهت دارای آزمایشگاه تخصصی است و معمولاً قوه مردانگی خلبانان را آزمایش می&amp;rlm;کند. زهرا کوچولو کمی بی&amp;rlm;تابی می&amp;rlm;کرد. نفیسه ناچار شد او را از اتاق دکتر بیرون ببرد. محمود هم داشت به دنبالش می&amp;rlm;رفت که دکتر نعمت&amp;rlm;منصور به آرامی گفت: &amp;laquo;وقتی پاسخ آزمایش را گرفتید، نیازی به حضور همسرتون نیست&amp;raquo;. پوزخند ملیح محمود حکایت از رضایت نسبی داشت و با حالتی مخصوص گفت: &amp;laquo;بله، بله، حتماً آقای دکتر&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تازه شام خورده بودند که تلفن به صدا درآمد. نفیسه گوشی را برداشت و بی&amp;rlm;درنگ گل رویش شکفت. آنسوی خط پسرعمویش علیرضا عمرانی بود. خوش و بشی گرم کردند و نوبت محمود رسید. علیرضا که از حال و روز این زن و شوهر خبر نداشت و از برخورد تند محمود هنگام آزمایش موشکی در کویر چیزی دستگیرش نشده بود، با شور و شعفی زیاد احوال محمود را پرسید و در ادامه مژده داد که مهم&amp;rlm;ترین آزمایش موشکی را پیش رو دارند. به محمود توصیه کرد ضمن حفظ نکات امنیتی، وقت بیشتری را به این کار بدهد تا پس از آزمایش موفقیت&amp;rlm;آمیز، یک مرخصی دندانگیر برایش جور کند. محمود کنجکاوانه می&amp;rlm;خواست بداند کدام یک از پروژه&amp;rlm;ها قرار است رونمایی بشود. علیرضا به صورت رمزی گفت: &amp;laquo;همون که می&amp;rlm;تونه خونه مرد یه چشمی رو هدف بگیره&amp;raquo;. کمی خندیدند و گوشی تلفن فرود آمد. محمود به صورت آنلاین نفهمید منظور علیرضا چه بود. کمی اندیشید تا یادش آمد مرد یه چشمی، همون موشه دایان مشهورترین ژنرال اسرائیلی است. نفیسه همانند تجربه&amp;rlm;های پیشین می&amp;rlm;خواست بداند این بار قرار است چه گلی به سر صنایع نظامی ایران زده شود و طبق معمول کنجکاوانه چشم به دهان شوهرش دوخته بود که محمود به رسانه&amp;rlm;های رسمی حواله داد تا هر چه گفتند، همان را بپذیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از طرف مقامات بالا اعلام شد بزرگ&amp;rlm;ترین آزمایش موشکی یک هفته&amp;rlm;ای دیرتر صورت بگیرد. ظاهراً یوم&amp;rlm;اللهی در پیش بود. محمود فرصت را غنیمت شمرد و فوری به بیمارستان نیرو هوایی ارتش رفت. با معرفی&amp;rlm;نامه&amp;rlm;ای که از ستاد مشترک نیروهای مسلح با خود برده بود، خیلی تحویلش گرفتند و سنگ تمام گذاشتند. خوشبختانه سرشان خلوت بود و هر گونه دقت و سرعت لازم بود، به کار بستند. دو روز بعد محمود بی آن که چیزی به نفیسه بگوید نوبت دکتر سراج&amp;rlm;الدین نعمت&amp;rlm;منصور گرفت و با خوشحالی همراه با یک دریا امیدواری پا به درون اتاق دکتر نهاد. همچنان که دکتر نعمت&amp;rlm;منصور متحیرانه برگه&amp;rlm;های آزمایش را می&amp;rlm;نگریست، منشی و دستیارش عکس&amp;rlm;های رادیولوژی و سی&amp;rlm;تی&amp;rlm;اسکن را در قابی می&amp;rlm;نهاد تا دکتر نیم نگاهی به آن&amp;rlm;ها بیندازد. آن دو به شدت سرگرم کار خویش بودند. گوشی تلفن همراه محمود زنگ زد. او که قصد پاسخ دادن نداشت، گوشی را از جیب بیرون آورد تا ریجکت کند ولی تا چشمش به شماره علیرضا عمرانی افتاد، به آرامی پاسخ داد. گویا علیرضا هم نمی&amp;rlm;توانست خیلی روده&amp;rlm;درازی کند و لذا به صورت تلگرافی و البته به صورت رمز به او حالی کرد امشب باید عازم کویر بشوند. دستور آمده فردا غروب آزمایش موشکی ایران می&amp;rlm;بایستی مهم&amp;rlm;ترین اخبار رسانه&amp;rlm;های جهان باشد. محمود پاسخ مثبت داد و گوشی&amp;rlm;اش را در جیب نهاد. شوق مأموریت پیش رو از یک سو و کنجکاوی نتیجه آزمایش پزشکی همراه با استرس از سوی دیگر بد جوری روانش را در هم می&amp;rlm;فشرد. چهره مبهم دکتر نیز بر این شرایط دامن می&amp;rlm;زد. گویا خبر دندانگیری در چنته&amp;rlm;اش نبود. هر چه بود دهان گشود و خیلی خونسردانه و بی آن که منشی&amp;rlm;اش را مرخص کند، گفت: &amp;laquo;هیچ ایرادی در دستگاه تناسلی شما وجود نداره. همه پارامترهای لازم صحیح و سالم&amp;rlm;اند و نتیجه این که مشکل شما اصلاً جسمی نیست&amp;raquo;. بعد رو کرد به منشی که این برگه&amp;rlm;ها و عکس&amp;rlm;ها را جمع کند. محمود چنان مات و مبهوت شده بود که نمی&amp;rlm;دانست خوشحال باشد یا غمگین و پیش از آن که بپرسد درمان چیست، دکتر دست او را گرفت و هر دو به آرامی کنار پنجره رفتند. دکتر نعمت&amp;rlm;منصور اندازه صدایش را کمی پایین آورد و کمی هم پنجره را باز کرد تا صدای مزاحم خودروها، در فضای اتاق بپیچد. چیزهایی به محمود گفت که پنج متر آن طرف&amp;rlm;تر چیزی دستگیر خانم منشی نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;وقتی خودرویش به راه افتاد، تلفنی به نفیسه گفت شام را زودتر آماده کند، چون دو ساعت دیگر همکارانش خواهند آمد تا به کویر بروند. حوصله نداشت خیلی توضیح بدهد. گوشی در جیب نهاد و دنده عوض کرد. چشم&amp;rlm;هایش متوجه خودروهای جلویی بودند ولی انگار نمی&amp;rlm;دیدند. برای همین چندین بار از سوی رانندگان دیگر به شدت بوق باران شد و برخی دیگر که ادب زیادی داشتند، به واژگان آنچنانی روح زخمی&amp;rlm;اش را خراشیدند. هم چنان که با سرعتی معمولی گاز می&amp;rlm;داد، ناگهان در کناری ایستاد و با کشیدن ترمز دستی، اندیشناک شد. دیری نگذشت همانند ارشمیدس انگار که فرمول مهمی کشف کرده باشد، با لبی خندان به راه افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفیسه حسب وظیفه خانوادگی و دستور شوهر، سفره نعمت گسترده و منتظر یار نشسته بود. محمود از راه نرسیده سر سفره نشست. با اصرار همسرش بلند شد تا دست&amp;rlm;هایش را بشوید. در همین احوال نفیسه پرسش پشت پرسش داشت و محمود نیز برای این که همسرش را پیش از مأموریت دلخور نکند، به زحمت پاسخ&amp;rlm;هایش را می&amp;rlm;داد. آنقدر پرسید تا فهمید کجاها رفته و چه&amp;rlm;ها کرده. سخت&amp;rlm;ترین بخش ماجرا این بود: &amp;laquo;دکتر چی گفت؟&amp;raquo; و اما محمود بی آن که خودش را گم کند پاسخ داد: &amp;laquo;هیچی، یه چهارصد میلیون تومن خرج داره&amp;raquo;. برای نفیسه باور پذیر نبود. همه جوری شنیده بود، غیر از این. بیشترین رقمی که برای درمان در بیمارستان&amp;rlm;های تهران به گوشش خورده بود، چیزی حدود پنجاه میلیون تومن بود. نتوانست باور کند و لذا بر دانستن حقیقت ماجرا پافشاری کرد. محمود کمی محکم&amp;rlm;تر و طلبکارانه گفت: &amp;laquo;بیماری خاصه خانم جان، بیماری خاص! فکر کردی سرماخوردگی یه؟&amp;raquo; نفیسه خیلی به پر و پای شوهرش پیچید تا دست آخر باور کرد مداوای همسرش چنین هزینه&amp;rlm;ای دارد. محمود با اشتها لقمه پشت لقمه می&amp;rlm;گرفت. نیم ساعت دیگر زنگ خانه&amp;rlm;اش را همکاران سپاهی&amp;rlm;اش می&amp;rlm;زدند. نفیسه ترجیح داد به جای شام خوردن، همسرش را بیشتر و بیشتر تخلیه اطلاعاتی کند ولی چندان موفق نبود. دست آخر از محمود چاره جویی کرد که با این پول قُلُمبه چه باید بکنند و همسرش خیلی آرام گفت: &amp;laquo;هیچی، ما که همچین پولی نداریم بدیم. فراموش کن و بچسب به زندگی&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تلفن خانه به صدا درآمد. نفیسه بدوبدو گوشی را برداشت و صدای آشنای علیرضا به گوشش خورد. خبر داد ده دقیقه دیگر زنگ خانه را خواهد زد. محمود می&amp;rlm;بایست آماده آماده باشد. نفیسه بدرود گفت و گوشی نهاد ولی انگار خیال نداشت دست از سر همسرش بردارد. همین ده دقیقه هم فرصت خوبی بود تا چاره&amp;rlm;جویی کنند. بی&amp;rlm;مقدمه گفت: &amp;laquo;خونه رو می&amp;rlm;فروشیم&amp;raquo;. انگار سیم برق سه&amp;rlm;فاز به محمود زده باشند، برگشت و گفت: &amp;laquo;حالت خرابه زن؟ خیلی که بخرنش دویست میلیون. تازه بفروشیم بریم خانه&amp;rlm;به&amp;rlm;دوشی؟&amp;raquo; نفیسه انگار دست بردار نبود و فوری یاد بابای ثروتمندش افتاد که واکنش تندتری از سوی محمود در پی داشت. حتی حاضر شد همه طلاهایش را بفروشد و با اعتبار بانکی خودش وام بگیرد. بعد یادآوری کرد از سپاه هم می&amp;rlm;توانند وام قابل توجهی بگیرند. دید انگار هیچ کدام از این تیرها کارگر نیست، پا را فراتر نهاد و گفت: &amp;laquo;اصلاً چطوره بری پزشکی سپاه ادعا کنی که بر اثر آزمایشات موشکی ...&amp;raquo; و هنوز زبان در دهانش می&amp;rlm;چرخید که محمود بازوانش را دودستی چسبید و محکم تکانش داد. &amp;laquo;خجالت بکش نفیسه. تو مثلاً بچه مسلمانی و نماز و روزه&amp;rlm;ات دورغ نمی&amp;rlm;شه. برم ادعای دروغ بکنم که چی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اشک در چشمان معشوق حلقه زد. آن&amp;rlm;ها در تمام مدت ازدواج&amp;rlm;شان هیچ گاه کتک&amp;rlm;کاری نداشتند. بدترین حالتش همین شوکی بود که محمود به بدن همسرش وارد کرد. او را در آغوش گرفت تا جبران آن شوک بشود. کمی دلداری داد و برای این که به زعم خودش جبران کند، وعده مسافرتی لذت&amp;rlm;بخش پس از پایان مأموریت موشکی داد. وقتی سخن بدین جا رسید، کمی در باره آزمایش پیش رو غلو کرد. حتی موارد امنیتی را فراموش کرد و برخی ویژگی&amp;rlm;های موشک جدید را برشمرد. برد موشک و کلاهک انفجاری آن را با چنان شعفی توصیف کرد که انگار سردار کل سپاه است و صدها خبرنگار داخلی و خارجی روبرویش نشسته&amp;rlm;اند. خیلی گرم در این شرح شنگولانه بود که نفیسه به آرامی از آغوش وی فاصله گرفت و با لحن نیمه دوستانه، آب سردی بر سرش ریخت: &amp;laquo;برو فکر نان کن خربوزه آبه&amp;raquo;، محمود با قیافه&amp;rlm;ای حق به جانب، جایگاهش در صنایع موشک&amp;rlm;سازی سپاه را به رخ کشید و یادآوری کرد که چه نقش مهمی در توانمندسازی بدنه دفاعی کشور دارد اما انگار آنتن&amp;rlm;های نفیسه روی موج دیگری تنظیم شده بود. با همان سردی پیشین پاسخ داد: &amp;laquo;فکر کردی بعد بلال دیگه اذون نمی&amp;rlm;گن. تو نباشی یکی دیگه موشک رو هوا می&amp;rlm;کنه. بهتره به فکر خونوادت باشی.&amp;raquo; پیش از این که محمود در مقام پاسخ برآید، صدای زنگ خانه بلند شد. برادران سپاهی منتظرش بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پدر نفیسه یک بازاری کاملاً سنتی بود. با حجره&amp;rlm;ای کوچک و نه چندان تمیز همانند سگدانی که اگر همه خرت و پرت&amp;rlm;های درونش را به حراج می&amp;rlm;گذاشتی، پول کرایه تاکسی تا لواسان هم نمی&amp;rlm;شد. با این وجود حاج کاظم در ویلای هزار متری لواسان زندگی می&amp;rlm;کرد. خسیس هم نبود و دست کم به دختران و پسرانش با همان الگوی شرعی دو به یک، زمین&amp;rlm;هایی داده بود. سهم نفیسه یک قطعه زمین مرغوب به مساحت 200 متر مربع بود که خیلی هم مشتری داشت. حاج کاظم به دخترانش سفارش کرده بود این ملک را برای شوهران&amp;rlm;شان رو نکنند و اگر لو رفت، خرج شوهر نکنند تا آن&amp;rlm;ها ناچار شوند خودشان جور زندگی را بکشند. حاجی فقط اجازه فروش زمین در شرایط بسیار بحرانی که بحث مرگ و زندگی در میان باشد را به دخترانش داده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هنگامی که محمود و همکارانش راهی کویر شدند، چند دقیقه بعد نفسیه نیز با دو فرزندش راهی ویلای پدری شد. حضور دیر هنگام، خودبه&amp;rlm;خود چهره پدر و مادرش را پرسش&amp;rlm;گون کرده بود. این که محمود به مأموریت رفت و من تنها بودم، طبیعتاً پاسخ به درد بخوری نبود. زیرا محمود بارها به مأموریت&amp;rlm;های چند روزه می&amp;rlm;رفت و هیچ&amp;rlm;گاه نفیسه چنین نمی&amp;rlm;کرد. پس بی&amp;rlm;درنگ صاف رفت سر اصل مطلب که می&amp;rlm;خواهد زمین را به فروش بگذارد چون محمود به یک بیماری خاص دچار شده و اگر درمان نشود، حتماً مردنی است. بسیار هم سفارش کرد این موضوع به سایر اعضای خانواده درز نکند و فقط پدر و مادر در جریان باشند. برای حاج کاظم و همسرش حوریه خانم خیلی دشوار بود بپذیرند ولی زمانه عوض شده و هزار نکته جدید پدید آمده و این بیماری خاص هم لابد از همان نکته&amp;rlm;های خاص است که امثال حاج کاظم را اجازه ورود بدان نیست. با بی&amp;rlm;میلی گفت هزینه درمانش را خودش می&amp;rlm;دهد ولی نفیسه خرفهمش کرد که ممکن است باعث کدروت خانوادگی بشود و یگانه خواهر و برادرانش تصور کنند حاجی میان فرزندانش فرق گذاشته است. پس چه خوب که همان سهم خودش را بفروشد و از این حرف و حدیث&amp;rlm;&amp;rlm;ها رها شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هر دو فرزندش مدرسه&amp;rlm;ای و مهدکودکی بودند و ناچار می&amp;rlm;بایست بامداد فردا به تهران بازگردد. اما با کمی دیرکرد، به یکی دو بنگاه معاملات ملکی رفت و مشخصات زمین را داد و بعد راهی تهران شد. حال و روز خوشی داشت. می&amp;rlm;دانست شامگاه امشب محمود از مأموریت باز می&amp;rlm;گردد. شام مفصلی به راه انداخت و کانال تلویزیون را روی شبکه خبر نهاد تا گزارش آزمایش موشکی را فوری دریافت کند. تا ساعت 11 شب همه شبکه&amp;rlm;های تلویزیونی سرگرم پوشش خبری این آزمایش نظامی بودند و نفیسه ضمن دیدن و شنیدن ده باره آن&amp;rlm;ها، چشم انتظار شوهر نشسته بود اما محمود نیامد و دست آخر تلفن زد که بامداد فردا به تهران می&amp;rlm;رسند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;محمود سرشار از انرژی این بار مستقیم به خانه آمد. دیدن چهره شاداب و امیدوار نفسیه انرژی&amp;rlm;اش را دو چندان کرد و با ولع بر سر میز صبحانه نشست. بچه&amp;rlm;ها به مدرسه رفته بودند و از نظر نفیسه فرصت خوبی برای بازشکافی ماجرا بود ولی صبر کرد تا شوهرش خستگی راه از تن به در کند. با این خیال واهی مرتب چایی پشت چایی می&amp;rlm;ریخت و از تصاویر تلویزیونی آزمایش موشکی با آب و تاب تعریف می&amp;rlm;کرد تا به زعم خویش محمود را به وجد آورد. بی&amp;rlm;تأثیر هم نبود و شوهرش حسابی غرق شور و شادمانی از این پیروزی شد. پاداش خوبی در انتظارش بود. به اضافه آن مرخصی جانانه که رئیسش علیرضا عمرانی مژده&amp;rlm;اش را داده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زنگ تلفن خانه، گل لبخندشان را پژمرده نکرد. تقریباً هر دو گمان می&amp;rlm;بردند آنسوی خط علیرضا عمرانی است. نفیسه پرید و گوشی را برداشت. چیزی نگذشت برق شادی در صورتش یکباره فروخسبید و خیلی رسمی پاسخ داد. &amp;laquo;خودم هستم. بفرمایید.&amp;raquo; حالا دیگر بر صورت علیرضا نیز گل کنجکاوی نقش بسته بود. لقمه&amp;rlm;ها را آرام آرام می&amp;rlm;جوید تا صدای مَلَچ و مولوچ دهانش مزاحم شنود قانونی و اخلاقی تلفن همسرش نباشد. برق شادی در دو چشم نفیسه نمایان شد. &amp;laquo;جدی می&amp;rlm;گید آقا؟ متری دو میلیون تومن؟&amp;raquo; بنگاه&amp;rlm;دار لواسانی پشت خط بود و صحبت از فروش فوری با این قیمت داشت و همچنین می&amp;rlm;گفت اگر یکی دو هفته&amp;rlm;ای صبر کنند شاید متری 200 هزار تومان هم بیشر بخرند. &amp;laquo;نه آقا. همین امروز فردا می&amp;rlm;آم بنگاه تا معامله کنیم&amp;raquo; در این جا محمود نه تنها لقمه&amp;rlm;ای نمی&amp;rlm;گرفت که دهان نیمه پرش بدون بالا پایین رفتن، فقط باز مانده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فضای شور و شیرینی بر خانه حاکم شد، زن خوشحال و مسرور و مرد گیج و مَنگ. خر فهم کردن محمود کمی طول کشید. اول این که از وجود زمین اهدایی حاج کاظم به نفیسه خبر نداشت. در نتیجه دهانش یک اینچ باز شد. بعد هم که فهمید خانم شخصاً مدیریت درمان آقا را بر عهده گرفته و خلاصه همه کاری می&amp;rlm;کند، دو اینچ دیگر دهانش را باز کرد و فریاد کشید. &amp;laquo;بس کن زن. سر از خود راه افتادی اینور و اونور که آبروی منو ببری؟ کی به تو گفت دنبال پول بری؟ ها؟&amp;raquo; نفیسه هرگز چنین انتظاری نداشت. فکر کرد محمود از این که مدیون زن و پدرزنش بشود، خیلی غیرتی شده، پس با نرمی به او حالی کرد که در زندگی مشترک، من و تویی وجود ندارد و سلامتی هر یک از زوجین، عین سلامتی دیگری است. محمود خشمش را بلعید و اندوهگین و تا اندازه&amp;rlm;ای شرمگین سرش را به زیر انداخت. نفیسه که گمان می&amp;rlm;کرد تیرش به سیبل دل شوهر خورده، روبرویش زانو زد و سر یار دیرینش را با دو دست بالا آورد تا بوسه&amp;rlm;ای از مهر نثارش کند. پیش از آن که لبانش را بدو بسپارد، دیدن قطرات اشک بر گونه محمود، دلش را سوزاند. هنوز جمله&amp;rlm;ای مهرآمیز راست و ریس نکرده بود که شوهر پیش دستی کرد و با صدایی لزران به سخن آمد: &amp;laquo;نفیسه ... من ... من به تو دورغ گفتم!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این بار نوبت زن بود که جوش بیاورد. اگر از آن سلیطه&amp;rlm;های روزگار بود، خیلی می&amp;rlm;طلبید در این سکانس هیجان&amp;rlm;انگیز، یک سیلی محکم به گوش همسرش بخواباند. کشیده&amp;rlm;ای که صدایش هر خواننده داستان را به تحسین و بارک&amp;rlm;الله وادار کند اما تربیت خانوادگی آن دو غیر از این بود. نه اهل بزن بودند و نه اهل ناسزا. بدترین واژه زشتی که در این ده سال گهگاه به هم پیشکش می&amp;rlm;کردند، این بود: &amp;laquo;خیلی خری&amp;raquo; و بعدش هم طرف مقابل می&amp;rlm;گفت: &amp;laquo;پس بفرما خرسواری!!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;نفیسه با دست و بدنی لرزان از محمود جدا شد و چونان حیوان مفلوکی چمباتمه زد و ترانه هِق&amp;rlm;هِق سر داد. محمود نخواست این آهنگ را بشکند. پس اجازه داد همسرش بدون همراهی ساز، هِق&amp;rlm;هِق خود را تا به آخر سر دهد. وقتی صدایش داشت فِید fade می&amp;rlm;شد، کنارش نشست و هر دو پنجه&amp;rlm;اش چونان عقابی مهربان بر شانه&amp;rlm;های نفیسه فرود آمد؛ به این امید که آب رفته را به جوی بازگرداند. از این که سنت&amp;rlm;شکنی کرده و پس از ده سال زندگی مشترک، چنین دروغی بافته، پوزش خواست و بعد اضافه کرد: &amp;laquo;حالا که چیزی نشده. من یه غلطی کردم. ببوس و ببخش. باشه؟&amp;raquo; و هم چنان که بازوان همسرش را دو دستی می&amp;rlm;فشرد تا صورت مهربانش بشکفد، نفیسه بازخورد دروغش را حواله شوهرش کرد: &amp;laquo;چیزی نشده؟ آبرومون رفت. من جریان رو به پدر و مادرم گفتم.&amp;raquo; انگار دو کتف عریان زن، یکی فاز و دیگر نول بود که دستان محمود به تندی از آن&amp;rlm;ها جدا شد و به عقب پرید. با لکنت زبان و طلبکارانه همسرش را سوال پیچ کرد که چرا یک امر خصوصی را به همین سادگی عمومی کرده. آن دو قرار و مداری گذاشته بودند که تا آخرش کسی بو نبرد. نمی&amp;rlm;توانست بیش از این همسرش را سرزنش کند. غُرغُرکنان راهی آشپزخانه شد: &amp;laquo;خیلی خریت کردی زن ... خیلی ... این همه بهت گفتم کسی نفهمه تا بدونیم چه غلطی داریم می&amp;rlm;کنیم. دو روز من رفتم مأموریت، دو نفرو خبر کردی ... حالا تا بیایی جمعش کنی، همه تهرون فهمیدن ... بعدش لابد تنها کسی که می&amp;rlm;مونه خواجه حافظ شیرازیه&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفیسه بدجوری سرگیجه گرفت. نتیجه دلسوزی&amp;rlm;ها و دوندگی&amp;rlm;هایش به دروغ اندر دروغ منجر شده بود. تحملش سخت می&amp;rlm;نمود. خانواده&amp;rlm;ای که در طول زندگی مشترک&amp;rlm;شان هیچ&amp;rlm;گاه دست به دامن دروغ نشده بودند و اساساً با دروغ مصلحتی نیز بیگانه بودند، اینک در فاصله دو روز، دو دورغ گنده سرهم کرده و هیچ یک توان درست کردنش را نداشت. خشت اول را محمود کج نهاد و این شد که نفیسه نیز خشت دوم را کج گذاشت. به سوی شوهرش خیز برداشت و کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: &amp;laquo;من به اعتبار دروغ تو رفتم یه دروغ دیگه سر هم کردم. به اونا گفتم محمود یه بیماری خاص گرفته که اگه عملش نکنیم، زبونم لال می&amp;rlm;میره!&amp;raquo; این جا قیافه محمود خیلی دیدنی بود. بسیار دوست داشت یکی با چکش صاف بزند ملاجش را داغون کند. نمی&amp;rlm;توانست هضم کند، چه گهی خورده و همسرش چه سالادی روی آن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بار دیگر زنگ تلفن به فریاد لحظه&amp;rlm;های سخت رسید. نفیسه حال و روز بهتری داشت. گوشی را برداشت و گل رویش باز شد. تلاش کرد پسر عمو متوجه گرفتگی صدایش نشود. خوش و بشی کرد و با اکراه گوشی را به محمود داد. علیرضا عمرانی زود فهمید محمود سر حال نیست. زیاد گیر نداد و با شوق فراوان گفت: &amp;laquo;پانزده روز مرخصی تشویقی واست درخواست کردم. یه تور سوریه و لبنان هم روش. امیدوارم خوش بگذره محمود جان.&amp;raquo; محمود با یک تشکر زورکی گوشی را نهاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفیسه همچنان که چهره مغموم همسرش را زیر نظر داشت و آن همه وارفتگی را در صورتش می&amp;rlm;دید، به قول کارشناسان هواشناسی کمی تا قسمتی شرمگین شد. تلاش کرد با سکوت و فاصله گرفتن از محمود، فرصت بازیافتی به شوهرش بدهد. به سر یخچال رفت و مشغول درست کردن آبجوی بدون الکل با لیموی شیرازی و نمک شد. این گواراترین نوشیدنی برای شوهر داغونش بود. محمود مدام قدم می&amp;rlm;زد. به کلافی می&amp;rlm;اندیشید که با مشارکت همسرش دور خودبافته&amp;rlm;اند و اینک درون آن سر در گم شده&amp;rlm;اند. نفیسه با نوشیدنی گوارا برابرش ظاهر شد. چند جرعه&amp;rlm;ای که خورد اثربخش بود و کمی رنگ صورتش به آرامش گرایید. لیوان را برنهاد و به سوی یگانه معشوقش آمد. نیک می&amp;rlm;دانست در خشونت و نکوهش، هیچ منفعتی نیست. از در دیگری وارد شد. پس به آرامی در آغوشش کشید؛ جوری که دهانش بیخ گوش چپ نفیسه بود و متقابلاً گوش چپش بیخ دهان همسرش نفیسه. بی&amp;rlm;مقدمه و آرام در گوشش خواند: &amp;laquo;از امروز قول می&amp;rlm;دم دیگه هیچ دروغی از من نخواهی شنید. همون طور که ده سال باهات اینجوری بودم. قبوله؟&amp;raquo; و نفیسه بی&amp;rlm;درنگ پاسخ داد: &amp;laquo;قبوله. تا زنده&amp;rlm;ام و زیر سایه تو نفسم می&amp;rlm;کشم، دروغ بی دروغ.&amp;raquo; محمود از آغوش همسر جدا شد و این بار به قرینه او را در آغوش گرفت، جوری که گوش راست هر کدام در مقابل دهان دیگری قرار داشت و سخن پایانی را زمزمه کرد: &amp;laquo;از این به بعد فقط حرف راست می&amp;rlm;شنوی. حتی اگه به ضررم باشه.&amp;raquo; و نفیسه اطمینان داد: &amp;laquo;منم قول می&amp;rlm;دم از این دهان فقط حرف راست تو گوشت فرو کنم.&amp;raquo; با لبخند از هم گسستند. انگار نیرویی دوباره در وجودشان قوت گرفته بود. محمود به اتاق خواب رفت تا دراز بکشد. هنوز بر تخت کاملاً آرام نگرفته بود که از آن اتاق، پرسش دگرباره نفیسه رعشه بر اندامش انداخت: &amp;laquo;نگفتی بالاخره دکتر چی گفت!؟ حالا راستشو بگو.&amp;raquo; شوهر بینوا مِن&amp;rlm;مِن&amp;rlm;کنان پاسخی داد که شاید مگس&amp;rlm;های اتاق هم نفهمیدند. زن سمج وارد اتاق شد و بدون پرسش به همسرش خیره. توپ همچنان در زمین محمود بود و همانند کاپیتان پیر و پیشین فوتبال ایران نمی&amp;rlm;دانست با آن چه بکند. یادش آمد دیگر دروغی در کار نیست. دل به دریا زد و گفت: &amp;laquo;یه نوبت بگیر بریم پیش دکتر. می&amp;rlm;خوام خودت بشنوی.&amp;raquo; این گونه پاسخ&amp;rlm;ها نه تنها عطش دانستن را نمی&amp;rlm;کاست که هیجان پرسش را دوچندان می&amp;rlm;کرد. زن بینوا همچنان منتظر جواب درست و حسابی بود ولی سخن محمود همان بود: &amp;laquo;ببین عزیزم! قرار شد دروغ نگم ولی مجبور نیستم هر چی می&amp;rlm;دونم بگم. تو هم غریبه نیستی که ازت پنهان کنم ولی خواهش می&amp;rlm;کنم اصرار نکن. همین امروز فردا یه نوبت فوری بگیر تا بریم پیش دکتر. برو قربونت برم که خیلی خسته&amp;rlm;ام.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تقریباً هر زنی بود کله&amp;rlm;شقی می&amp;rlm;کرد اما نفیسه آموزه&amp;rlm;های بسیار در سینه داشت و دانست خشت بر دریا زدن بی&amp;rlm;حاصل است. تلفن را برداشت و ابتدا نوبت دکتر گرفت. منشی گفت فردا بعد از ظهر بیایند. بعد به بنگاه&amp;rlm;دار لواسانی زنگ زد و خبر داد که از فروش زمین منصرف شده است. سپس با مادرش حوریه خانم خوش و بشی کرد و قضیه فروش زمین و درمان محمود را پایان یافته عنوان کرد. برای مادرش قابل فهم نبود که چه بود و چه شد. نخواست پشت تلفن خیلی پرچانگی کند. گفت فردا شب به لواسان می&amp;rlm;آید و همه چیز را توضیح خواهد داد. بعد از آن زنگی نیز به حجره حاج کاظم زد تا خیال پدرش راحت شود اما حاج کاظم گوگیجه* گرفت. خرفهم کردن پدر نیز به همان فردا شب موکول شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;******&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زنگ مطب دکتر سراج&amp;rlm;الدین نعمت&amp;rlm;منصور نواخته شد. زن و شوهر هر دو دلشوره داشتند ولی هر یک به نوعی. مرد پاسخ پزشک را نیک می&amp;rlm;دانست. فقط مانده بود، نفیسه چه واکنشی خواهد داشت. زن هیچ چیز نمی&amp;rlm;دانست. مرغ دلش پرپر می&amp;rlm;زد که چرا محمود حاضر نشد دو کلمه پاسخ بدهد و او را تا بدین جا کشانده است. منشی در مطب را باز کرد و این دلهره&amp;rlm;ها موقتاً پایان گرفت. با خوشرویی وارد شدند و به انتظار نشستند. خانم منشی بچه&amp;rlm;ها را نزد خویش برد و بازی نخود سیاه را آغاز کرد. باز هم زن و شوهر اندیشناک شدند و غرق در افکار پریش تا این که بیرون آمدن بیمار پیشین از اتاق پزشک، بار دیگر ایشان را به عالم واقع بازگرداند. به اشاره منشی هر دور راهی اتاق شدند. محمود پیشتر تلفنی با دکتر سخن&amp;rlm;هایی گفته بود. پس دکتر نعمت&amp;rlm;منصور چیزی نپرسید و یک راست رو به نفیسه ایستاد: &amp;laquo;سرکار خانم عمرانی! چیزایی که می&amp;rlm;گم واسه شوهرتون تکراریه ولی اصرار داشتن به شما هم بگم. امیدوارم خوب درک کنید که من یه پزشکم و تنها نقطه نظرات تخصصی&amp;rlm;ام را عنوان می&amp;rlm;کنم. پس انتظار دارم احساسی برخورد نکنید.&amp;raquo; نفیسه برای این که نشان دهد یک زن سنتی نیست و ظرفیت بالایی برای رویارویی با واقعیات دارد، بادی به غبغب انداخت و گفت: &amp;laquo;راحت باشید آقای دکتر. من شرایط شما، شوهرم و خودم رو خوب درک می&amp;rlm;کنم.&amp;raquo; دکتر نعمت&amp;rlm;منصور که تا اندازه&amp;rlm;ای خرسند به نظر می&amp;rlm;رسید، قدم&amp;rlm;زنان خطبه اول طبابتش را آغاز کرد: &amp;laquo;این یه بیماری کاملاً نادره. شاید یک در میلیون باشه و به همین ترتیب خیلی از همکاران من ممکنه تا آخر عمرشون حتی یک مورد از این بیماران رو نداشته باشن. خوشبختانه همه آزمایشات پزشکی، سلامتی کامل بدن شوهرتون رو تأیید کرده و من هیچ دلیل جسمی برای این ناتوانی جنسی پیدا نکردم. در آلمان که بودم یکی دو مورد شبیه این را از طریق همکارانم شناختم و برای ما خیلی عجیب بود. به جرئت می&amp;rlm;گم در حلقه دوستان پزشک من تا کنون پنج مورد از این بیماران پیدا نشده. به همین دلیل هر وقت موردی پیش می&amp;rlm;آد، به هم خبر می&amp;rlm;دیم و روند درمان را از همدیگه مرتب جویا هستم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دکتر احساس کرد این سخنرانی، یک میان&amp;rlm;پرده لازم دارد. در نتیجه سراغ پیپش رفت و مشغول عملیات شد. زن و شوهر هیجان&amp;rlm;زده نیز کمی لب و لوچه خود را زیر و رو کردند تا برای خطبه دوم آقای دکتر کم نیاورند. از پشت در صدای زهرا کوچولو می&amp;rlm;آمد که انگار بی&amp;rlm;تابی می&amp;rlm;کرد. نفیسه در شرایطی نبود که سری به او بزند. دکتر قدم&amp;rlm;زنان چند پکی به پیپ زد و ادامه داد: &amp;laquo;وقتی درد از جنس جسمی نباشه، عموماً درمانش هم از جنس دیگه است. کاملاً روشنه بدن شوهرتون یک واکنش منفی و البته ناخواسته به شخصیت و کاراکتر شما نشون داده و سیستم تناسلی را به صورت موقت از کار انداخته. تنها راهی که به نظر من می&amp;rlm;رسه ...&amp;raquo; جیغ و داد زهرا کوچولو که با بازشدن ناگهانی در و قاپیدن دست وی توسط خانم منشی همراه بود، رشته افکار همه را پاره کرد. کودک بی&amp;rlm;تاب نشان داد با آدامس و شکلات خر بشو نیست. با اشاره دکتر، محمود دست دخترش را گرفت و نازکشان از اتاق بیرون برد. کمی طول کشید تا دردانه محمود در آغوش پدر آرام گیرد. همان چلسمه&amp;rlm;هایی که خانم منشی به زهرا تعارف می&amp;rlm;کرد و او نمی&amp;rlm;گرفت، اینک با ولع از دست پدرش می&amp;rlm;قاپید. هم محمود و هم خانم منشی خرسند از این که غائله زهرا کوچولو را خوابانده&amp;rlm;اند، خشنود به نظر می&amp;rlm;رسیدند و لبخندی بر لبانشان نقش بسته بود. باز شدن آرام در اتاق پزشک توجه ایشان را به آن سو جلب کرد. نفیسه را دیدند چونان ماری از لای در نیمه باز خود را بیرون کشید. با چادری کاملاً گرفته و سری به زیر. چیزی از محمود نپرسید و متقابلاً شوهرش هیچ نگفت و تشکرکنان، دست پسرش محسن را نیز گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تور سوریه و لبنان از نظر هر دو منتفی بود. محمود به رئیسش علیرضا عمرانی گفته بود که تنها چند روزی به شمال می&amp;rlm;روند. به همین دلیل و به خاطر بچه&amp;rlm;ها دو روز آخر هفته را از مدرسه اجازه گرفتند و قرار گذاشتند بعد از مطب دکتر یکراست ابتدا به لواسان بروند و صبح فردا راهی شمال شوند. درون خودرو، فقط صدای بازی بچه&amp;rlm;ها به گوش می&amp;rlm;رسید. نفیسه هیچ نمی&amp;rlm;گفت و طبیعتاً محمود هم دوست نداشت سخنی به میان آید. وقتی خودرو به سرازیری جاده لواسان رسید، محمود به سخن آمد: &amp;laquo;حالا خودمون که از دروغ توبه کردیم. اون دورغی که پدر مادرت گفتی رو چه جوری می&amp;rlm;خوای درستش کنی؟&amp;raquo; زن اندیشناک با یادآوری این دروغ کمی هراسان شد. آن چه وی و همسرش در این چند روز سر هم کرده بودند، آن قدر پیچیده بود که برای ماستمالی کردنش حتماً می&amp;rlm;بایستی یک سناریوی درست و حسابی نوشته شود و نفیسه نیک می&amp;rlm;دانست بالبداهه نمی&amp;rlm;توان در دیدار با پدر و مادرش چیزی آبرومند سرهم کرد. همچنان که محمود در سکوت، مشغول رانندگی بود، فرمان ایست داد و شوهر مهربان حتی چرا هم نپرسید. نفیسه می&amp;rlm;دانست برای این ایست ناگهانی یک توضیح منطقی لازم است. امانش نداد و گفت: &amp;laquo;بر می&amp;rlm;گردیم خونه. صلاح نیست این جوری بریم خونه بابام. باید یه فکر اساسی بکنیم. حوصله شمال رو هم ندارم.&amp;raquo; انگار محمود نیز با وی هم&amp;rlm;ذات پنداری می&amp;rlm;کرد. مثل بازیگران فیلم&amp;rlm;های هالیوودی فرمان به چپ راند و سربالایی لواسان به تهران را حسابی گاز داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حوریه خانم شام گسترده&amp;rlm;ای آماده کرده بود. حاج کاظم و همسرش شیفته دورهمنشینی&amp;rlm;های خانوادگی بودند. دوست داشتند به هر بهانه&amp;rlm;ای فرزندان و نوادگان&amp;rlm;شان را دور هم ببینند ولی با غریبه&amp;rlm;ها کمتر چنین می&amp;rlm;کردند. باور داشتند هر چه دارند مال بچه&amp;rlm;هاست، چه زنده باشند و چه مرده و اگر در برخی موارد حاج کاظم به ظاهر خسیس&amp;rlm;بازی در&amp;rlm;می&amp;rlm;آورد، به خاطر این بود که بچه&amp;rlm;ها لوس نشوند و قدر پول و ثروت بی&amp;rlm;زحمت را بیشتر بدانند. کم&amp;rlm;کم می&amp;rlm;بایست سر و کله مهمانان پیدا می&amp;rlm;شد. حوریه خانم تصمیم گرفت تلفنی خبر بگیرد که چه شده و چرا دیر آمده&amp;rlm;اند. هنوز گوشی را برنداشته بود، نوای زنگ تلفن بلند شد و صدای نفیسه از آن سوی خط آمد. مادر پیر خیال می&amp;rlm;کرد همین نزدیکی&amp;rlm;ها باشند ولی دخترش آپ پاکی روی دستش ریخت که امشب نمی&amp;rlm;آیند و شمال هم نمی&amp;rlm;روند. توضیحات نفیسه تقریباً اثری نداشت. واقعاً خیلی سخت بود تلفنی به او بفهمانی که چه شده؛ به ویژه آن که دروغ چند شب پیش، ذهنیت پدر و مادر نگران را نگران&amp;rlm;تر کرده بود. به هر ترتیب دختر توانست مادرش را دست به سر کند. اما زنی که به جز نفیسه پنج دختر و پسر دیگر در دامنش پرورانده بود، نمی&amp;rlm;توانست این قدر خر باشد که همه ادعاهای او را باور کند. گوشی را گذاشت و با حاج کاظم به شور نشست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هنوز بچه&amp;rlm;ها مشغول خوردن صبحانه بودند که صدای زنگ خانه بلند شد. نفیسه در آیفون تصویری چهره راننده سرویس مدرسه را دید و هول&amp;rlm;هولکی بچه&amp;rlm;ها را آماده کرد. محمود بی&amp;rlm;خیال از دستشویی آمد و سر میز نشست. وقتی بچه&amp;rlm;ها رفتند، نفیسه نیز میل به خوردن کرد. کمتر سخن می&amp;rlm;گفتند و بیشتر می&amp;rlm;خوردند و اگر سخنی به میان می&amp;rlm;آمد بیشتر در باره همین صبحانه و خواص آن بود. دیگر از آن نفیسه ماجراجو که برای درمان شوهر به در و دیوار می&amp;rlm;زد خبری نبود. محمود هم دوست نداشت پی ریسمانی را بگیرد که آخرش معلوم نیست از کدام چاه سر در می&amp;rlm;آورد. یک رضایت&amp;rlm;نامه نانوشته میان&amp;rlm;شان حاکم شد. صدای زنگ خانه، به طور معمول کنجکاوی نفیسه را به همراه داشت وگرنه محمود معمولاً در این ساعت روز خانه نبود. زنش با آرامش لقمه&amp;rlm;ای دیگر برگرفت و به سوی آیفون تصویری رفت و همان جا لقمه در دهان خشکش زد. پیش از این بارها چهره پدر و مادرش را درست بر همین صفحه دیده و برق شادی بر صورتش پریده بود ولی انگار چهره دوست داشتنی آن&amp;rlm;ها امروز وحشتناک به نظر می&amp;rlm;آمد. پیش از آن که در را باز کند، با صدایی لرزان به محمود گفت که چه می&amp;rlm;بیند. شوهرش نیز کلید فک&amp;rlm;هایش را موقتاً خاموش کرد و دیگر نجوید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آدمیان وقتی پریش&amp;rlm;اندیش باشند، گمان می&amp;rlm;برند دیگران نیز چنین&amp;rlm;اند و این بود که محمود و نفیسه متوجه نبودند، بهانه&amp;rlm;های الکی ایشان برای بر هم زدن مهمانی دیشب، فقط به درد بچه&amp;rlm;های کوچولو و آدم&amp;rlm;های به هم ریخته&amp;rlm;ای چون خودشان می&amp;rlm;خورد. تازه فهمیدند همه دروغ&amp;rlm;هایشان نه تنها باورپذیر نبودند بلکه بسیار شک برانگیز شده&amp;rlm;اند. پس حضور بی&amp;rlm;مقدمه حاج کاظم عمرانی و همسرش حوریه خانم در ساعات نخستین روز، بدون این که حتی یک تلفن بزنند، بی حکمت نیست. بهترین کاری که نفیسه در این ساعت می&amp;rlm;توانست برای مهمانان ناخوانده بکند، دعوت به خوردن صبحانه بود. کره، پنیر، عسل، زیتون، مغز گردو، آب هویج و چایی پشت چایی؛ فقط نیمرو کم بود که تا خواست آماده کند، مادرش حوریه خانم امر کرد بنشیند. با اشاره حاج کاظم، همسرش نیز لقمه&amp;rlm;ای برگرفت و قدری از استرس محمود و نفیسه کاسته شد. سخن گفتن با دهان پر از عادت&amp;rlm;های دیرینه حاج کاظم بود چنان که وقتی سر سفره از او چیزی می&amp;rlm;پرسیدند، ابتدا لقمه را به دهان فرو می&amp;rlm;برد و بعد همچنان که آسیاب می&amp;rlm;کرد، سخن هم می&amp;rlm;گفت. سنش از 72 سال گذشته و همسر 60 ساله&amp;rlm;اش دیگر تلاشی نمی&amp;rlm;کرد این عادت را از وی بستاند. فرزندان&amp;rlm;شان هم پدرشان را با همه معایب و محاسنش یکجا قبول داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حاج کاظم خطابه&amp;rlm;اش را آغاز کرد و سکوت حوریه خانم آشکار ساخت آن دو حرف&amp;rlm;هایشان را یکی کرده&amp;rlm;اند. مادر پیر نیز پس از شوهرش به سخن آمد و دختر و داماد جوانش را سرزنش کرد که چرا پنهان&amp;rlm;کاری می&amp;rlm;کنند و دست آخر افزود: &amp;laquo;آخه قربونتون برم. مگه بالاتر از سیاهی رنگی هست. آخرش دیر یا زود همه ما مردنی هستیم. واسه چی از هم پنهون کنیم؟ درد شما درد ما هم هست.&amp;raquo; حاج کاظم که دید عملیات آتشباری خود و همسرش جواب داده و زن شوهر جوان یارای هیچ&amp;rlm;گونه تیراندازی ندارند، خشابی دیگر در دهانش نهاد و مسلسل&amp;rlm;وار سوال پیچ&amp;rlm;شان کرد. چاره&amp;rlm;ای نبود و آن دو می&amp;rlm;بایستی پدر و مادر پیر و تیزهوش را متقاعد بکنند و نه دست به سر. قدری محمود خودش را جمع و جور کرد و قدری نفیسه. انگار یکی منتظر بود دیگری سخن بگوید. بازی رفتاری آن دو، باعث رقص چشمان زوج پیر جستجوگر شد. مدام به این و آن می&amp;rlm;نگریستند تا ببینند حرف حساب از کدام دهان بیرون می&amp;rlm;جهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;محمود که نتوانست همسرش را با ایما و اشاره به خط مقدم بفرستد، ناچار خودش عزم میدان نمود و دهان باز کرد: &amp;laquo;راستش یه بیماری عجیب و غریب سراغ من اومده. نفیسه خواست درستش کنه، اون دروغ را به شما گفته. دکتر هم نگفت که درمون نداره ولی به این آسونی هم نیست که بشه درستش کرد.&amp;raquo; بیش از این نمی&amp;rlm;خواست ادامه دهد و تلاش کرد نفیسه را با خود همراه کند. با زیرکی توپ را به زمین او انداخت چنان که دختر روبروی پدر و&amp;nbsp; مادر سنتی-مذهبی&amp;rlm;اش مانده بود چه بگوید و چگونه بیماری شوهرش را توضیح بدهد و از آن بدتر چگونه داروی درمانش را به زبان آورد. مِن&amp;rlm;مِن کنان چیزهایی گفت که لابد فقط خودش فهمید. حاج کاظم با آن که آدمی کاملاً مذهبی و سنتی بود، اما در جوانی آنی بود که دوره و زمانه&amp;rlm;اش می&amp;rlm;طلبید و عکس&amp;rlm;های داش مشتی وی بر دیوار خانه و همچنین حجره&amp;rlm;اش گواهی می&amp;rlm;داد که آقا چکاره بودند، وقتی دید دخترش وقت&amp;rlm;کشی می&amp;rlm;کند تا به زعم خود سوت پایان بازی نواخته شود، با توجه به شواهد پیشین و پسین بی هیچ رودربایستی گفت: &amp;laquo;شوهرت از مردی افتاده؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حوریه خانم به نرمی آرنجش را بر پهلوی حاج کاظم فرود آورد و چشم غُره&amp;rlm;ای رفت. سکوت زن و شوهر جوان خود پاسخ روشنی به پرسش حاج کاظم بود و اساساً نیازی به تکرار پرسش نبود. حوریه خانم پادرمیانی کرد تا مسئله به فرجامی خوش بیانجامد. رو به محمود: &amp;laquo;خب مادر جان! هر دردی یه درمونی داره. درد از خداست و درمونش هم از خداست. توکل کنی درست می&amp;rlm;شه. بالاخره یه دکتری، مُکتری، یه نذر و نیازی. درست می&amp;rlm;شه ایشاالله.&amp;raquo; محمود دوست نداشت این داستان بیخودی کشدار بشود. فوری به سخن آمد و همه ماجرای دکتر رفتن را مو به مو تعریف کرد. نفیسه ترجیح داد به آشپزخانه برود. حوریه خانم مات و مبهوت مانده بود و حاج کاظم انگار ماری به تنبانش افتاده باشد، خیزی برداشت و با فریاد پرسید: &amp;laquo;این دیگه چه خریه، اسمشو گذاشتن دکتر؟ اگه کار نمی&amp;rlm;کنه که خب کار نکنه. زن دوم واسه چی؟ راست راستی مگه مغز خر خوردیم که این مزخرفات رو باور کنیم؟ درسته که دور و زمونه عوض شده و هر روز یه قِرُّ و فِری به نام تکنولوجی می&amp;rlm;کنند تو پاچمون. اما قرار نیست به هر سازشون برقصیم پدر جان.&amp;raquo; حوریه خانم از دور نفیسه را رصد می&amp;rlm;کرد که در آشپزخانه هیچ غلطی نمی&amp;rlm;کند و فقط دنبال وقت&amp;rlm;کشی است. به سویش رفت و دید قطرات اشک بر گونه&amp;rlm;هایش سُر می&amp;rlm;خورد. در آغوشش کشید و به زمین بازی بازش گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حاجیه حوریه خانم با شوهرش هم&amp;rlm;اندیش بود ولی اهل غوغا نبود. دوست داشت یک جوری ماجرا سامان بگیرد. پادرمیانی کرد و گفت: &amp;laquo;حاج کاظم! بچه&amp;rlm;ها که تقصیری ندارن. اگه می&amp;rlm;خوای داد بزنی سر اون دکتر چیز نفهم داد بزن. حالا خدا رو شکر اتفاقی که نیفتاده. بهتره یه سر بری پیش آسید جواد. بالاخره سرش تو کتاب و قرآنه. شاید راهی جلوشون بذاره.&amp;raquo; نفیسه که همچنان دستش در دست مادر بود، یکباره از آن حال انزوا در آمد و فوری گارد گرفت: &amp;laquo;نه تو را خدا مامان. من و محمود قرار گذاشتم کسی نفهمه. همینجوریش تا الان با حساب آقای دکتر و منشی، شیش نفر می&amp;rlm;دونن. اگه هی به این و اون بگیم، همه خبردار می&amp;rlm;شن و فقط آبرومون می&amp;rlm;ره.&amp;raquo; حاج کاظم کمی آرام گرفت و در تأیید سخنان دخترش به سخن آمد: &amp;laquo;نفیسه راست می&amp;rlm;گه. این جور دردا رو نباس به همه گفت. فقط وقتی می&amp;rlm;گیم که بدونیم یه درمونی داره. محمود عضو خونواده ماست. سرشکستگی اون واسه همه&amp;rlm;اس. ولی قبلش من باس بدونم حرف حساب این دکتره چیه. آخه دارو قحطی بود که همچین افاضاتی فرموده؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;محمود از جا برخاست و به کنار پنجره رفت. دیدن دورنمای شهر، کمی او را از این داستان بیرون می&amp;rlm;کشید اما آنسوتر، میان مادر و دختر و پدر ماجرا همچنان به پیش می&amp;rlm;رفت. حاج کاظم کمی تردید داشت مبادا نسخه دکتر سناریویی باشد. البته نفیسه با پدر هم&amp;rlm;رأی نبود. حوریه خانم اصرار داشت اگر قرار است با دکتر دیداری داشته باشند، دعوا نکنند؛ بلکه ببینند آیا راه دیگری دارد یا نه. حاجیه خانم می&amp;rlm;گفت: &amp;laquo;سر کیسه رو که شل کنی این دکترا هزار تا دوا واست می&amp;rlm;چینن. بهش می&amp;rlm;گیم که از پول خرج کردن نمی&amp;rlm;ترسیم. هر جای دنیا که می&amp;rlm;دونه می&amp;rlm;شه عملش کرد یا یه دوایی پیدا کرد، می&amp;rlm;ریم.&amp;raquo; حاج کاظم در تأیید سخنان همسرش، سری تکان داد و به سوی محمود رفت و شانه&amp;rlm;هایش را با دو دست نوازش کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفیسه پس از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک کارشناسی ارشد روانشاسی، تقریباً همه همکلاسی&amp;rlm;هایش را گم کرد و تنها با ارکیده نظری که دختری متفاوت از خودش بود، کم و بیش ارتباط داشت. ارکیده همچنان مجرد و صاحب یک دفتر مشاوره بود. تقریباً دو ماه یک بار با نفیسه قراری می&amp;rlm;گذاشتند و ناهار مشترکی می&amp;rlm;خوردند. ارکیده ار نظر ظاهری نقطه مقابل نفیسه بود؛ دختری غیرمذهبی و یا اگر مذهبی بود، هیچ&amp;rlm;گاه بروز نمی&amp;rlm;داد. همواره مانتوی شیکی بر تن داشت و در مجموع با ویژگی&amp;rlm;های ظاهری نفیسه خیلی هماهنگ نبود، چنان که گاهی در خیابان چنین به نظر می&amp;rlm;رسید نفیسه مأمور &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a href="http://our-music.blogfa.com/post-306.aspx"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;گشت ارشاد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; است و ارکیده سوژه ارشاد! اما آن چه پیوند قلبی این دو را مستحکم ساخته بود، نه تمایلات مذهبی که ویژگی&amp;rlm;های شخصیتی&amp;rlm;شان بود. تقریباً هر دو قادر بودند در بیشتر موارد روی هم اثر بگذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;img style="width: 262px; height: 365px;" src="http://img.funrooz.com/2011/06/74113_4492.jpg" alt="اندر حجاب و بی&amp;rlm;حجاب" align="baseline" border="0" hspace="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یکی از همین ناهارهای مشترک با حال و روز نه چندان سرخوش نفیسه همراه شد و هر چه او بهانه آورد، نتوانست ارکیده را دَک بکند. وقتی روبروی هم نشستند، شغل و تخصص ارکیده ایجاب می&amp;rlm;کرد که چهره دوست دیرینش را غیر از دیدارهای پیشین ببیند و اصرار و اصرار تا قفل دهان همکلاسی&amp;rlm;اش را بگشاید. نفیسه خیلی دربسته گفت کمی ناهماهنگی در زندگی زناشویی پیدا شده ولی به زودی برطرف می&amp;rlm;شود. خودش هم خوب می&amp;rlm;دانست این گونه سخن&amp;rlm;ها برای پیچاندن زنان بی&amp;rlm;سوادی همچون حوریه خانم خیلی کارگر نیست، چه رسد به رواشناس خبره&amp;rlm;ای چون ارکیده که در دانشکده همواره دو سه نمره&amp;rlm;ای از نفیسه بالاتر می&amp;rlm;گرفت. وقتی منبرش پایان یافت، دید چشمان ارکیده بدجوری نقطه&amp;rlm;ای شده&amp;rlm;اند و همانند مَشنگ&amp;rlm;ها به صورتش زل زده است. کمی تکانش داد تا مبادا طرف خواب باشد اما ارکیده با آرامش به سخن آمد: &amp;laquo;قیافه من خیلی به دیوونه&amp;rlm;ها می&amp;rlm;خوره؟ یا فکر کردی تازه از دارالمجانین بیرون اومدم؟&amp;raquo; این جا بود که نفیسه خودش را جمع و جور و سر به زیر سکوت پیشه کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تجربه دانشگاهی و کاری ارکیده بر مدرک خشک و خالی نفیسه چربید و بدون فشار آن&amp;rlm;چنانی کم&amp;rlm;کم قفل دهان دوستش را باز کرد. نفیسه بعد از دانش&amp;rlm;آموختگی به دلیل عدم نیاز مادی از یک طرف و همچنین شوهرداری و بچه&amp;rlm;داری، هیچ گاه دنبال شغلی در حوزه تحصیلاتش نرفت و تقریباً هر چه آموخته بود، یواش&amp;rlm;یواش در گیر و دار زندگی زناشویی تحلیل رفت. این بود که نتوانست ارکیده را بپیچاند و سفره دلش را گشود. برای دوست روانشناس این گونه موارد تازگی نداشت و او ده&amp;rlm;ها مشتری از این دست را تا کنون پشت سر نهاده بود. تنها چیزی که برایش تازگی داشت، نسخه آقای دکتر نعمت&amp;rlm;منصور بود و این که در چارچوب زندگی سنتی نفیسه، چگونه چنین دارویی را می&amp;rlm;توان تجویز کرد. نیک می&amp;rlm;دانست پذیرش آن برای خیلی&amp;rlm;ها سخت است چه رسد به نفیسه سنتی-مذهبی. واقعاً باورش سخت بود زنی با آن همه جذابیت&amp;rlm;های جنسی و شخصیتی بپذیرد که شوهرش با زن دیگری ازدواج کند، تنها به این دلیل که دکتر متخصص چنین تشخیصی داده است. توده مردم نیز چنین نسخه&amp;rlm;ای را به راحتی برنمی&amp;rlm;تابند، به ویژه زنان اهل خانواده که حساسیت زیادی روی هَوُو دارند و چه بسا چنین نسخه&amp;rlm;هایی را به نوعی بی&amp;rlm;بندوباری جنسی و هوسرانی تعبیر کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ارکیده نخواست با نظر دکتر نعمت&amp;rlm;منصور هم&amp;rlm;داستان شود و دوست صمیمی&amp;rlm;اش را برنجاند. از در دیگر وارد شد تا شاید این خانواده خوشبخت، از گزند آسیب&amp;rlm;های احتمالی در امان باشند. بدون محافظه&amp;rlm;کاری گفت: &amp;laquo;حالا گیرم شوهرت به این ناتوانی رضایت داد. خود تو چی؟ می&amp;rlm;تونی تا آخر عمر باهاش کنار بیای؟&amp;raquo; بازی با لیوان روی میز شاید بهترین کاری بود که نفیسه در برابر این پرسش می&amp;rlm;توانست دنبال کند. ارکیده با کمی خشم، لیوان را به کناری زد. تازه نفیسه متوجه شد باید چیزی بگوید ولی چه بگوید؟ به خود می&amp;rlm;اندیشید که از بچگی تا کنون هیچ کم نداشت و اینک به یک باره با یک کاستی قابل توجه روبرو شده است. به خانواده دوست&amp;rlm;داشتنی&amp;rlm;اش می&amp;rlm;اندیشید که برای وی رویایی بود، هم محمود و هم بچه&amp;rlm;هایش. چگونه می&amp;rlm;توان از این کانون گرم و با محبت چشم&amp;rlm;پوشی کرد؟ کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: &amp;laquo;نمی&amp;rlm;دونم ... حکایت کفش و کلاه شده که اگه با پا بری کفشت پاره می&amp;rlm;شه و اگه با سر بری کلاهت.&amp;raquo; ارکیده وقتی مطمئن شد هر دو وجه قضیه برای دوستش اهمیت دارد، خواست تا راه میانه&amp;rlm;ای پیشنهاد کند. با کمی احتیاط و شمرده شمرده گفت: &amp;laquo;خب ... اگه این جوریه ... لزومی نداره تن به شرایط موجود بدی ... می&amp;rlm;تونی شوهرتو راضی کنی بی&amp;rlm;خیال اون درمون کذایی بشه ... در مورد خودت هم زیاد سخت نگیر ... الان تکنولوژی پیشرفت کرده و خیلی چیزا رو می&amp;rlm;شه با اصلش جایگزین کرد ... حتی همخوابه رو ...&amp;raquo; نفیسه بیش از این اجازه میدان&amp;rlm;داری نداد و با خشم از جایش برخاست. اصرارهای ارکیده برای ادامه بازی بی&amp;rlm;فایده بود و او بدون بدرود گفتن راه خانه را در پیش گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ظاهراً قرار بود موضوع داستان میان اعضای خانواده بماند ولی آن چه به نقض تعهد تک&amp;rlm;تک آن&amp;rlm;ها دامن می&amp;rlm;زد، نه بی&amp;rlm;اخلاقی بلکه دلسوزی و چاره&amp;rlm;جویی بود و این شد که کم&amp;rlm;کم افراد بیشتری در جریان این ماجرا قرار می&amp;rlm;گرفتند. حوریه خانم به هر ترتیب بود، حاج کاظم را وادار کرد پیش از آن که نزد دکتر بروند و علت این نسخه منحصر به فرد را جویا شوند، سری به خانه آسید جواد کاشانی آخوند مورد احترام&amp;rlm;شان در کاشان بروند. حاج کاظم آدم پشت فرمان نبود و همیشه یکی از پسران یا دامادهایش زحمت پیمودن راه تهران-کاشان را می&amp;rlm;پیمود. محمود ابتدا برای همراهی با ایشان مخالفت کرد و بهانه آورد ولی چون دید آنان مصمم هستند بروند و نیک می&amp;rlm;دانست اگر نرود، یکی دیگر از اعضای خانواده جور این رانندگی را خواهد کشید و احتمال مطرح شدن ماجرا در طول سفر وجود دارد، با اکراه پذیرفت. در نتیجه همگی سوار بر پرادوی بزرگ و چهاردر&amp;nbsp; حاج کاظم شدند و راه افتادند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رابطه علیرضا عمرانی و محمود سادات&amp;rlm;حسینی فراتر از دو همکار بود، پیش از هر چیز بچه محل و بعد در دانشکده هوافضا همکلاسی بودند و دیگر این که محمود داماد عمویش بود و تازه خودش واسطه این وصلت شده بود. پس می&amp;rlm;توان گفت علیرضا از برادر هم به محمود نزدیک&amp;rlm;تر بود. وقتی شنید پانزده روز مرخصی تشویقی و تور سوریه و لبنان به مذاق دوست دیرینش چندان مزه نکرده، با تجربه&amp;rlm;های پیشین دانست یک جای کار ایراد دارد. زیاد به پر و پایش نپیچید. با این وجود رفتارهای نامعمول محمود او را به صحرای گمان برد که چه شده است. بیشتر می&amp;rlm;اندیشید و کمتر زنگ می&amp;rlm;زد تا راز این سردی و رخوت دوستش را بداند. به بهانه&amp;rlm;ای تلفن محمود را گرفت. می&amp;rlm;خواست صرفاً احوالی بپرسد و اگر بیکار است دیداری با هم داشته باشند. وقتی سخن از دیدار شد، محمود خیلی راحت پاسخ داد که در تهران نیست ولی نگفت کجاست. علیرضا چون دانست طرف پرچانگی نمی&amp;rlm;کند، بی&amp;rlm;خیال بازجویی&amp;rlm;های معمول و دوستانه شد. یک حس درونی او را وسوسه کرد، سراغی از عمویش حاج کاظم بگیرد و برای این کار بهانه درست و درمانی سر هم کرد. حاجی خیلی پاک و پاکیزه پشت خط پاسخ داد که در راه کاشان است و دو روز دیگر باز می&amp;rlm;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ذهن اطلاعاتی-امنیتی علیرضا گل کرد و بعد از پایان مکالمه، به همه چهار پسرعمویش زنگ زد تا به اصطلاح احوالی بپرسد و در واقع مطمئن شود هیچکدام راننده پدرشان در راه کاشان نیستند. دست آخر تلفنی هم به داماد دوم عمویش زد و چون اطمینان یافت راننده پشت فرمان پرادوی حاجی کسی جز محمود نمی&amp;rlm;تواند باشد، دیگر فهمید یک مسئله&amp;rlm;ای پیش آمده که رفتار مشکوک محمود و رویداد&amp;rlm;های پیرامونش بدان دامن می&amp;rlm;زند. خود را محق دانست هر طور شده وارد ماجرا بشود و به زعم خویش کمکی بنماید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حوریه خانم، دختر خوشرویی از کویر کاشان بود که به تور کاظم عمرانی از داش&amp;rlm;مشتی&amp;rlm;های محله جوادیه تهران افتاد و زنش شد. خیلی مذهبی بود و ارادت خاصی به آسید جواد کاشانی آخوند محل تولدش داشت. تقریباً هر مسئله شرعی پیش می&amp;rlm;آمد، از او جویا می&amp;rlm;شد. کاظم عمرانی که اوایل خیلی در بند مذهب نبود، کم&amp;rlm;کم با همسرش همراهی کرد و سالی چند بار سفرهای زیارتی و سیاحتی از جنس مذهبی را داشتند. سفر کاشان هم تقریباً دو منظوره بود. هم دیداری با قوم زن تازه می&amp;rlm;شد و هم دیدار آسید جواد کاشانی که همواره با چند پرسش مذهبی صورت می&amp;rlm;گرفت. محمود و نفیسه با این که بچه مذهبی بودند ولی چندان با نظر حوریه خانم موافق نبودند که برای هر مسئله&amp;rlm;ای سراغ آخوند بروند اما مهر مادری نفیسه و ارادت محمود به مادر خانم، ایجاب می&amp;rlm;کرد به نظرش احترام بگذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آسید جواد کاشانی نه پزشک بود و نه جادوگر؛ همان چیزهایی را که در حوزه علمیه آموخته بود، بی کم و کاست تحویل&amp;rlm;شان داد. هنگام سخن گفتنش اگر کارد به محمود می&amp;rlm;زدی خونش در نمی&amp;rlm;آمد. او از دوازده سالگی پای منبر نشسته بود و خوب به یاد داشت که در اسلام هر مرد می&amp;rlm;تواند چهار زن دائم و بی&amp;rlm;نهایت زن موقت اختیار کند. بنابراین تکرار داستان از سوی آسید جواد، بر آگاهی دینی وی هیچ نیفزود. در عوض حاج کاظم و حوریه خانم انگار که نکته مهمی کشف کرده باشند، با ولع بسیار مشتری سخنان گهربار آخوندشان بودند. خلاصه آسید جواد کاشانی به آنان حالی کرد که ازدواج دوباره محمود به هر دلیل پزشکی و غیره باشد، از نظر اسلام مباح است! سپس نوبت نسخه&amp;rlm;پیچی برای نفیسه رسید که مزه خیلی خوبی نداشت. فرمود: &amp;laquo;بر طبق شرع انور اسلام چنان چه مردی عَنین** باشد، زوجه می&amp;rlm;تواند درخواست طلاق کند و چنان چه بر حاکم شرع یا قاضی محرز شد، صیغه طلاق جاری می&amp;rlm;کند، چه مرد رضایت بدهد و چه ندهد.&amp;raquo; هنگام خداحافظی با شیخ چیزدان، حاج کاظم و همسرش حوریه خانم اگر چه از پاسخ&amp;rlm;های حاج&amp;rlm;آقا خیلی به وجد نیامده بودند ولی دست کم تکلیف شرعی برای&amp;rlm;شان روشن شده بود و خیلی سخت نگرفتند اما محمود نتوانست خودش را کنترل کند و جوری که آسید جواد نفهمد، به اهل و عیالش تیکه&amp;rlm;ای انداخت: &amp;laquo;حیف این همه بنزین که تا اینجا سوزوندیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حوریه خانم با وجود آن که شش تا بچه را زاییده و از آب و گل درآورده و به خوشبختی رسانده بود ولی از نظر تیپ و ظاهر پیرزن نمی&amp;rlm;نمود و حدود 15 سالی جوان&amp;rlm;تر می&amp;rlm;زد. به ویژه آن که استخوان&amp;rlm;بندی صورت و پیکرش از ابتدا زیبا بود و تقریباً چیزی از آن شکوه جوانی که باعث شد کاظم عمرانی به پر و پایش بیفتد، کم نشده بود. همیشه در کنار همسر هفتاد و چند ساله&amp;rlm;اش بیشتر به پدر و دختر می&amp;rlm;مانست تا زن و شوهر. خلاصه اگر قرار بود دوباره شوهر کند، خواهان زیادی داشت. هنگام بازگشت خانواده عمرانی از کاشان، حوریه خانم پیشنهاد کرد در قم یکی دو ساعتی به گشت و زیارت بپردازند. این پیشنهاد مخالف جدی نداشت. در یکی از خیابان&amp;rlm;های اصلی حوریه خانم و نفیسه به همراه کوچولوها پیاده شدند تا به گشت و خرید بروند. محمود خواست از این فرصت برای تعویض روغن خودرو استفاده کند. حاج کاظم حوصله همراهی با زنان را نداشت، پس با محمود همراه شد. قرار گذاشتند پس از خرید در همان ایستگاه تاکسی که پیاده شدند، منتظر خودرو بمانند. وقتی مادر و دختر به محل انتظار آمدند، بچه&amp;rlm;ها بهانه بستنی گرفتند و نفیسه به مادرش گفت در ایستگاه بماند تا او بچه&amp;rlm;ها را به یک سوپرمارکتی ببرد و باز گردد. هنوز نفیسه بازنگشته بود که خودروی حاج کاظم به سر قرار نزدیک شد اما حضور چند خودروی سواری در ایستگاه تاکسی مانع از آن بود که آنان درست روبروی حوریه خانم ترمز کنند. از دور چنین پیدا بود که رانندگان عموماً جوان سواری&amp;rlm;ها دنبال مسافرند و جلوی حوریه خانم بوق می&amp;rlm;زنند و چون یکی جلوتر می&amp;rlm;رود، خودروی بعدی همان می&amp;rlm;کند که اولی کرده بود. حوریه خانم نیز همه را با علامت سر می&amp;rlm;فهماند که مسافر نیست. در همین لحظه یک مرد عبا به دوش که عرقچینی بر سر داشت و ظاهراً از دعاخوان&amp;rlm;های حرم بود، به حوریه خانم نزدیک شد و سخن آغازید. از داخل خودروی حاج کاظم چیزی مفهوم نبود تا این که پرخاش جدی حوریه خانم به آن مرد، باعث شد حاج کاظم پیر چونان شیری از درون خودرو به سوی آن مرد هجوم ببرد. ابتدا زنش را به سمت خودرو هدایت کرد و بعد به پر و پای آن مرد عبا به دوش پیچید. حوریه خانم همچنان که غُر می&amp;rlm;زد وارد خودرو شد و پیش از آن که محمود چیزی بپرسد، گوش&amp;rlm;هایش این گونه شنیدند: &amp;laquo;مرتیکه قُرُمساق ... خجالت نمی&amp;rlm;کشه ... تو سرت بخوره اون ثواب صیغه کردنت.&amp;raquo; حاج کاظم که تا اندازه&amp;rlm;ای خود را خسته کرده بود، با دیدن نفیسه و بچه&amp;rlm;ها، همگی راهی خودرو شدند و به سوی تهران گاز دادند. در میان راه تقریباً هیچ یک دوست نداشتند از این ماجرا سخنی گفته شود و فقط سر و صدای دو نوه خردسال حوریه خانم شنیده می&amp;rlm;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حاج کاظم چون با برادرزاده&amp;rlm;اش علیرضا کار مهمی داشت، به او گفته بود که چه ساعتی به تهران می&amp;rlm;رسند، چندان که تا وارد ویلای دل&amp;rlm;انگیز لواسان شدند، زنگ خانه رویایی حاج کاظم به صدا درآمد و محمود بی&amp;rlm;خبر از همه جا با حکم شفاهی حاج کاظم به ریاست دربازکنی رسید. او به عمر چهل و پنج ساله&amp;rlm;اش هیچ&amp;rlm;گاه دزدی نرفته بود که به دستگیره برق&amp;rlm;دار بچسبد و بلرزد. در نتیجه تجربه نداشت و چون در خانه را باز کرد، با دیدن علیرضا درست مانند دزدی که دستگیره برق&amp;rlm;&amp;rlm;داری را فشرده باشد، تکان&amp;rlm;تکان خورد. این شوک ناگهانی چیزی نبود که از دید علیرضا، نفیسه و پدر و مادرش پنهان بماند. به بهانه دلجویی نزدیکش رفتند مبادا سکته&amp;rlm;ای در کار باشد. به هر ترتیب آرامش حاکم شد ولی ذهن کنجکاو علیرضا اجازه نداد چیزی ماستمالی شود. دست آخر حاج کاظم علیرضا را نه برادرزاده که پسر پنجم خویش قلمداد کرد و چنین فرمود: &amp;laquo;واسه شوهر دادن دخترام نظر علیرضا از نظر پسرای خودم مهم&amp;rlm;تر بود ... اون مثل بچه خودمه و تا حالا من چیزی رو ازش پنهون نکردم ... همیشه هم عقلش کمک عقل من بوده.&amp;raquo; و بدین ترتیب علیرضا نیز محرم اسرار شد و آستین بالا زد و در کار شد تا به درمان داماد عمویش کمکی بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مطب دکتر نعمت&amp;rlm;منصور این بار کمی شلوغ بود. فقط حوریه خانم و دو نوه&amp;rlm;اش در خانه ماندند و بقیه راهی مطب شدند تا به زعم حاج کاظم ببینند حرف حساب این آقای دکتر چیست؟ وقتی وارد شدند، دکتر خیلی سرد بود و گویا حضور آن&amp;rlm;ها را کاملاً بی&amp;rlm;فایده می&amp;rlm;دانست. هنوز به سخن نیامده بود که حاج کاظم ابتدا با لحنی آرام وارد میدان شد: &amp;laquo;آقای دکتر! جسارتاً عرض می&amp;rlm;کنم ... دنیا این همه پیشرفت کرده و دواهای جورواجور درست شده ... اون وقت شما نسخه پیچیدین که دوماد من بره یه زن دیگه بگیره تا خوب بشه؟ ... آخه ...&amp;raquo; دکتر آدم شارلاتانی نبود ولی می&amp;rlm;دانست اگر کوتاه بیاید، سخت می&amp;rlm;خورد. پرید میان سخن حاجی و با کمی درشت&amp;rlm;گویی آغاز کرد: &amp;laquo;ببیند آقا ... من نه قاضی&amp;rlm;ام، نه آخوندم، نه رمال&amp;rlm;ام و نه پلیسم ... فقط یه پزشکم و مطابق حرفه خودم تشخیص می&amp;rlm;دم و به قول شما نسخه می&amp;rlm;پیچم ... کسی رو هم مجبور نکردم به نسخه من عمل کنه، والسلام نامه تمام.&amp;raquo; علیرضا که مهندسی زبده بود و علاوه بر دانش مهندسی چم و خم روابط عمومی را نیک می&amp;rlm;دانست و به همین دلیل خیلی زود در بدنه سپاه بالا رفته بود، هم عمویش را افسار زد و هم پزشک را. ابتدا کمی دلجویی تا فضای گفت&amp;rlm;وگو عادی شود و سپس چاره&amp;rlm;جویی کرد: &amp;laquo;برا حاجی سوءتفاهم شده آقای دکتر ولی واقعیتش اینه که علی&amp;rlm;رغم احترام و اعتماد ما به تشخیص جنابعالی، امکان اجرای اون کمی مشکله و یا بهتر بگم شاید هم نشدنی&amp;rlm;یه ... دست کم اینه که واسه خیلی&amp;rlm;ها این موضوع غریبه و به این سادگی نمی&amp;rlm;شه جا انداخت که ازدواج دوباره محمود صرفاً بر اساس یک مصلحت پزشکی&amp;rlm;یه ... من از شما خواهش می&amp;rlm;کنم اگه راه میانه&amp;rlm;ای هست بفرمایید، شاید عملی&amp;rlm;تر باشه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دکتر نعمت&amp;rlm;منصور قدم&amp;rlm;زنان به علیرضا عمرانی نزدیک شد و خیلی آرام پرسید: &amp;laquo;مثلاً چه راه میانه&amp;rlm;ای؟ شما خودت چیزی به نظرت می&amp;rlm;رسه؟&amp;raquo; علیرضا کمی مِن&amp;rlm;مِن کرد و گفت: &amp;laquo;خب من که پزشک نیستم ولی گفتم جنابعالی با توجه به حساسیت&amp;rlm;های اجتماعی که خودتون بهتر می&amp;rlm;دونید، راهی رو جلوی ما بگذارید ... برای مثال ... نمی&amp;rlm;دونم ... می&amp;rlm;شه محمود چند جلسه&amp;rlm;ای با یه خانومی خلوت کنه و بعد نتیجه بگیریم؟ حالا اسمش رو هر چی می&amp;rlm;خواین بذارین&amp;raquo; نفیسه بی آن که چیزی&amp;nbsp; بگوید، تکانی خورد و چادرش را جمع کرد. دکتر نیز در حالی که سرش را به نشانه تأسف تکان می&amp;rlm;داد، قدم&amp;rlm;زنان از محمود فاصله گرفت و به سخن آمد: &amp;laquo;مشکل اساسی مملکت ما اینه که هر کی خودشو همه&amp;rlm;چیزدان می&amp;rlm;دونه و خیلی راحت عین خوردن یه لیوان آب، واسه هر درد و مسئله ریز و درشتی نسخه می&amp;rlm;پیچه ... چارتا نونوایی رو نمی&amp;rlm;تونیم مدیریت کنیم و نون اهواز و آبادان و خرمشهر می&amp;rlm;شه خوراک دام ... اون وقت واسه مدیریت جهان جلسه پشت جلسه می&amp;rlm;گذاریم ... فقط مونده من پزشک هم بیام تو کار شما برادران موشک&amp;rlm;ساز نظر بدم.&amp;raquo; دکتر باز به سراغ پیپش رفت و به آرامی آن را چاق کرد و در حالی که تیم حاج کاظم غرق سکوت بودند، ادامه داد: &amp;laquo;من خدمت خود آقا محمود و همسرشون گفتم که بیماری اساساً ریشه جسمی نداره که شما یه جسم دیگه رو به بدن اون بچسبونی تا خوب بشه ... تنها راهی که به نظر من رسیده و البته با مشورت سایر همکارام در کشورهای دیگه به این نتیجه رسیدیم، زندگی محمود با یه زن دیگه است ... حالا شما اسمش رو هر چی می&amp;rlm;خوایید بذارید ... صیغه، رفیقه، کنیز، دوست&amp;rlm;دختر یا زن دائم ... مهم اینه که بر اثر کش و قوس&amp;rlm;های روحی، بدن محمود واکنش نشون بده و قوه جنسی اون دوباره به کار بیفته ... شاید سه چار ماهه جواب بده ... شاید هم بیشتر ... بعدش می&amp;rlm;تونید تصمیم بگیرید که برگرده سر زندگی اولش یا نه ... اون دیگه به خودتون مربوطه.&amp;raquo; حاج کاظم دوباره کم آورد و بی&amp;rlm;اختیار پرید وسط گود: &amp;laquo;پس بفرمایید شما واسه بی&amp;rlm;بندوباری هم دلایل پزشکی می&amp;rlm;آرید تا اینجوری دهن مردمو ببندید. نه؟&amp;raquo; علیرضا میانداری کرد تا حاجی بیش از این افاضه دانش نکند. دکتر کمی به خشم آمد و فریادگونه گفت: &amp;laquo;گفتم که من شغلم پزشکی&amp;rlm;یه ... حاکم شرع نیستم، قاضی هم نیستم. آخوند هم نیستم. فقط نظر تخصصی&amp;rlm;ام رو گفتم. اگه با حساب و کتاب و عقل و شرع و جامعه&amp;rlm;تون جور در نمی&amp;rlm;آد به من مربوط نیست. دوست نمید به من مربوط نیسدوست ندارید بفرمایید بیرون.&amp;raquo; چاره&amp;rlm;ای جز رفتن نبود و همگی سر به زیر و تا اندازه&amp;rlm;ای ناامید راهی خانه شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رزیتا از دوستان دانشگاهی نفیسه بود که در یک مرکز توانبخشی کار می&amp;rlm;کرد. تقریباً ارتباط خیلی کمی با هم داشتند، به ویژه این که او همچنان مجرد بود و با الگوی زندگی خانوادگی نفیسه سنخیتی نداشت. به همین دلیل تلفن زدن و این که خواهان دیدار است، خودبه&amp;rlm;خود کنجکاوی رزیتا را به همراه داشت. وقتی روبرو شدند، گل لبخند هر دو شکفت اما دوستش همچنان در حیرت بود که بعد از مدت&amp;rlm;های زیاد چرا یاد او افتاده است. نفیسه گفت روی یک پروژه اجتماعی کار می&amp;rlm;کند و نیازمند برخی اطلاعات دست اول است و خلاصه آن قدر مقدمه&amp;rlm;چینی کرد تا برسد به مشکل خانوادگی مردان ویلچری که به هر دلیلی قطع نخاع شده&amp;rlm;اند. رزیتا خیلی معمولی پاسخ داد معمولاً مشکل خاصی ندارند. چون بیشتر آن&amp;rlm;ها از یک منبع دولتی یا خصوصی حقوق ثابتی می&amp;rlm;گیرند و همسران&amp;rlm;شان هم اگر شاغل هم نباشند، خیلی در مضیقه نگهداری شوهران خود نیستند. نفیسه وقتی دید جریان سخن وی رو به انحراف می&amp;rlm;رود، با همان شرم سنتی-مذهبی&amp;rlm;اش اشاره به روابط زناشویی کرد و این که پژوهش&amp;rlm;هایش به این بخش ماجرا مربوط می&amp;rlm;شود. رزیتا باز هم واکنش معمولی از خود نشان داد و گفت: &amp;laquo;خب ... معمولاً می&amp;rlm;سوزن و می&amp;rlm;سازن دیگه ... مث میلیون&amp;rlm;ها دختر دم بخت و میلیون&amp;rlm;ها زن جداشده و بیوه که عین مور و ملخ تو مملکت&amp;rlm;مون ریختن.&amp;raquo; نفیسه خیلی اهل متلک نبود و اساساً نمی&amp;rlm;توانست رُک باشد ولی دل به دریا زد و چون می&amp;rlm;دانست رزیتا ظرفیت بالایی دارد، یواشکی گفت: &amp;laquo;یعنی خود تو هم جزو مور و ملخی دیگه؟&amp;raquo; رزیتا اصلاً کم نیاورد و خیلی صمیمی و با خنده پاسخش را داد: &amp;laquo;نفیسه جون بهت نمی&amp;rlm;آد از این حرفا بزنی ... ولی خب ... حالا که داری به سلامتی پروژه کار می&amp;rlm;کنی سخت نمی&amp;rlm;گیرم ... راستش این چیزا رو از یه نفر نمی&amp;rlm;تونی خوب دربیاری ... چون مسئله خصوصی&amp;rlm;یه و معمولاً کسی بازش نمی&amp;rlm;کنه ... منم صرفاً بر اساس تجربه&amp;rlm;هام و برخورد با آدمای دور و برم یه چیزایی رو فهمیدم ... ببین ... واسه خیلی از خانومای مورد نظر تو این چیزا اصلاً مشکل نیست ... واسه اونایی هم که هست، یه جوری مشکل&amp;rlm;شون رو حل می&amp;rlm;کنن ... کافیه دیگه ... نه؟&amp;raquo; نفیسه احساس کرد طرف سر به سرش می&amp;rlm;گذارد. کمی خودش رو جمع کرد و ناخرسندانه گفت: &amp;laquo;داری مسخره&amp;rlm;ام می&amp;rlm;کنی؟&amp;raquo; این بار رزیتا صورتش را در هم کشید و&amp;nbsp; کاملاً جدی رفیق دانشگاهی&amp;rlm;اش را ضربه&amp;rlm;فنی کرد: &amp;laquo;معلومه همه درسایی که خوندی پاک یادت رفته ... آخه عزیز من ... اگه قراره کار پژوهشی بکنی، لازمه نمونه آماری دربیاری که اونم دست کم یه صد نفر می&amp;rlm;خواد تا با حوصله بشینن و حرف بزنن ... تازه اگه جواب سربالا ندن ... خودتو بذار جای اونا ... یه دانشجو بیاد واسه پایان&amp;rlm;نامه&amp;rlm;اش از تو اطلاعات خصوصی اتاق خواب بخواد، چی بهش می&amp;rlm;گی؟ ها؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دست از پا درازتر به خانه برگشت. محمود پشت تلفن با کسی در حال خوش و بش بود. معمولاً نفیسه هیچ گاه فاگوش نمی&amp;rlm;ایستاد اما سرخوردگی از ماجرای پژوهش دروغینش او را وادار کرد، ضمن آمد و شد به آشپزخانه و سالن پذیرایی، دستگاه شنود ساخت آفریدگار جهان را روی امواج دهانی همسرش قفل کند. محمود آن قدر راحت سخن می&amp;rlm;گفت و می&amp;rlm;شنید که زحمت شنود سرکار علیه، بسیار کم بود. تقریباً همه واژه&amp;rlm;ها را می&amp;rlm;فهمید اما چون سخن&amp;rlm;های آنسوی گوشی را نمی&amp;rlm;شنید، نمی&amp;rlm;توانست سخنان شوهرش را به روشنی جمع&amp;rlm;بندی کند. فقط شنید: &amp;laquo; همون پسری که گردوی تازه می&amp;rlm;فروخت؟ ... می&amp;rlm;گفت واسه اتاق خواب خوبه؟ ... آره آره، یادمه ... از درخت افتاده؟ ... دیگه نمی&amp;rlm;تونه راه بره؟ ... بیچاره ...... اول جوونی فلج شده؟ ... آخ آخ، طفلکی.&amp;raquo; سر و صدای بچه&amp;rlm;ها از اتاق خواب، نفیسه را ناچار به ترک میدان شنود کرد. وقتی بازگشت محمود را اندیشناک دید که گوشی را به آرامی نهاد و حواسش هیچ به او نبود. چون دانست فرد پشت خط مهندس افضلی از اصفهان است و با توجه به گشت&amp;rlm;های خانوادگی در حاشیه زاینده&amp;rlm;رود که برخی فامیل&amp;rlm;های مهندس افضلی به عنوان میزبان، پذیرایی خوبی از آنان کرده بودند، کنجکاوانه خواستار دنباله ماجرا از محمود شد. شوهرش همان اطلاعات را دوباره بازگویی کرد ولی نفیسه خواهان بقیه داستان بود که سر و صدای بچه&amp;rlm;ها از اتاق بغلی مانع از دانستنش شده بود. محمود وقتی دید نفیسه دست&amp;rlm;بردار نیست، با همان حالت اندیشناک خود گفت: &amp;laquo;بقیه نداره.&amp;raquo; و این نه تنها راضی کننده نبود بلکه چونان بنزین بر آتش ریختن، عطش کنجکاوی نفیسه را ده برابر کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;محمود راه اتاق خواب پیش گرفت تا از پرسش&amp;rlm;های بی&amp;rlm;امان همسرش در امان باشد. دراز کشید اما خوابش نمی&amp;rlm;برد. معاشقه پیش از خواب، عادت همیشگی&amp;rlm;اش بود ولی اکنون حتی تمایل نداشت نفیسه وارد اتاق شود. پریشانی این ماجرا فشار زیادی به مغزش می&amp;rlm;آورد. اگر بخواهد به سفارش دکتر نعمت&amp;rlm;منصور عمل کند، چگونه دوستان و آشنایانش را متقاعد سازد؟ گیرم که بگوید زن دوم گرفته یا عقد موقت کرده ولی مگر می&amp;rlm;شد آن همه آدم همکار و دوست و فامیل را با این پاسخ&amp;rlm;ها متقاعد کرد؟ تازه خود نفیسه چه می&amp;rlm;شود؟ آیا به حضور زن دوم رضایت خواهد داد؟ به ویژه آن که دکتر سفارش کرده چند ماهی فقط باید در کنار زن دوم بگذراند تا نتیجه بگیرد. آیا اگر نفیسه به حضور زن دوم راضی شد، به این هم راضی می&amp;rlm;شود که محمود فقط و فقط با زن دومش باشد و تنها اسمش روی شناسنامه نفیسه؟ آیا اگر به فرض همه رضایت دادند تا وی زن دیگری اختیار کند، چه تضمینی دارد که بعد از چند ماه به زندگی اولش باز گردد؟ شاید شرایط به گونه&amp;rlm;ای پیش رفت که در کنار آن زن جدید احساس خوشبختی بکند و بی&amp;rlm;خیال زندگی اولش بشود؟ در ثانی تکلیف بچه&amp;rlm;ها چه می&amp;rlm;شود؟ اگر اساساً از قید درمان بگذرد و به این ناتوانی جنسی رضایت بدهد، تکلیف نفیسه چیست؟ آیا او هم ناچار است رهبانیت پیشه کند؟ اگر نخواهد به این ریاضت ناخواسته تن بدهد، چه خواهد شد؟ و اندیشه&amp;rlm;های دیگری که مرتب دور سرش رژه می&amp;rlm;رفتند و او را می&amp;rlm;آزردند اما خوابش نبرد تا تصمیمش را بگیرد و گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفیسه آن شب انگار خیال نداشت به اتاق خواب قدم بگذارد و چندان بدش نمی&amp;rlm;آمد تنها باشد. وقتی گمان برد محمود خوابیده است، گوشی را برداشت و شماره مهندس افضلی را گرفت. یک دستی زد تا اطلاعات بیشتری بگیرد و دقیقاً آن بخش ناگفته را می&amp;rlm;خواست بداند. مهندس افضلی که یک بار برای محمود داستان&amp;rlm;سرایی کرده بود، کمی خلاصه کرد: &amp;laquo;چند بار آوردنش اصفهان بردیمش دکتر ... یه ماه پیش جوابش کردن که دیگه نمی&amp;rlm;تونه بدون ویلچر زندگی کنه ... زنش که اتفاقاً دختر عموشه، با یه بچه سه&amp;rlm;ماهه گفت می&amp;rlm;خواد جدا شه ... همه فامیلا دورش رو گرفتند تا بی&amp;rlm;خیال بشه ... آخه زوج خوبی بودن و هیچ مشکلی نداشتن ... دختره تو همون جمع فامیلی واسه موندن یه شرط گذاشت ... گفت شوهرش دیگه مردی نداره و اگه بعداً با کسی دوست شد، نباید مزاحمش بشن ... وقتی این جوری شد همه فامیل رضایت دادند که بره جدا بشه ... بیچاره پسره مونده با یه بدن فلج.&amp;raquo; وقتی گوشی را گذاشت، از این همه دوندگی و کنجکاوی که آخرش به تلخی و بی&amp;rlm;ثمری منجر می&amp;rlm;شد، حالت استفراغ داشت. پیش از خواب تصمیم گرفت دیگر کاری نکند و بی خیال شود. حوصله اتاق خواب را هم نداشت. روی کاناپه دراز کشید و خوابش برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حاج کاظم اجازه نداد این موضوع به سوی پسران و دامادش درز کند و در حضور برادرزاده&amp;rlm;اش علیرضا عمرانی به همسرش تأکید بسیار کرد تا حلقه محرمان بیش از این گسترده نشود. در عوض به علیرضا میدان داد چاره&amp;rlm;جویی کند. چه این که او واسطه ازدواج دخترش بود و از این نظر انگار به نوعی یک طرف ماجرا تلقی می&amp;rlm;شد. خود علیرضا هم بدش نمی&amp;rlm;آمد داستان به شکلی آبرومندانه پایان گیرد. در اندیشه بود که چگونه می&amp;rlm;شود داروی دکتر نعمت&amp;rlm;منصور به درمان آید و عوارضی در بر نداشته باشد. راه&amp;rlm;ها و گزینه&amp;rlm;های مختلف را چونان آموزه&amp;rlm;های مهندسی بر روی کاغذ می&amp;rlm;نوشت و بررسی می&amp;rlm;کرد. هیچ اما و اگری را نادیده نمی&amp;rlm;گرفت. در همین حال گویا جرقه&amp;rlm;ای به ذهن حاج کاظم رسیده باشد، رشته افکار برادرزاده را پاره کرد و گفت: &amp;laquo;از کجا معلوم اینم یه دسیسه نباشه؟ ... شاید دکتره یه چیزی به محمود خورونده تا موقتاً از کار بیفته و بعدش که رفت سراغ زن دوم، یه کاریش بکنه دوباره برگرده. ها؟&amp;raquo; علیرضا این قدر بدبین نبود ولی آن را هم جزو محاسبات مهندسی آورد و رد نکرد اما به دلیل پیشینه دوستی&amp;rlm;اش با محمود، چنین گمانی را باور نداشت. حاج کاظم اصرار داشت نشست مشترکی با محمود و نفیسه بگذارند و یک تصمیم گروهی بگیرند. علیرضا با توجه به بدگمانی حاجی نسبت به محمود و احتمال پدید امدن یک درگیری خانوادگی، با چنین نشستی مخالفت کرد و خواست به او اجازه بدهند، خودش موضوع را فیصله بدهد. عمو و زن عمو اختیار کامل به وی دادند تا به صلاحدید خود بهترین راه ممکن را برگزیند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بامداد روز بعد، محمود و نفیسه تقریباً هر دو آرام بودند و انگار راضی به وضعیت موجود. گویا هیچ کدام دوست نداشت دنباله داستان گرفته شود. کوچولوها راهی مدرسه شدند و زن و شوهر هر یک خود را سرگرم کاری کردند. گویا قرار بود همه این مرخصی تشویقی در خانه بگذرد. جوری با هم سخن می&amp;rlm;گفتند که انگار نه انگار یک مشکلی در زندگی&amp;rlm;شان پیش آمده است. آرامش نسبی خانه با صدای زنگ آیفون به هم خورد و این بار نگاه محمود به صفحه نمایش آیفون تصویری خیره ماند که یک چهره آشنا در آن دیده می&amp;rlm;شد. بدون این که گوشی را بردارد، در را باز کرد و به آرامی همسرش را آگاه که مهمان آمده است. نفیسه فوری بدون پرس و جو به اتاقش رفت تا پوشاک مناسب بر تن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیدن علیرضا در آن ساعت بامدادی هیچ تعجبی نداشت. حتی نیاز نبود دلیل حضورش را بپرسند. تنها تعارف به خوردن صبحانه کردند که علیرضا همچون عمویش اشتیاق نشان داد و جوری لقمه برمی&amp;rlm;گرفت که انگار سر سفره خودش نشسته است. این شگرد را از عمویش آموخته بود که در خانه میزبان چنان راحت بخورد تا راحت حرفش را بزند و همیشه نیز بازخورد خوبی گرفته بود. علیرضا نخواست تا پایان خوردنش سکوت باشد و در لابلای لقمه&amp;rlm;ها گفت که برای پایان دادن به بحران خانوادگی آمده است. وقتی نفیسه سه لیوان چایی آورد و نشست، محمود پیش&amp;rlm;دستی کرد و گفت بی&amp;rlm;خیال درمان شده اما این حق را به نفیسه می&amp;rlm;دهد تا زندگی تازه&amp;rlm;ای را با فرد دیگری آغاز کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زن بینوا همه گونه اندیشه&amp;rlm;ای از سر گذرانده بود به جز این مورد که تکان شدیدی به اندامش وارد کرد اما پیش از آن که زبانش به چرخش درآید، علیرضا افسار به دست گرفت و به نیکی اسب سخن راند: &amp;laquo;قبوله ولی این مال وقتی&amp;rlm;یه که همه راه&amp;rlm;ها را امتحان کردیم و جواب نگرفتیم. حالا به جای این حرفا بیایید عقل&amp;rlm;هامون رو یکی کنیم و راهی پیدا کنیم.&amp;raquo; محمود که انگار دیگر نیرویی برای اندیشیدن نداشت، خیلی آرام گفت: &amp;laquo;من که دیگه زوری ندارم بزنم. غیر از اینم هیچ راهی به عقلم نمی&amp;rlm;رسه.&amp;raquo; نفیسه بر آن شد چیزی بگوید ولی علیرضا با اشاره دست، خاموشش کرد و خود ادامه داد: &amp;laquo;من با عمو و زن عمو حرف زدم. اختیار دادن تا بدون درز کردن مسئله به سایر فامیلا، یه جوی سر و تهش را به هم بیاریم. الانم دست خالی نیومدم این جا. اگه منطقی باشین و خوب به حرفام گوش بدین، می&amp;rlm;تونیم بی&amp;rlm;سر و صدا تمومش بکنیم.&amp;raquo; چشمان مشتاق زن و شوهر به دهان علیرضا خیره ماند و او نیز کمی ژست مهندسی به خود گرفت و قلم و کاغذ در آورد و دست به کار شد. هر چه از دهانش بیرون می&amp;rlm;آمد، یک خط و نشانی هم روی کاغذ می&amp;rlm;کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سپس با نگاه توأمان به چهره زن و شوهر پیشنهاد پایانی&amp;rlm;اش را داد: &amp;laquo;با توجه به موقعیت خانوادگی همه&amp;rlm;مون، تنها راه عمل به نسخه دکتر نعمت&amp;rlm;منصور، زندگی موقت محمود در خارج از کشوره. من روی چند تا گزینه فکر کردم؛ تایلند، تاجیکستان و لبنان. هر کدوم خاصیت خودشو داره ولی در این میون اونی که عملی&amp;rlm;تره و می&amp;rlm;شه یه جوری جمعش کرد، فقط لبنانه. هم کشور شیعه نشینه و هم می&amp;rlm;شه با هماهنگی فرماندهی کل سپاه، یه مأموریت چند ماهه واسه محمود جور کرد. این جوری همه فامیل و حتی عمو و زن عمو خیال&amp;rlm;شون راحت می&amp;rlm;شه و اصلاً گمان بد نمی&amp;rlm;برن. من اینو به عمو هم نگفتم و در واقع غیر ما سه نفر، کسی از راز این مأموریت نظامی خبر نداره. از این طرف نفیسه هم خیلی راحت می&amp;rlm;تونه غیبت شوهرش را توجیه کنه و به بچه&amp;rlm;هاش برسه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سکوت زن و شوهر همراه با حیرت، نشان از آن داشت که انگار از نبوغ مهندسی علیرضا شگفت&amp;rlm;زده شده&amp;rlm;اند. حتی نتوانستند ایراد یا پرسشی طرح کنند. در نتیجه علیرضا سرمست از این نقش پیروزمندانه، ادامه داد: &amp;laquo;بعد چند ماه با توجه به درستی یا نادرستی نسخه دکتر نعمت&amp;rlm;منصور، تصمیم می&amp;rlm;گیریم که چه بکنیم. لزومی هم نداره پیش&amp;rlm;داوری بکنید. اجازه بدید، کم&amp;rlm;هزینه&amp;rlm;ترین گزینه رو امتحان کنیم. خدا رو چه دیدی، یه وقت نتیجه می&amp;rlm;ده و از این پریشونی بیرون می&amp;rlm;آیید.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;*****&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پرادوی چهاردر حاج کاظم به آرامی در کنار در ورودی پروازهای خروجی فرودگاه امام ایستاد. حاج کاظم، حوریه خانم، محمود، نفیسه و فرزندانش پیاده شدند. علیرضا پشت فرمان بود. رفت تا ماشین را در پارکینگ بگذارد. حاج کاظم و همسرش حوریه خانم محو تماشای سالن فرودگاه شدند. سفرهای چندین باره&amp;rlm;شان به حج همگی از فرودگاه مهرآباد بود و تا آن زمان پای&amp;rlm;شان را به این فرودگاه نوساز نگذاشته بودند. علیرضا خیلی زود به جمع&amp;rlm;شان پیوست. انگار همگی دیر رسیده بودند زیرا بلندگوی سالن اعلام کرد: &amp;laquo;برای آخرین بار؛ مسافران پرواز 513 هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد بیروت جهت گرفتن کارت پرواز به باجه شماره چهار مراجعه کنند.&amp;raquo; فرصتی برای سخن&amp;rlm;های بیهوده نبود. ناچار یکی&amp;rlm;یکی محمود را در آغوش کشیدند. حاج کاظم، حوریه خانم و علیرضا لبخندی بر لب داشتند و انگار بدرقه&amp;rlm;کننده مسافر مکه و مدینه&amp;rlm;اند. حتی بچه&amp;rlm;ها نیز خوشحال بودند که پدرشان به یک مأموریت مهم می&amp;rlm;رود و انتظار داشتند برای&amp;rlm;شان سوغاتی هم بیاورد. در این میان فقط نفیسه لبخند بر لب نداشت و در عوض گونه&amp;rlm;هایش خیس بود. ولی چشمان محمود چونان کویر سمنان، فقط بی&amp;rlm;آبی را به مخاطب تحمیل می&amp;rlm;کرد. حاج کاظم و حوریه خانم اشک&amp;rlm;های نفیسه را به حساب دلدادگی&amp;rlm;اش گذاشتند اما علیرضا از آن اشک&amp;rlm;ها حکایت&amp;rlm;ها می&amp;rlm;دانست. وقتی محمود از بازرسی بدنی گذر کرد، از لابلای مسافران و مأموران پلیس بار دیگر نگاهی به نفیسه انداخت. می&amp;rlm;خواست به بهانه بدرود گفتن فقط دستی تکان بدهد و برود ولی نتوانست حریف چشمان خود بشود و ناخواسته با دیدن دگرباره گونه&amp;rlm;های نفیسه، گونه&amp;rlm;هایش خیس شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;* گوگیجه در گویش اصفهانی به معنی ذهن مغشوش و درب و داغان است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;** عنین واژه&amp;rlm;ای عربی به معنای خاجه، مردی که قوه جنسی خود را از دست داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جوهر داستان واقعی ولی شاخ و برگش ساختگی است. نگارش آن روز چهارشنبه 23 آذرماه آغاز شد و &amp;nbsp;پس از 31 روز در روز جمعه 23 دی&amp;rlm;ماه 1390 خورشیدی (13 ژانویه 2012 میلادی) به پایان رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;داستان&amp;rlm;های دیگر:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff00ff; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="posttitle"&gt;&lt;a class="posttitle" href="http://h-samani.persianblog.ir/post/17/"&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;گوهرپاک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a title="داستان روناک" href="http://h-samani.persianblog.ir/post/16/"&gt;&lt;strong&gt;داستان روناک&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/15/"&gt;&lt;strong&gt;رویای یک زن خیابانی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/14/"&gt;من انقلابو دوس دارم&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://h-samani.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>هوشنگ سامانی</author>
      <comments>http://h-samani.persianblog.ir/comments/34024/8724635/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34024.post-8724635</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Jan 2012 23:18:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گوهرپاک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;گوهرپاک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;شامگاه یکی از روزهای پاییزی سال 1341 خورشیدی (1962 میلادی)، روستای &lt;strong&gt;سمانه&lt;/strong&gt; یکپارچه غرق در شادی است. همه اهالی ده میزبانند و در عین حال میهمان. &lt;strong&gt;گوهرپاک&lt;/strong&gt; در لباس رنگارنگ عروس&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;سوار بر اسبی سفید رنگ به خانه بخت می رود. اهالی روستا همگی با پای پیاده، پای کوبان و شادی کنان همراهی اش می کنند. افسار مادیان در دست حسینعلی داماد است. هر چند قدم، همه جمعیت می ایستند و با رقص و ساز و آواز به شادی می پردازند و دوباره حرکت می کنند. هوا در نبود چراغ برق با وجود ماه شب چهارده، نیمه روشن می نماید و همچنین نور چراغ های توری که با نفت می سوزند، جلوه زیبایی به صحنه داده است. کاروان شادی با گذشت از کوچه های باریک به یک فضای پهن شبیه میدان می رسد و فرصت برای تشکیل حلقه رقص و شادمانی مهیا می شود. در نتیجه بیشتر جمعیت از اسب عروس فاصله گرفته و در وسط میدان یک حلقه بزرگ تشکیل می دهند. دو نوازنده سرنا و دهل نیز به وسط می روند. همه توجهات از خود عروس به حلقه رقص معطوف می شود و عروس هم روی مادیان از لای توری روی سرش نظاره گر ماجراست. حتی زنان پیرامون عروس هم جذب حلقه رقص شده اند. برای لحظه ای کوتاه، تنها دو نوازنده درون حلقه و چند رقصنده ماهر مورد توجه مردمند. کسی به عروس نگاه نمی کند. انگار که وجود ندارد. ناگهان دو مرد قوی هیکل از تاریکی به سمت عروس هجوم می آورند و او را قاپیده و فوری به یک شورلت در کنار میدان می برند. شورلت مشکی رنگ تا آن هنگام توجه کسی را جلب نکرده بود. با جیغ و داد عروس، جمعیت شوکه می شوند و پیش از آن که کسی بداند چه شده، شورلت با راه انداختن گرد و خاک، حرکت می کند. هیچ یک از اهالی دهکده و حتی میهمانان شان، نفربر ماشینی یا همان خودروی امروزی ندارند. یکی از جوانان بر مادیان آذین بسته عروس سوار می شود و به تعقیب شورلت می تازد. فقط یک تلگرافخانه در روستای مجاور است که البته شب ها کار نمی کند. گروهی پیشنهاد می کنند تلگرافچی را بیدار کنند تا به مرکز استان خبر دهند. همه تلاش های مردم و از جمله داماد و برادران عروس آن شب بی نتیجه می ماند. عروس دزدی برای همه غریب می نماید. هیچ یک از اهالی روستا حتی قصه اش را نشنیده بودند چه رسد به آن که به چشم خود ببینند. گمانه زنی ها شدت می گیرد و هر کسی از ظن خود ذهنش را به جایی می برد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/old-Chevorlet-1.jpg" alt="گوهرپاک" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گوهرپاک یک دختر معمولی نبود. درست مانند سایر دختران ده در یک خانواده کشاورز پرورش یافته بود با این تفاوت که در زیبایی و نیکو سیرتی کسی به گردش نمی رسید. نامش را مادر بزرگ شاهنامه خوانش انتخاب کرده بود. او خواهان زیادی داشت. حتی از روستاهای مجاور و خانزادگان دور و نزدیک به خواستگاری اش آمده بودند. با آن که خوانین ازدواج با دختران روستایی را دون شأن خود می دانستند ولی جذابیت های گوهرپاک چندین پیشنهاد را به همراه آورده بود. اما خانواده اش بر اساس یک رسم دیرین روستایی، قرار ازدواج او را هنگام تولد با پسر عمویش حسینعلی گذاشته بودند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;شورلت آمریکایی همچون خرگوشی سیاه رنگ در دل شب، جاده خاکی را به سرعت پیمود و آن قدر گاز داد تا در دامنه کوه &lt;strong&gt;جهان بین&lt;/strong&gt; ایستاد. یک راننده و دو رباینده. کارشان تا نزدیک اذان صبح طول کشید. گر چه مرد نبودند ولی آن قدر نامرد هم نبودند که همان جا رهایش کنند. با خود آوردند و در گندمزارهای غرب شهرکرد (فرودگاه امروزی) رهایش کردند. گوهرپاک غیر از روستای سمانه جایی را بلد نبود. در آن ظلمات که دیگر ماه شب 14 نیز به رختخواب رفته بود، فقط چند چراغ برق روشن دید و بی اختیار از میان گندمزارها به سوی روشنایی رفت. تا به آن جا برسد هوا کم کم گرگ و میش* و سپس روشن شد. شهری کوچک اما به شدت غریب برای گوهرپاک. اندک مردمی در حال آمد و شد بودند و دکانداران کرکره ها را یکی یکی بالا می بردند. نه جایی را بلد بود و نه کسی را می شناخت. اشکدانش خشکیده و گریه هایش را ساعت ها پیش سر داده بود و دیگر آهی نداشت که سر بدهد. با چشمانی از حدقه در رفته و سیمایی پر آشوب خیابان ملت را بیهوده می پیمود. با این وجود کم نبودند مردمانی که چهار چشمی او را می نگریستند. کاملاً معلوم بود سر و وضعی نامناسب دارد. اما سکوت زهربار گوهرپاک اجازه نمی داد کسی به چند و چون آید. با آن که سوادی نداشت ولی فوری تابلوی گاراژ گیتی نورد را شناخت. پیش از این یک بار با مادرش به شهرکرد آمده و ساعت ها در این گاراژ به انتظار وانت نشسته بود. اینک بار دیگر به انتظار نش&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;ست تا راننده وانت شورلت مدل 1955 میلادی وارد شود. با سادگی تمام به او گفت می خواهد به سمانه برود و هیچ پولی ندارد. راننده با یک نظر دانست درست می گوید، گفت: برو عقب بشین تا بریم. بدین سان 15 کیلومتر &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;رفت و در یک سه راهی پیاده شد. راننده گفت: این جا بمون تا ماشین بیاد. گوهرپاک بلد نبود ولی ایستاد تا پس از ساعتی انتظار، یک لندرور انگلیسی او را 10 کیلومتر دیگر ببرد. باز هم یک سه راهی و این بار خیلی طول کشید. سرانجام یک موتور سیکلت ایژ روسی او را تا نزدیکی روستایش برد و بقیه راه را پیاده رفت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مردمان ماتم زده روستای سمانه، عصر چندان خوشی نداشتند و هنوز بگو مگوی عروس دزدی دیشب بود و همه پیگیری ها بی نتیجه. در این شرایط ورود غیر منتظره گوهرپاک به روستا می توانست همه چیز را عوض کند. روستای سمانه می توانست بر ویرانه های عصمت او زندگی دیگری بنا نهند. می توانست آب رفته را نه آن چنان که باید تا حدی به جوی بازگرداند ولی گویا تقدیر این نبود. گوهرپاک که بسیار خسته و درمانده می نمود، در مواجهه با برادران و شوهر ناکامش حسینعلی پریشان تر شد. خواست بگرید ولی چشم ها یاری نکردند. خواست فریاد بزند ولی تارهای صوتی حنجره اش به مرخصی رفته بودند. خواست بگوید مادر بزرگ، بیهوده نامم را گوهرپاک ننهاده است ولی دور، دور تعصب بود و برای دانایی جا بسیار تنگ. هر چه بود آنان به هیچ شکلی نپذیرفتند و به صراحت گفتند او در این روستا دیگر جایی ندارد و بهتر است همان جایی برگردد که شب پیش را گذرانده است. التماس هایش نتیجه نداد. به ناچار و ناامیدانه راه بازگشت پیش گرفت. اما کجا؟ در این سرزمین یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربعی مگر جایی هم برای او بود؟ وقتی زادگاهش او را نپذیرد، کجا برود تا قدر بیند و بر صدر نشیند؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با پای پیاده به همان سه راهی روستای شان رسید و به انتظار وسیله ای عبوری نشست. دمدمای غروب همان موتور سیکلت ایژ در حال برگشت را دید. موتوری ایستاد و جویای این که چرا از آن موقع تا کنون این جا نشسته است. با فهمیدن کنه ماجرا، بار دیگر سوارش کرد و به همان جایی برد که چند ساعت پیش از لندور انگلیسی پیاده شده بود. هوا تقریباً تاریک می نمود. موتوری گفت دوست دارد کمکش کند ولی امکانش نیست و به چند ثانیه جاده خاکی را پر از دود کرد و دور شد. دیگر امید هیچ وسیله ای نبود. گوهرپاک با دیدن چند چراغ روشنایی در چند کیلومتری سه راهی، پیاده رفت تا به آن روستا برسد. یکی از روستائیان به کمکش آمد و به او جا داد. معلوم شد تجربه زیادی دارد. زیرا هفته ای یکی دو بار مسافران درمانده، اینوری می شوند تا صبح اول وقت وسیله ای پیدا کنند. گوهرپاک چیزی از ماجرایش نگفت و فردا صبح پیاده به سمت جاده رفت تا خود را به شهرکرد برساند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/old_trauk.jpg" alt="گوهرپاک" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در شهر پرسان پرسان به گاراژ مسافربری خیابان ملت رسید و مسافرخانه ای هم در کنارش پیدا کرد. اما نه پولی داشت و نه آشنایی. با صاحب مسافرخانه صحبت کرد. او به صراحت گفت نمی تواند کمکی بکند ولی حکایت مشابهی را برایش باز گفت. این که چگونه با اتوبوس به شهرهای دیگر رفتند و دیگر برنگشتند و نتیجه گرفت احتمالاً خوشبخت شده اند. صاحب مسافرخانه با یکی از راننده های وانت شورلت که روزانه مسافران را تا نجف آباد اصفهان می برد، صحبت کرد. وقتی وانت به راه افتاد، گوهرپاک نیز یکی از مسافرانش بود. همه سرنشینان می دانستند کجا و برای چه می روند به جز گوهرپاک. گویا خود رفتن برایش هدف بود. همین که وانت آمریکایی لنگ لنگان جاده خاکی شهرکرد-نجف آباد را می پیمود، برایش کفایت می کرد. او محکوم بود از سرزمین نامهربانش بگریزد. سرزمینی که زیباترین زیبایی ها را نصیبش کرده و همه را به یک شب ربوده بود. می رفت تا اگر شد در جایی دیگر از نامش دفاع کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عصر هنگام وقتی در گاراژ نجف آباد پیاده شدند، هر یک به راهی رفتند و گوهرپاک در حیرانی ماند. به صاحب گاراژ پناه برد و حکایت را بی کم و کاست باز گفت. مرد میانسال که به خاطر شغلش، با داستان های مشابه دیگری برخورد کرده بود، توصیه کرد فردا صبح با اتوبوس نجف آباد به خوزستان برود. گفت: &lt;strong&gt;به آبادان بری بهتره.&lt;/strong&gt; اما آن شب گوهرپاک جایی برای خواب نداشت. پول هم نداشت. صاحب گاراژ توصیه کرد مهمان یکی از خانواده های مقیم باشد تا فردا صبح همگی رهسپار شوند. با میانجیگری او، یک خانواده پر جمعیت بختیاری که برای شرکت در یک جشن عروسی راهی مسجد سلیمان بودند، پذیرایش شدند و سر سفره شام شان، برای لحظاتی چند، غم های دو روز گذشته از خاطر گوهرپاک دور شد. ولی مشکل اصلی صبح فردا بود که برای سوار شدن به اتوبوس دماغدار، پولی در بساط نبود و صاحب گاراژ این را نیک می دانست. پس به گوهرپاک فهماند که نمی تواند کرایه او را بدهد ولی می تواند سفارشی بکند. در گوشی چیزی به راننده گفت. گوهرپاک از این نجوا چیزی دستگیرش نشد تا آن که پس از 36 ساعت رانندگی در جاده های خاکی و عبور از شهرهای کوچک و بزرگ داران، الیگودرز، ازنا، خرم آباد، اندیمشک و اهواز، اتوبوس دماغدار &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در گاراژ آبادن ایستاد و آن گاه بر سر کرایه بگومگو پیش آمد. راننده حاضر به گذشت نبود و تصور می کرد گاراژدار و گوهرپاک او را گول زده اند. قرار بود یکی از فامیل های گوهرپاک به استقبالش بیاید و کرایه را پرداخت کند. این همان نجوای صاحب گاراژ نجف آباد بود. در این گیر و دار زنی میانسال که معمولاً در گاراژ آبادان پرسه می زد با دیدن این مشاجره متوجه شد گوهرپاک بی کس و کار است. پس بی درنگ جلو آمد و کرایه راننده را داد. بدین سان ماجرا خوابید و او گوهرپاک را با خود برد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif';"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/old_bus.jpg" alt="گوهرپاک" width="418" height="247" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پس از نیم ساعت پیاده روی، فوزیه دست سیاه رنگش را بر زنگ خانه ای زیبا فشار داد. از آن سوی دیوار صدایی نهیب برخاست که برای گوهرپاک فقط معنی وحشت داشت. در شد باز و گفت و گو آغاز. اما گوهرپاک را از آن بهره ای نبود. هر دو به زبان عربی گفتند و شنیدند و دست آخر مرد تنومند عرب مقداری پول به فوزیه داد. گوهرپاک فقط همین را دید و دیگر هیچ نفهمید. ماهر عبدالحمید یک سرمایه دار عراقی بود که هر ماه چند روز برای خوشگذرانی به ویلای استیجاری اش در آبادان می آمد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دمدمای غروب بار دیگر سر و کله فوزیه پیدا شد. فرستاده ماهر عبدالحمید بدو بدو او را تا در خانه آورده بود. مرد سرمایه دار عرب بر آستانه دروازه آمد و با فوزیه صحبت کرد. ابتدا فوزیه نمی پدیرفت ولی ضمن صحبت با اشاره دست و سر به ماهر عبدالحمید فهماند که ربطی به او ندارد تا این که مرد عرب مقداری پول از دشداشه اش** بیرون آورد و صدای فوزیه خوابید. به نوکرش گفت وانت را روشن کند و هر جا فوزیه گفت برود. خود نیز فوری به اندرونی رفت و پیکر نیمه جان گوهرپاک را چون پر کاهی بر دست آورد و عقب وانت جا داد. فوزیه هم کنار راننده نشست و وانت شورلت به راه افتاد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هوا هنوز روشن بود و خورشید کم کم می رفت تا خود را پشت نخلستان های آنسوی اروند در خاک عراق پنهان کند. وانت شورلت از خیابان پهلوی خود را به حوالی اسلکه ماهی گیری رساند و از آن جا به یک فرعی دنج پیچید. ساختمانی دو &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;طبقه آجری و تک و تنها در میان انبوهی نخل بلند. ساختمانی که به شیوه انگلیسی بدون حیاط ساخته شده بود و خبری از قفل و کلید نبود. دم در، چند خودروی سواری بنز و شورلت هم ایستاده بودند. وقتی فوزیه از وانت پیاده شد، دختر جوانی به آستانه در ورودی آمد و سلام کرد. در حین خوش و بش آن ها، مرد شیک پوشی از ساختمان خارج گردید و یک راست به سوی خودروی سواری اش رفت. فوزیه و آن دختر جوان به اندرون رفتند. مرد شیک پوش پیش از سوار شدن، صدای ناله ای شنید و چون به نزدیک وانت آمد، با دیدن جسم نزار گوهرپاک تأسفی خورد و با خود گفت: &lt;strong&gt;بیچاره، حیوونی به چه روزی افتاده!&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/old-Chevorlet-2.jpg" alt="گوهرپاک" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;فوزیه و صاحب آن ساختمان بیرون آمدند. ماه طلا زنی 45 ساله، نسبتاً زیبا و کمی چاق بود که اطرافیان به اختصار ماطلا &lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr"&gt;Matela&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt; &lt;span lang="FA"&gt;صدایش می کردند. فوزیه گفت نمی تواند زیاد بماند اما زن کارکشته با اشاره دست به او فهماند که باید صبر کند. وقتی چشمش به جسم درب و داغان گوهرپاک افتاد، یکباره برگشت و گفت: &lt;strong&gt;برو، نمی خوام.&lt;/strong&gt; فوزیه چون راه برگشت نداشت، خواهش کرد بپذیرد و در عین حال تهدید کرد اگر نپذیرد، او را به حوالی سینما تاج خواهد برد. ماطلا بار دیگر به سوی وانت برگشت و با دقت سیمای زرد گوهرپاک را نگریست. با اشاره سر نشان داد که گوهر شناس قابلی است و به فوزیه گفت: &lt;strong&gt;کمک کن ببریمش بالا.&lt;/strong&gt; به آرامی او را بلند کردند و به اندرون بردند. چند ثانیه بعد، فوزیه بیرون آمد و پیش از سوار شدن به وانت زیر نور چراغ های سر شب، پول های داخل مشتش را بازشماری کرد و با خوشحالی سوار شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ماطلا به گوهرپاک اتاقی داد و دستور داد تیمارش کند. یکی دو روز حسابی به او رسیدند تا از آن وضیعت غمبار بیرون آید. گوهرپاک هم پس از چند روز در به دری و بی محبتی، خیلی راضی بود. برای نخستین بار پس از آن کابوس شبانه در دامنه کوه جهان بین، کمی احساس آرامش کرد،&amp;zwnj; هر چند از سرنوشت غمبارش ناخرسند بود و نگران از آینده ای نامعلوم. تا یک هفته، گوهرپاک مهمان عزیز بود و گهگاه توسط شهین، یک از دختران وردست ماطلا به کنار اروند می رفت و از تماشای رودخانه ای به آن بزرگی لذت فراوان می برد. برای نخستین بار واژه عراق به گوشش خود که آن هم کشوری است و برای خودش سر خری دارد. اما آنسوی اروند فقط نخل بود و بس. گوهرپاک می گفت: &lt;strong&gt;عراق که چیزی نداره، فقط یه مشت درخت.&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیری نپایید ماطلا خانم، شغل جدید گوهرپاک را به او تفهیم کرد. باورش سخت بود ولی صحبت ماطلا روشن تر از روز می نمود. مقاومت بسیار کرد اما فقط خود را خسته کرد. هر چه از خود و بدبختی هایش گفت، تأثیری در ماجرا نداشت. ماطلا فقط قول داد او را در اختیار هر کسی قرار ندهد! سرانجام روز موعود رسید و نامدار یکی از مشتریان پولدار ماطلا آمد. خانم بزرگ مژده داد زیباترین عضو مجموعه را برای وی قرق کرده و در سپس در ازای دریافت مبلغی خیلی بالاتر، گوهرپاک را عرضه کرد. نامدار با نگاه نخست فهمید پولش را دور نریخته است. خرم و خوشحال وارد اتاق شد. اما غیر عادی بودن روحیات گوهرپاک برایش پرسش برانگیز بود. رفتارش هیچ شباهتی با سایر فاحشه هایی که تا آن هنگام دیده بود، نداشت. به هر ترتیب و زحمتی بود بهای پولش را از تن رنجور او ستاند ولی هنگام خروج اشک های گوهرپاک به کلی افکارش را به هم ریخت. کمی پول از سر دلسوزی و یا بابت حظ فراوان پیشکش کرد. گوهرپاک با دیدن پول بیشتر سوخت. تا آن هنگام هر خفتی را دیده بود ولی بدون پول. اینک در شرایطی قرار داشت تا با ستاندن و یا بازگرداندن آن پول، سند بندگی خویش را رسماً امضا کند یا نکند. نامدار فهمید این از آن ها نیست و بنابراین پول را به جایگاهش فرو داد. دیگر آن جا کاری نداشت و می خواست برود. کمی دور شد و کنجکاوانه به نظاره ایستاد. نزدیک آمد و به نرمی نوازشش کرد. از او خواست درد دل کند. گوهرپاک کمی از داستان تلخش را باز گفت و باز هم سوخت. نامدار فکر نمی کرد این مدلی هم پیدا شود. کمی شرمگین بود. حرفی هم برای گفتن نداشت الا این که با تأسف بگوید: &lt;strong&gt;عجب! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بی هیچ صحبت اضافی برخاست و به چاک زد. چهره متفکر و در هم رفته اش هنگام خروج مورد پرسش ماطلا قرار گرفت: &lt;strong&gt;ها؟ ... چی شد؟ خوشت نیومد؟&lt;/strong&gt; و در حالی که حتی حوصله برگشتن و نگاه به پشت سر را نداشت، با حالتی مصنوعی گفت: &lt;strong&gt;چرا چرا ... دستت درد نکنه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک ماهی گذشت و دیگر از نامدار، مشتری هفتگی ماطلا خانم خبری نشد و همین غیبت ناموجه باعث شد در مراجعه بعدی، با پرسش های طلبکارانه ماطلا روبرو شود. خیلی گیر نداد و با لحن عادی گفت: &lt;strong&gt;کشتی روی دریا خراب شده بود، نمی شد بیاریمش بندر. تا رفتیم برگردیم، یه ماه شد.&lt;/strong&gt; ماطلا هم دیگر هیچ نپرسید و گفت: &lt;strong&gt;از بچه های قدیمی هر کدومو می خوای، ببر تو اتاق.&lt;/strong&gt; نامدار با حالتی خاص گفت: &lt;strong&gt;فقط گوهرپاک&lt;/strong&gt; و بی درنگ صدای خونسرد ماطلا را شنید که: &lt;strong&gt;الان نیستش. واسه یک مشتری انگلیسی فرستادمش هتل بغل فرودگاه. یکی دو ساعت دیگه پیداش می شه.&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چاره ای نبود. نامدار به انتظار نشست. آرام و قرار نداشت. گفت می رود بیرون کنار اروند قدم بزند. آن جا زمان جور دیگری می گذشت. تا به خود آمد، ساعتی گذشته بود. دوباره وارد ساختمان شد و لبخند ماطلا را دید که با تکان دادن ابرو، خواهش پول داشت. دست در جیب کرد و با اشاره او راهی اتاق شد. خرم و خوشحال و در حالی که دست از پا نمی شناخت به نزدیکش رفت و نوازش از سر مهر آغاز. چیزی از زیبایی اش کم نشده بود. فقط رفتارش جور دیگری بود. گوهرپاک این بار اصلاً خجالتی نبود و بی مقدمه خود را در اختیار نامدار گذاشت. انگار جای شان را عوض کرده بودند. مردی که مشتری هفتگی آن ساختمان بود،&amp;zwnj; اینک همانند گوهرپاک یک ماه پیش کمی شرم داشت. هر چه بود، دهان باز کرد و صراحتاً گفت خواستار تن عریان او نیست و این بار آمده تا روحش را ببرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای گوهرپاک این معانی بی معنی بود. نمی دانست نامدار از چه می گوید. از نظر او دیگر جسم و روحی وجود نداشت. همه را به غارت برده بودند. هم در شب تاریک و هم در روز روشن و آن هم در کمال آرامش و امنیت! نامدار نتوانست ذهنش را بخواند و بنابراین پرسید آیا حاضر است به زندگی شرافتمندانه بازگردد. خیلی منتظر ماند تا پاسخی بشنود. آخر او همه جور زندگی را تجربه کرده بود. هم شرافتمندانه اش در آن شب مهتابی و هم بی شرافتی اش را در همان شب ظلمانی. ماهی که به میمنت پیوند گوهرپاک با پسر عمویش حسینعلی در آسمان سمانه پز می داد، چند ساعت بعد در هولناک ترین وضع ممکن، غایب بود. گویا نمی خواست آن همه تلخی را یکجا ببیند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باورش نمی شد. پس سر به زیر انداخت. بعد از این همه ناخنک خوردن، یکی آمده و جوری دیگری حرف می زند. بوی مهر از کلامش جاری است. بویی که در یکی دو ماه اخیر هرگز به مشامش نرسیده بود. هر چه بود سر بلند کرد. آن قدر دریده و آبدیده نبود که به خواسته نامدار گمان بد ببرد و با همان صفای روستایی اش گفت: &lt;strong&gt;ها. &lt;/strong&gt;نامدار چیزی در گوشش نجوا کرد و از اتاق خارج شد. هنگام خداحافظی با ماطلا، رفتاری معمولی داشت. چند ثانیه بعد صدای وانت نامدار به گوش رسید که لحظه به لحظه دور می شد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/Nakhl-tree-2.jpg" alt="گوهرپاک" width="435" height="327" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ساختمان دو طبقه آن شب خیلی شلوغ نبود. دخترها هر کدام مشغول کاری بودند. چند نفر در آشپزخانه و چند نفر هم در کنار در ورودی. گوهرپاک به آن ها پیوست و پس از کمی صحبت گفت می خواهد هوایی بخورد. به آرامی دور ساختمان تاب خورد و به همان نشانی که نامدار داده بود، راه باریکه آسفالت را تند تند در نوردید. هنوز خیلی دور نشده بود که صدایش کردند. گویا می خواستند شام بخورند. قلبش به تپش افتاد. می خواست هر طوری شده از آن جا بگریزد. می خواست برای همیشه با آن شام لعنتی خداحافظی کند. برای لحظه ای نگران شد. نکند گرفتار داستان دیگری شبیه همین ماجرا شود. اگر این باشد، ترجیح می داد باز گردد و همین شام لعنتی را بخورد. معلوم نبود شام بعدی بهتر از این باشد. دست کم او دو بار این تجربه تلخ و اعتماد به دنیای نامرد را دیده بود. در همین دو دلی و نگرانی پرسه می زد که صدای نامدار در گوشش پیچید. لحن صدا آن قدر موج محبت به همراه داشت که همه تردیدهایش را به باد سپرد. به سوی صدا رفت و محکم به دست راست نامدار چسبید. نمی خواست بار دیگر به چاه بیفتد. هر دو با شتاب به سوی وانت رفتند و صدای دور شدن خودرو در دل شب پیچید. یک ساعت بعد آن ها از کنار اسلکه خرمشهر گذشتند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتنی ها زیاد بود و گوش نامدار هم مشتاق. تا پاسی از شب گفتند و شنیدند. عقده های گوهرپاک خیلی وقت بود در گلویش مانده بود و کسی نبود تا برایش استفراغ کند. هر دو خسته و هر دو شادمان از فردایی بهتر به خواب رفتند و نزدیک ظهر هر دو بیدار و حیران که از کجا باید آغاز کرد. نه گوهرپاک فرصت یافته بود این ها را یاد بگیرد و نه نامدار هیچگاه خود را درگیر زندگی خانوادگی کرده بود. فکری به سرش زد و یک راست سراغ بی بی سکینه رفت. زنی که نان هایش پر مشتری بود و از آنسوی خرمشهر می آمدند و می بردند. نامدار او را همچون مادرش دوست داشت. بی مقدمه گفت می خواهد عروسی کند و چون کسی را در این شهر غریب ندارد، خواهش کرد بی بی سکنیه و شوهرش کل محمد (کربلایی محمد) کمکش کنند. ناهار نخورده آمدند و به اتفاق گوهرپاک رفتند به محضر. ثبت ازدواج به این سادگی ها نبود. امضای پدر دختر لازم بود. اما کدام دختر؟ گوهرپاک شرعاً و قانوناً در شناسنامه حسینعلی بود. این مشکل را فقط کل محمد و بی بی سکینه می توانستند از میان بردارند. به محضردار گفتند ما اجاق کوریم و این دختر یتیم را بزرگ کرده ایم. هنوز هم برای او شناسنامه نگرفته ایم. محضردار کمی غرغر کرد ولی نامدار آدم بی چیزی نبود که آن صدای زمخت را تحمل کند. به آرامی رامش کرد و قلم به دستش داد تا سرنوشت گوهرپاک را از نو بنویسید، نه آن جور که محضردار روستای سمانه برایش نوشته بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقتی بیرون آمدند، بی بی سکینه گفت: &lt;strong&gt;خوبیت نداره دختر مردمو بی سر و صدا به خونت ببری. یه آشی، سری، صدایی راه&amp;nbsp;بنداز.&lt;/strong&gt; نامدار پذیرفت ولی نمی خواست با راه انداختن جشن و دعوت از فامیل هایش که همگی مقیم ده فرّخ واقع در استان چهارمحال و بختیاری بودند، نوعروسش را خجالت بدهد. آخر گوهرپاک جسم و روحش را از اقوام خویش بریده بود. شده بود عین بچه های پرورشگاهی. چگونه می توانست مجلس بگیرد و خبری از قوم و خویش نباشد. به همین دلیل نامدار تصمیم گرفت در جشن با شکوه شان هیچ یک از فامیل های دو طرف نباشند و فقط دوستان و همکاران پر تعداد وی ساکن در دو شهر آبادان و خرمشهر بیایند. در آن روزگار کمتر مردی پیدا می شد که در میان صدها نفر نظامی و غیر نظامی برو بیایی داشته باشد. آوازه شهرت نامدار در تعمیر موتور کشتی های کوچک و بزرگ، به آنسوی آب های خلیج فارس هم رسیده بود و گهگاه از بندر بصره و کویت سر در می آورد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/Khorramshahr-1.jpg" alt="بندر خرمشهر" width="436" height="274" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خانه نامدار خیلی اعیانی نبود ولی از هزاران خانه کارگری بندر خرمشهر سر بود. ناسلامتی او استادکار به حساب می آمد و ده تا پانزده نفر زیر دستش نان می خوردند. همراهان و همکارانش سنگ تمام گذاشتند و آن جور که کیف دلشان بود شادمانی کردند. زنان چند تن از همکارانش گوهرپاک را حسابی بزک کرده و پیراهن بلند سفید رنگی بر تنش پوشانده بودند. برای گوهرپاک این لباس تازگی داشت. در روستای خودشان هیچگاه لباس تمام سفید بر تن عروس نمی کردند. اصلاً نداشتند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;ورود دو نوازنده نی انبان و تمپو به حیاط پر جمعیت برای لحظه ای کوتاه، گوهرپاک را آشفته کرد. خوب به آن ها نگریست. یکی شان سرنا می زد و دیگری دهل، اما صدای نی انبان و تمپو به گوش می رسید. کنار دستش را نگاه کرد و حسینعلی را دید خرم و خندان. بی اختیار تکانی خورد و چون به خود آمد، دستان پر محبت نامدار بر کمرش حلقه شده بود. یکی از زنان کمی آب قند برایش آورد و همه چیز به خوبی و خوشی جریان یافت. عروسی شلوغ و رنگارنگی بود. جمعی از کارگران عرب تبار اسلکه خرمشهر حلقه زده و هچّه*** &lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr"&gt;Hacheh&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt; می رقصیدند و به شدت گرم بودند. چند تن از افسران نیروی دریایی نیز ناشیانه می خواستند با نوای نی انبان، باباکرم برقصند و همین تلاش نافرجامشان چقدر شای بخش بود! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زندگی با نامدار شیرین تر از آن بود که گوهرپاک حتی تصورش را بکند. وقتی پدر و عمویش دست او را در دست حسینعلی گذاشتند، از خوشحالی در پوستش نمی گنجید ولی اینک همانند کویر برگشته ای که به چشمه زلالی رسیده باشد، دور نامدار می چرخید. او همه چیزش بود، شوهر، پدر و برادر. اخلاق نامدار نیز کاملاً تغییر کرد. شده بود همانند جوانان هجده ساله که تازه عاشق می شوند. نیروی عجیبی در درونش می جوشید. به راحتی فراموش کرد که سر هفته کدام ساختمان می رفت و همسرش را کجا یافته و گوهرپاک نیز درست مثل شوهرش فراموش کرده بود از کجا به کجا آمده است. انگار عاشقان دلباخته ای بودند که از دوره نوجوانی قرار و مدار داشتند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زندگی مشترک شان هنوز به ماه نرسیده، گوهرپاک دچار تهوع ویژه ای شد. نامدار به سرعت&amp;nbsp;راهی بیمارستانش کرد. پزشک معالج با خونسردی به مداوا پرداخت و&amp;nbsp;سپس با لبخند گفت: &lt;strong&gt;مبارکه.&lt;/strong&gt; برق شادی در چهره هر دو موج زد و نامدار خیلی بیشتر. با ذوق زدگی و بی آن که روز عروسی را به خاطر بیاورد، پرسید: &lt;strong&gt;کی به دنیا می آد؟&lt;/strong&gt; و پزشک با خونسردی پیشین گفت: &lt;strong&gt;حالا شیش هفت ماهی مونده. تازه رفته تو ماه سوم!&lt;/strong&gt; هم نامدار و هم گوهرپاک به تصور این که آقای دکتر اشتباه می کند، یادآوری کردند الان هفته سوم ازدواج شان را پشت سر می گذارند. دکتر نیز با شیطنت مخصوصی رو به نامدار گفت: &lt;strong&gt;ظاهراً تا روز عروسی طاقت نیاوردی! مشکلی نیست. یه دارو می دم طبق دستور مصرف کنه. هر ماه هم بیارش معاینه کنم. به امید خدا تا هفت ماه دیگه پدر می شی.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اما این مژده آقای دکتر نه تنها شوقی در وجودشان بر نیانگیخت، بلکه هر دو را به کوی حیرانی برد. دکتر آدم فضولی نبود و به نرمی بدرقه شان کرد. نامداری که با چه شور و حرارتی همسرش را به بیمارستان آورده بود،&amp;zwnj; اینک نیاز داشت یکی زیر بغلش را بگیرد و سوار ماشینش کند. به هر زحمتی بود، سوار شدند و به خانه آمدند. هیچ یک دوست نداشت صحبتی را آغاز کند. هر دو مغموم و هر دو گیج و منگ. پس از نیم ساعت پیاده روی از این اتاق به آن اتاق، نامدار زبان گشود و چاره جویی کرد. گوهرپاک ساده تر از آن بود که در این موارد راهی به نظرش برسد. تجریه شهرنشینی اش با احتساب آن سی و سه روز سیاه، کلاً به دو ماه نمی رسید. به ناچار توپ را به زمین نامدار حواله کرد. شاید تجربه ده سال اقامت در این شهر بندری، یاری اش کند. نامدار بشکنی زد و گفت: &lt;strong&gt;مهم نیست بچه مال کیه! می ریم سر به نیستش می کنیم. ما قرار گذاشتیم همه چی رو از اول بریم.&lt;/strong&gt; نامدار صحبت از چیزی می کرد که تا آن هنگام به گوش گوهرپاک نخورده بود. اهالی سمانه هم واژه سقط جنین نشنیده بودند. پس بی هیچ مقاومتی تسلیم نظر شوهر شد. اما او در خرمشهر فرد شناخته شده ای بود. بنابراین نمی شد همان جا ترتیب کار را بدهند. از طریق دوستانش، آدرس پزشکی ماهر در آبادان را گرفت و با مبلغ قابل توجهی رفت. هر چه بود به نیمه شب نکشیده از کابوس آن جنین سرگردان بیرون آمد و جسم نزار همسرش را بازگرداند. چند هفته ای طول کشید تا گوهرپاک سلامتی اش را باز یابد. در این مدت،&amp;zwnj; نامدار خیلی کم بیرون می رفت و بیشتر نگهبان و پرستار همسرش بود. عشق و علاقه اش به او نیز بیشتر و بیشتر شد. با آن که مدتی کارش تق و لق شده بود ولی با بهبودی گوهرپاک، سرعتش را بالا برد و سر و سامانی به تعمیرگاهش داد. عشق گوهرپاک همواره در وجودش می جوشید. دیگر نمی توانست مانند گذشته به دریا برود. آدم می فرستاد و برای این که کم نیاورد، آدم جدید گرفت و آموزش داد. کسب و کارش رونق خوبی گرفت. گر چه پیش از آن هم بی رونق نبود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ماه ها پشت سر هم می گذشتند و کم کم وزن گوهرپاک بالا می رفت. نه آن قدر که نامدار نتواند بلندش کند و از خوشحالی در اتاق چرخ بزند. شوق پدر شدن، گاهی او را همانند مجنون ها می نمایاند. گوهرپاک در این گونه موارد فرصت را مغتنم می دید و برخی خواسته هایش را عنوان می کرد. از جمله یک بار پرسید: &lt;strong&gt;واسه زایمان با همین وانت قراضه می خوای&amp;nbsp;منو ببری بیمارستان؟&lt;/strong&gt; و نامدار که سرخوش از شور و مستی بود، گفت: &lt;strong&gt;غلط بکنم. واسه گوهر عزیزم سواری مدل روز می خرم.&lt;/strong&gt; گذشت و گذشت تا شکم زنش حسابی بالا آمد. کم کم برای خریدن سواری دیر می شد. خودش قول داده بود. یک روز به هر زحمتی بود گوهرپاک و کوچولوی درون زهدانش را سوار همان وانت کرد تا بروند و یک سواری نو بخرند. چون مشکل مالی نداشت، دم در یک ماشین فروشی مدل بالا با کلی سواری نو و دست دوم آمریکایی ایستاد. نباید با آن حال و روز گوهرپاک را بیرون می آورد. زیر بغلش را گرفت تا به ماشین ها نزدیک شود و خودش انتخاب کند. هنوز یکی دو ماشین را از دید نگذرانده بودند که گوهرپاک با دیدن یک شورلت نوی مشکی رنگ حالش دگرگون شد. گر چه آن طوفان بلا، شب هنگام زیر نور ماه رخ داده بود ولی قیافه ماشین را خوب به خاطر داشت. چشمانش سیاهی رفت و نامدار هم به نیکی دریافت چه اشتباهی کرده است. فوری و به کمک یکی از مغازه داران او را درون وانت برد و یک راست در اتاق زایمان بیمارستان خرمشهر فرود آمد. دکترش گفت که جای نگرانی وجود ندارد ولی تا فارغ شدن، نمی تواند او را به خانه ببرد. چند ساعت انتظار و دلهره و پشیمانی از یک طرف و شوق دو نیمه شدن گوهرپاک از سوی دیگر، امانش نمی داد. سرانجام یک پرستار شیک پوش و زیبا از اتاق بیرون آمد و مژده پسر داد. نامدار بی درنگ مژدگانی را در کفش نهاد و اجازه خواست نوزاد را ببیند. وقتی بر سر تخت آمد و دو عزیز خود را خوابیده یافت، اشک در چشمانش موج زد. می گفت: &lt;strong&gt;الان که وقت خواب نیست. پاشید ببینمتون.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پزشک مربوطه توصیه کرد، فعلاً تنهایشان بگذارد تا بعد و در ضمن گفت 24 ساعت باید این جا باشند تا مرخص کنیم. نامدار مقاومت نکرد و این را فرصت مغتنمی شمرد تا به وعده اش عمل کند. به سرعت در شهر پیچید و سراغ یک سواری مدل بالا به جز شورلت را گرفت. در بیشتر بنگاه ها فقط شورلت نوی آمریکایی وجود داشت. سرانجام توانست یک بنز مدل 1961 با رنگ زرد روشن پیدا کند. می دانست رنگ مورد علاقه گوهرپاک است و چه لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت هنگامی که زن محبوب و نورسیده اش را سوار آن کرد تا به آشیانه اش ببرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://our-music.persiangig.com/image/Ruzgar-e Ma/Benz-1961.jpg" alt="گوهرپاک" width="406" height="252" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در خانه جر و بحثی پیش نیامد. چند ماه پیش هر دو پذیرفته بودند، سهراب یا سوسن. پس تکلیف معلوم بود. ولی نامدار که طبع روانش همیشه به شوخی میل داشت، گفت: &lt;strong&gt;خانم جان! سهراب که رسید. خودتو برا سوسن آماده کن!&lt;/strong&gt; و خنده های مستانه ای که هر دو سر دادند. خنده هایی که برای گوهرپاک بکر بکر بودند. حتی در سمانه هم چنین خنده های عمیقی را تجربه نکرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هوای گرم جنوب مانع لحظه های خوش زندگی نبود. با وجود سهراب و نامدار، گوهرپاگ صاحب همه چیز بود. همسری زیبا و دوست داشتی برای نامدار و مادری دلسوز برای سهراب، در عین حال همسایه ای نیکو برای اهالی محل. موقعیت ویژه شوهر و همچنین رفتار نیکویش با اهالی محل و همکاران شوهرش، احترام زیادی را همواره به همراه داشت. زنان محله، به نوعی او را بزرگ خود می دانستند. گر چه در برابر خیلی از آن ها، سن و سالی نداشت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در بهار 1345 خورشیدی (1966 میلادی) سوسن کوچولو به خوشبخت ترین گروه سه نفری بندر خرمشهر پیوست. هم نامش و هم نانش از پیش آماده بود. فقط جای خالی جسم کوچکش بود که آن هم به سرعت باد در آغوش گوهرپاک جای گرفت. آن روزها بر در و دیوار شهر نوشته بودند: &lt;strong&gt;فرزند کمتر، زندگی بهتر&lt;/strong&gt; و به همین دلیل قرار شد سوسن فرزند آخر باشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کار و بار نامدار حسابی گل کرده بود. تقاضا برای تعمیر لنج ها و کشتی های کوچک از بندر بوشهر و بندرعباس زیاد بود و او اصلاً فرصت نمی کرد به آن ها پاسخ دهد. بچه ها که بزرگ تر شدند، کمی دست و بالش بازتر شد و بیشتر به سفر می رفت. گاهی کویت، گاهی بصره، گاهی بوشهر و بیشتر هم در همان آبادان و خرمشهر تاب می خورد. فامیل های نامدار سالی یک بار به جنوب می آمدند ولی نامدار پس از پیوند با گوهرپاک، هیچگاه به زادگاهش در استان چهارمحال و بختیاری نمی رفت. با احترام زیادی که برای گوهرپاک قائل بود،&amp;zwnj; نمی خواست کابوس تلخ او را با دیدن شهرکرد و روستاهای اطراف زنده کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بچه هایش بزرگ شدند و راهی مدرسه. سهراب خیلی خوب پیش می رفت. علاوه بر درس خوانی، تابستان ها در کنار پدر و سایر استادکاران، به کار فنی می پرداخت. به گونه ای که در نوجوانی برای خودش کسی شده بود. نامدار می گفت: &lt;strong&gt;دیپلم بگیری، می فرستمت آلمان کشتی سازی بخونی.&lt;/strong&gt; ولی سهراب بیشر عشق دانشکده نفت آبادان را در سر می پروراند. وقتی یک بار با اردوی دانش آموزی به دیدن آن جا رفته بود بود، حسابی به دلش نشسته بود. می گفت: &lt;strong&gt;دانشکده نفت تو همه ایران تکه. &lt;/strong&gt;البته این اختلاف نظر هیچ تنشی میان پدر و پسر ایجاد نمی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سوسن شده بود فتوکپی گوهرپاک. این تقریباً نظر همه همسایه ها و آشنایان بود. خانم معلم سوسن که رابطه خوبی با خانواده نامدار داشت، به شوخی می گفت: &lt;strong&gt;همه زنا تولید مثل می کنن ولی گوهرپاک تولید عین. یعنی عین خودشو زاییده!&lt;/strong&gt; این گفتار خانم معلم خیلی سر زبان ها چرخیده و چقدر برای گوهرپاک جالب بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آتش سوزی سینما رکس آبادان در تابستان 1357 خورشیدی (1978 میلادی) شوک بزرگی در میان آبادانی ها و اهالی خرمشهر درست کرد. تا آن هنگام این جزیره امن و آسایش هیچگاه چنین تلخکامی ای به خود ندیده بود. ولی هر چه بود تغییری در زایندگی و بالندگی آن سرزمین نگذاشت. آبادان همچنان آبادان بود و خرمشهر، همان خرمشهر. حتی طوفان بهمن 1357 (فوریه 1979 میلادی) چندان تغییری در زندگی جنوبی ها ایجاد نکرد. گر چه مقداری از برو بیای امثال نامدار کم شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زندگی عادی همچنان جریان داشت و کسی نمی توانست لنگر خوشبختی نامدار و خانواده اش را بیرون بکشد تا این که گرباد بلاهت از بیابان های عراق برخاست و آن شد که باید می شد. خانه و کاشانه نامدار، خیلی نزدیک به این موج سهمگین بود. گر چه از چند ماه پیش، وزش های مسمومی می وزیدند ولی آن قدر قوی نبودند که خراشی به زندگی نامدار بیفکنند اما این بار چهار ستون خانه اش به لرزه درآمد. به چند روز نکشیده، همه هیمنه نامدار از بین رفت. نه اسکله ای، نه لنجی و نه تعمیرگاهی. مانده بود، در این طوفان بیدادگر، چگونه خانواده اش را برهاند. او در این سرزمین، هیچ قوم و خویشی نداشت. آبادان را هم با توپ های سبک و سنگین نوازش می کردند. لاجرم می بایست، کوچ کرد. اما کجا؟ مگر نامدار به غیر از زادگاهش، جای دیگری بلد است؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با اندک پولی که در اختیار داشت، بار و بنه اش را بست و همه ثروت و اعتبارش را برای کرکس ها گذاشت. راه بازگشت روشن بود، اهواز، اندیمشک، پلدختر، خرم آباد، ازنا، الیگودرز، داران، تیران، سامان و دست آخر شهرکرد. این بازگشت البته برای گوهرپاک اصلاً جالب نبود. بریدن از سرزمینی که پاکی اش را به او بازگردانده بود و سرزمینی که عشق را با همه اجزایش به او بخشیده بود، خیلی سخت می نمود. از سوی دیگر بازگشت به سرزمینی که آغازگر تلخ ترین کابوس زندگی اش بود، چه لطفی می توانست داشته باشد؟ اما هر چه بود به گفته سعدی: &lt;strong&gt;جان شیرین خوش است&lt;/strong&gt; و بنابراین لازم است این خوشی را از سلول های بدن دریغ نکنیم.&amp;nbsp;لاجرم رفتند و&amp;nbsp;خرمشهر به دو ماه نکشیده، شد خرابشهر و این طلسم بر گردنش ماند که ماند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;زندگی در خانه ای اجاره ای،&amp;zwnj; آن هم شهری کوچک ولو این که مرکز استان باشد، هیچ جذابیتی برای خانواده نامدار نداشت. به ویژه آن که رویای دانشکده نفت آبادان و یا رفتن به آلمان برای سهراب هم از میان رفت. درس خواندن در شرایط جنگی و جنگزدگی، چنگی به دل نمی زد. پاییز 1359 خورشیدی (1980 میلادی) وقتی هجده ساله شد، احضارش کردند و چاره نبود جز این که لباس زرم بپوشد و به میدان برود. گر چه گریزی از این ماجرا نبود ولی خود سهراب هم بدش نمی آمد رو در روی کسانی قرار بگیرد که همه چیزشان را به گلوله بسته بودند. اتفاقاً در هنگ ژاندارمری شهرکرد خیلی اصرار داشت به آبادان یا خرمشهر فرستاده شود. دوره آموزشی به سرعت برق پایان گرفت و سهراب از زندگی جنگزدگی به زندگی جنگی وارد شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقتی به منطقه جنگی رسید، سربازان ایرانی محاصره آبادان را به تازگی در هم شکسته و اجازه نداده بودند تراژدی خرمشهر در این جا هم تکرار شود. سهراب به یگانی پیوست که وظیفه نگهبانی از مرز آبی ایران واقع در میان اروند رود را بر عهده داشت. کنار آب، سنگرهایی برای نگهبانی ساخته بودند ولی محل خواب شان پنجاه متر عقب تر، در یک ساختمان دو طبقه آجری و بسیار ترکش خورده بود. ساختمانی که دیوار نداشت و دور تا دورش نخلستان بود. حدود بیست پنج سرباز وظیفه و پاسدار و ارتشی در این ساختمان اقامت داشتند. چند تن از سربازان به نقل از یک استوار کهنه کار ارتش پچ پچ می کردند که این ساختمان پیش از انقلاب یک فاحشه خانه بوده است. با آن که فضای حاکم بر منطقه جنگی، ترکیبی از تمایلات میهنی و مذهبی بود و اساساً جایی برای بروز خواهش های نفسانی وجود نداشت ولی بر مصداق &lt;strong&gt;وصف العیش نصف العیش&lt;/strong&gt;، صحبت زیادی پیرامون آن می شد تا این که فرمانده دسته شان برادر شریف، نهیب زد و از همه خواست دیگر پیرامون این موضوع صحبتی نکنند. می گفت: &lt;strong&gt;پیش از انقلاب این جا هر چی بوده مهم نیست. الان وجب به وجب این خاک مقدسه. خون زیادی ریخته شده. حرمتش رو نگه دارید.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;با شکست نیروهای عراقی در محاصره آبادان،&amp;zwnj; کم کم زمزمه آزاد سازی خرمشهر در میان ایرانی ها شکل گرفت. همه امروز و فردا می کردند تا سهمی در این ماجرا داشته باشند. به ویژه سهراب که از بابت اشغال خانه پدری&amp;nbsp;اش دلی پرخون داشت. پس از پانزده ماه، سر انجام&amp;nbsp; به قول حافظ، &lt;strong&gt;رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند&lt;/strong&gt;. ساز و برگ آراستند و در نوروز 1361 خورشیدی (مارس 1982 میلادی) به صف دشمن کوبیدند. اما خرمشهری که سی و&amp;nbsp;چهار روز مقاومت کرده بود&amp;nbsp;تا به دست عراقی ها نیفتد، این بار برای بازگشتن سر سنگینی می کرد. دو ماه جنگ شبانه روزی ادامه داشت. لازم بود برای آزادی اش از سرزمین های دور آغاز کنند، جایی که ارتش عراق پایگاه های موشکی داشت و همواره تهدید کننده درون مرزها بود. سرانجام نخستین گروه از سربازان ایرانی در روز سوم خرداد (24 ماه می میلادی) وارد کوچه پس کوچه های خرمشهر شدند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://www.jahangirrazmi.ir/pix/4%20(12).jpg" alt="خرمشهر پس از آزادی" width="422" height="287" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تا هجده ماه&amp;nbsp;در این خاک، پای هیچ ایرانی گرد و خاک نکرده بود. برای همین چه گرد و خاکی کردند بچه های ارتش و سپاه و بسیج. انگار این خرابه ها، شمایل &lt;strong&gt;گلدن آی لندن&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;Golden Eye&lt;/span&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;را داشتند که این چنین دور تا دورش می گشتند و ذوق می کردند. خانه های صاف شده با بولدوذر، تیرآهن های علم شده، کوچه های پر از آشغال و پیکان های سوخته و آویخته بر جای جای شهر چقدر مشتری داشت، خیلی بیشتر از &lt;strong&gt;موزه لوور&lt;/strong&gt;! کسی تأسف نمی خورد. همه خوشحال بودند. برای تأسف خوردن وقت بسیار بود. آن روز فقط می بایست فریاد کرد. همچون دیوانه ها از این سو به آن سو دوید. سهراب هم دست کمی از &amp;zwnj;سایرین نداشت. نتوانست خانه شان را پیدا کند. نه خیابانی بود و نه پلاکی. تا چند کیلومتر زمین فوتبالی پر از آجر و سنگ و در و پنجره شکسته. فقط می توانستی آزادی را ببینی. گویا سهم خرمشهر از این پس فقط آزادی بود نه آبادی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://www.jahangirrazmi.ir/pix/4%20(27).jpg" alt="خرمشهر پس از آزادی" width="413" height="265" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://www.jahangirrazmi.ir/pix/4%20(27).jpg" alt="خرمشهر پس از آزادی" width="412" height="268" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://www.jahangirrazmi.ir/pix/4%20(22).jpg" alt="خرمشهر پس از آزادی" width="415" height="321" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://www.jahangirrazmi.ir/pix/4%20(18).jpg" alt="خرمشهر پس از آزادی" width="416" height="635" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شوق پیروزی فراتر از احساس بود و خرد در این معادله جاگاهی نداشت. چه رزمندگان حاضر در میدان جنگ و چه سایر مردم در جای جای ایران زمین. با آن که نیروهای عراقی شکست را پذیرفته بودند و تلاش چندانی برای اشغال دوباره خرمشهر نمی کردند، بخشی از نیروهای ایران به پیشروی ادامه دادند. انگار می خواستند بهای غارت میهن شان را باز پس گیرند. سهراب نیز با آن ها بود و این شد که از فردایش دیگر خبری از او نشد، نه زنده و نه مرده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در شهرکرد هم غوغایی برپا بود درست مثل خود خرمشهر و درست مثل بیرجند و خلخال و کرمان و یزد. همه جا شور بود و بس. از همه شادتر جنگزده ها بودند. پس از دو سال امید داشتند به کاشانه شان بازگردند و آن را از نو بسازند. گوهرپاک و نامدار نیز خیلی خوشحال بودند و البته حالی دوگانه داشتند. هیچ خبری از سهراب نبود. شوق آزادی خرمشهر با فراق و بی خبری از سهراب، آتشی عجیب در دل شان افروخته بود. دست شان هم به جایی نمی رسید و آن قدر انتظار و غم خوردن به درازا کشید تا سه ماه بعد سازمان صلیب سرخ جهانی از طریق نمایندگی اش هلال احمر به خانواده نامدار شفیعی پیام داد که سهراب اسیر شده است و چندی بعد نخستین نامه اش رسید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سال های دوری به درازا کشید. آنان که امیدوار بودند با آزادی خرمشهر، فرزندان در بندشان هم به زودی آزاد می شوند و به میهن باز می گردند، خیلی زود نا امید شدند. حالا حالاها صبر می باید. آن قدر که سنت دو فرزندی خانواده بشکند و سلمان کوچک موقتاً جای سهراب را بگیرد. آن قدر که دخترکان بالغ شوند و به خانه بخت بروند. آن قدر که قد نامدار خم شود و هیچ گاه نتواند اعتبار دیرین خود را باز یابد و بدین گونه کم کم سوسن به خانه بخت رفت و مادرش را با سلمان پنج ساله تنها گذاشت. نامدار هم با کار پیوسته در یک تعمیرگاه خودروهای سنگین، همچنان نان آور خانواده بود. دیری نگذشت سوسن با سمیرای کوچکش به محفل خانوادگی شان نوری بخشید. این نو رسیده در نبود سهراب، خیلی به گوهرپاک و نامدار، نیرو می داد. انگار هنوز در خرمشهرند و نخستین تجربه پدر بودن و مادر شدن را پشت سر می گذرانند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نیمه های تابستان 1369 خورشیدی (1990 میلادی) خبر آمد که صدام حسین پدیرفته تا اسرای دو طرف مبادله شوند. در آن روزگار ناخوش احوالی نامدار و گوهرپاک، هیچ خبری نمی توانست این قدر آن ها را زنده کند. شوق دیدار فرزند پس از سال ها دوری و اسارت در چنگال دشمن، کمی قد خمیده شان را بهبود بخشید و آماده پذیرایی شدند. نامدار از شوق این ماجرا، به کمیته استقبال پیوست و کارش شده بود رتق و فتق اسرای آزاد شده تا لحظه ای که قدم به خانه شان بگذارند. به شوق سهراب هر روز به پادگانی در ده کیلومتری جنوب شهرکرد می رفت. آن جا محل قرنطینه آزادگان بود. جایی که ابتدا خانواده های نزدیک با عزیزان شان رو به رو می شدند. خبر آمده بود سهراب نیز قطعاً &amp;zwnj;می آید ولی تاریخش معلوم نبود. در خانه نامدار،&amp;zwnj; هر شب صحبت آزادگانی بود که چگونه با خانواده هایشان رو به رو می شدند. با هر تعریفی، &amp;zwnj;گوهرپاک خود را برای رویارویی با سهراب آماده می کرد. هر روز تا غروب منتظر خبری بود تا این که یکی از همین روزها، خبر آوردند کاروان شادی آزادگان پیش از ورود به یکی از روستاها، دچار سانحه شده و یک آزاده به همراه نامدار شفیعی در دم جان سپرده اند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://www.navideshahed.com/attachment/1388/08/226361.jpg" alt="آزادگان جنگ" width="435" height="296" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ملغمه عجیبی شده بود. فراق نامدار از یک طرف و انتظار دیدار با سهراب از سوی دیگر. چاره ای نبود. به شیوه معمول جامه سیاه پوشیدند و آن کردند که عرف رایج حکم می کرد. هر روز گریه و هر روز مواجهه با افرادی که برای همدردی می آیند و می روند. به سان کشته شدگان هشت سال جنگ،&amp;zwnj; برای نامدار هم حجله ای سرخ آراستند و عکسش را میان آن نهادند. روز هفتم بود. همه آماده ناهار بودند تا بعد به مسجد بروند. پیک شادی از راه رسید و گفت امروز بعد از ظهر بیایند همان پادگان برای دیدن سهراب. موضوع از آن چه که بود پیچیده تر شد. صحنه رو به رو شدن با سهراب آن هم در فراق پدر تازه گذشته، چگونه می تواند باشد؟ چه باید گفت؟ و چه نگفت؟ این ها نمونه ای از پرسش هایی بودند که در سر گوهرپاک رژه می رفتند. چاره ای نبود جز این که مراسم شب هفت را بگذارند و بروند. کمتر از نیم ساعت راه بود و چه صحنه غریبی وقتی به در پادگان رسیدند. پدران و مادران زیادی آن جا بودند. به ترتیب وارد و با عزیزان شان رو به رو می شدند. صدای فریاد همراه با جیغ و داد. برای گوهرپاک خیلی عجیب بود که چرا کسی نمی خندد. مگر سایر استقبال کنندگان نیز همچون او عزادارند؟ مگر در استقبال باید این گونه بود؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نوبت خود و دخترش سوسن رسید. وقتی وارد شدند خیلی طول نکشید تا آشنای دیرین را شناختند. هیچ کس نمی خندید. حتی مأموران پادگان اشک می ریختند. گوهرپاک همان کاری را کرد که چند لحظه پیش خودش ایراد می گرفت. فریاد کشید. آن قدر که انگار همین الان جگر گوشه اش را با تیر زده باشند. سوسن نیز همین طور و سهراب هم نتوانست دلداری شان بدهد. دیوانه وار و اشک ریزان به آنی خود را در آغوش مادر و خواهر یافت. با وجود آن شوریدگی و ذوق زدگی بی اندازه، همچنان که در آغوش مادر بود، اطرافش را دید می زد. آدم بسیار بود و انتظار نداشت به سرعت ببیندش. طولانی شد و نا امید. پس زبان گشود و خطاب به مادر: &lt;strong&gt;پس بابا کو؟&lt;/strong&gt; آن هنگام هر چیزی از گوهرپاک می شد پرسید غیر از این پرسش دردناک. چه بگوید؟ مگر او چه قدر بدهکار است که این چنین باید پاسخگوی هر حرکتی باشد؟ به هر صورت راضی اش کردند که در سانحه تصادف آسیب دیده و نتوانست بیاید. سهراب را همانند سایر آزادگان سوار بر یک وانت نظامی کردند و پیش از آن که وارد شهر شوند، او را در عقب ماشین طوری جا سازی کردند تا همه مردم و استقبال کنندگان به راحتی ببینند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقتی به در خانه رسیدند، گوهرپاک و دیگر همراهان تازه متوجه شدند برای دروغ شان،&amp;zwnj; صحنه سازی نکرده اند و این شد که چشم سهراب به عکس درون حجله افتاد. زود فهمید ماجرا همین تازگی ها بوده است. دیگر از کسی چیزی نپرسید و رو به روی حجله نشست و با صدایی بغض آلود گلایه ها آغاز کرد: &lt;strong&gt;تو که این همه سال صبر کردی بابا. ده روز دیگه هم روش. مگه نمی گفتی سربازی مو تموم کنم می فرستی آلمان کشتی سازی بخونم. پس&amp;nbsp;چی شد؟ من هشت سال به عشق تو کتک خوردم بابا. گفتم می آم می بینمت تلافیش در می آد. چرا رفتی؟ چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کسی را تاب مقاومت نبود. برای دلداری هم آدمی پیدا نمی شد. همه جمعیت خودشان سراسر آتش بودند و می سوختند. آن قدر گریستند تا فریادشان به ناله های آرام تبدیل شد. سهراب برخاست و درون حجله عکس جوان دیگری هم دید. طلبکارانه پرسید: &lt;strong&gt;این دیگه کیه؟&lt;/strong&gt; و گوهرپاک با چشمانی پر از اشک سر برگرداند و به سوسن خیره شد. نگاه سهراب به تعقیب نگاه مادر بر چهره سوسن هنگامی که سمیرایش را در بغل می فشرد و سر به زیر اشک می ریخت، فرود آمد. تا سهراب دهان باز کند، صدای بغض آلود گوهرپاک بلند شد: &lt;strong&gt;اون بابای سمیراست. دو سال پیش تو شلمچه شهید شد!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-themecolor: text1;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;توضیحات:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;* اصطلاح گرگ و میش به لحظات نخستین طلوع یا غروب خورشید می گویند که روشنایی هوا نه کاملاً به شب و نه کاملاً به روز می زند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;** لباس بلند مردان عرب دشداشه نام دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;*** نام یک رقص عربی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;این داستان در روز 16 مهر 1389 خورشیدی برابر با هشتم اکتبر 2010 میلادی به پایان رسید و اینک دو نکته و تمام:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;الف-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt; &amp;zwnj;در استان چهارمحال و بختیاری، روستایی به نام سمانه وجود ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;ب-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: black; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt; &amp;zwnj;گوهرپاک همان خرمشهر است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;مطالب مرتبط:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #4f81bd; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a title="آهنگی برای جشن تولد خرمشهر" href="http://our-music.blogfa.com/post-200.aspx"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; آهنگی برای جشن تولد خرمشهر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #4f81bd; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a title="داستان روناک" href="http://h-samani.persianblog.ir/post/16/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;داستان روناک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/15/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;رویای یک زن خیابانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/14/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;من&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;انقلابو دوس دارم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a title="سفرنامه ترکیه" href="http://our-music.blogfa.com/post-238.aspx"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;سفرنامه ترکیه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://h-samani.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>هوشنگ سامانی</author>
      <comments>http://h-samani.persianblog.ir/comments/34024/5662407/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34024.post-5662407</guid>
      <pubDate>Fri, 08 Oct 2010 13:13:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این اندام زیبا نصیب که خواهد شد</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;داستان روناک&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;این اندام زیبا نصیب که خواهد شد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;روناک بهمن ماه 1327 خورشیدی (فوریه 1949 میلادی) در تهران به دنیا آمد. همان روز در دانشگاه تهران به محمد رضا پهلوی تیراندازی شد ولی جان سالم به در برد. احترام سلطان مادر بزرگ روناک، نوه خویش را بد شگون می دانست. چون هم زمان با تولد روناک&amp;nbsp;به شاه مملکت حمله کرده بودند. اما پدر و مادرش اعتقادی به این خرافات نداشتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;بهمن ماه سال 1337 (1959 میلادی) روناک خیلی خوشگل و دوست داشتنی شده بود. آن قدر خوشگل که در مدرسه هر دختری برای دوستی با او جلو می افتاد. وقتی دبیرستانی شد، اندام زیبایش با خوشگلی اش پیمان همکاری بستند. حالا دیگه خیلی ها به دنبالش بودند. توی فامیل، در خیابان، مدرسه و هر جا که نرینه ای از ابناء حضرت آدم او را می دید. اما او همه را پس می زد. چه آن ها که برای یک شب می خواستنش، چه آن ها که چند شب و چه آن ها که برای همه عمر پا پیش می گذاشتند. خودش هم دقیقاً نمی دانست چرا ولی همیشه می گفت &amp;laquo;این ها به هوس اندام زیبای من آمده اند. نمی خواهم بازیچه هوس شان باشم. مرد زندگی من غیر از این هاست.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;بهمن ماه سال 1347 (1969 میلادی) وقتی ترم سوم دانشگاه تهران را پشت سر می گذاشت، مشتریانش، هم بیشتر بودند و هم خوش تیپ تر اما روناک سخت تر و سخت تر. کار از دانشجوها گذشته بود. اساتید و کارمندان عالی رتبه نیز در لیست انتظار بودند تا شاید پروازی به یاد ماندنی با او تجربه کنند ولی این ایرباس خوش قد و قامت گویا زمین گیر شده بود و به قول بر و بچه های هوانوردی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr"&gt;ground&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;. او خود را خیلی بالاتر از آن ها می دید و امیدوارانه همچنان چشم به راه مرد آرزوهایش بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%;"&gt;&lt;img src="http://img38.imagefra.me/img/img38/2/8/21/samani/f_1f7rc2c75x9m_e0e494c.jpg" alt="رویای یک زن خیابانی" border="0" hspace="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;در بهمن ماه سال 1357 (1979 میلادی) روناک زیباتر از گذشته، خوش اندام، بسیار جذاب، تحصیل کرده، صاحب شغل خوب و ... و ... و آن قدر صاحب جذابیت های دیگر شده بود که سر جمع همه این ها فقط کارخانه حسرت سازی او را رونق می داد و بس. از آن همه کمالات و جمالات، حظی به احدی نمی رسید. در این سال انقلاب شد ولی نه در دل روناک، فقط در سطح خیابان ها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;سال 1367 (1989 میلادی) جنگ هشت ساله ایران و عراق پایان یافت. روناک در بهمن ماه همین سال، چهل سالگی اش را جشن گرفت. خودش بود و خانواده اش و چند تن از همکلاسی های دانشگاهی که با شوهران شان آمده بودند. خیلی خوش گذشت. به وِیژه تیکه هایی که همکلاسی هایش می انداختند. رودابه هنگام خداحافظی در گوش روناک پچ پچی کرد. &amp;laquo;ببینم رونی جون! این اندام زیبا آخرش نصیب کی می شه؟&amp;raquo; و پشت سرش خنده هایی برای روپوشانی و خداحافظی سر دادند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;پنجاه سالگی روناک در سال 1377 (1999 میلادی) بود. سالی بسیار متفاوت، فضای باز سیاسی، روزنامه های رنگارنگ، اخبار جور واجور، قتل های زنجیره ای و البته پیشنهادات اندکی از گوشه و کنار برای تسلیم شدن روناک. هنوز هم مشتری داشت. از همه قشری بودند، بازاری، استاد دانشگاه، سیاستمدار، روحانی و حتی یکی دو دانشجوی دلباخته مشنگ! هر کسی از ظن خود یار بود و روناک همچنان اهل انکار. به فراتر از این ها می نگریست. مرد آرزوهایش با آن چه به سراغش می آمد، خیلی فاصله داشت. شده بود بولدوزری که با تیغ بلند &amp;laquo;نه&amp;raquo; همه خواستگاران را به دره می ریخت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;سال 1387 (2009 میلادی) شصت ساله شد، کمی تا قسمتی پیر همراه با آرواره هایی نیمه آویزان که به زور بطونه کاری، سیخونکی به دوره جوانی اش می زد. دیگر پرنده ای&amp;nbsp;پیرامونش آواز خواهش سر نمی داد. سال بعد وقتی پا به شصت و یک سالگی نهاد، برای نخستین بار دست به انتخاب زد. شناسنامه بی خط و خالش را برداشت و آن را مهمور به مهر انتخابات کرد. فردای آن روز پشیمان شد ولی به روی خودش نیاورد. هیچ ادعایی نداشت. حتی به خیابان هم نیامد. فقط افسرده شد. افسرده از یک انتخاب و افسرده از یک عمر عدم انتخاب، از این که هیچ گاه مرد آرزوهایش را به دست نیاورده است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;روناک سرانجام تسلیم شد. بهمن ماه 1388 (2010 میلادی) مرد. اندام خیره کننده اش برای مرده شوران خیلی تازگی داشت و خنده کنان چه تیکه هایی که به جسم بی جانش نینداختند. چیزی به پایان کار نمانده بود. به تندی سفید پیچش کردند و کشان کشان تا پای میز مذاکره بردند. قرارداد کاملاً استعماری و به شیوه انگلیسی تنظیم شده بود. منطقه شمال (بالا تنه) سهم موریانه ها و منطقه جنوب (پایین تنه) سهم کرم ها گردید. از آن همه جمال و جبروت روناک مشتی استخوان بر جای ماند، بدون مشتری، بدون خاطره، انگار هرگز نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="background: white; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;مطالب مرتبط:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/15/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;رویای یک زن خیابانی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/17/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;داستان گوهرپاک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/14/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;من&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;انقلابو دوس دارم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://h-samani.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>هوشنگ سامانی</author>
      <comments>http://h-samani.persianblog.ir/comments/34024/4340699/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34024.post-4340699</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Mar 2010 11:38:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رویای یک زن خیابانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;رویای یک زن خیابانی&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در ایستگاه اتوبوس با حوصله همیشگی ام منتظر بودم و بنا بر عادت معمول، به رصد کردن رهگذران مشغول. دیدن دو فاحشه خوش رنگ و لعاب در ایستگاه هم جای تعجب نداشت. بسیار دیده بودم برخی از آن ها برای تغییر مکان کاسبی شان از این وسیله بهره می برند. ولی ظاهراً این دو خیلی خوش شانس بودند که پیش از رسیدن اتوبوس، یک دستگاه زانتیا مشکی رنگ، روبروی شان ترمز کرد و آن ها نیز با نگاهی معنی دار به یکدیگر سوار مرکب تیزرو شدند. منتظران اتوبوس هم چهار چشمی این منظره وقیحانه را دنبال کردند تا زانتیا با شتاب زیاد از ایستگاه دور شد. در همین حال و هوا خانمی آراسته و خوش لباس با کیف دستی اش آمد و در چند متری ام به انتظار ایستاد. ظاهرش آن قدر متین و موقر بود که هیچ گمان بدی قابل تصور نبود. اما ظاهر جذابش هم مانع از نظاره نمی شد. حلقه ای در انگشت چپش نداشت و این مرا مجاب می کرد تا با آرامش بیشتری به سیاحت وجودش بپردازم. غرق در رویا بودم و خبر از عالم بیرون نداشتم تا این که صدای مهیبی به هوشم آورد و ناگهان با صحنه ای دلخراش روبرو شدم. آن قدر گیج و ملول بودم که تشخیص ندادم من هم باید کاری بکنم. تا به خود بیایم، جمعی از رهگذران، پیکر خونین آن بانوی خوش تراش و خوش سیما را به سوی خودرویی بردند تا شاید در بیمارستان بتواند با حضرت عزارئیل چک و چانه بزند. موتور سوار کله خراب هم دست کمی از آن بانو نداشت و از شدت جراحت مدام فریاد می کشید. هر چه بود امداد مردمی پیش از کمک های دولتی کارگر افتاد و هر دو از مهلکه برون رفتند. من نیز چنان دچار تشویش و دگرگونی روحی شدم که بی اختیار آهنگ بازگشت پیشه کردم و حتی یادم رفت برای چه قرار بود سوار اتوبوس شرکت واحد بشوم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;"&gt;&lt;a href="http://img40.imagefra.me/img/img40/2/8/21/samani/f_oic4lkm_4471ea6.jpg"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;img src="http://img40.imagefra.me/img/img40/2/8/21/samani/f_oic4lkm_4471ea6.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;هنگام گذر از بلوار کریم خان به سمت پیاده رو، کیف آبی رنگی در زیر بوته های سبز حاشیه بلوار صدایم کرد. صدایش آشنا بود. همین چند دقیقه پیش آن را بر دوش بانویی زیبا دیده بودم. در برداشتنش تردید نکردم و آن را با خود بردم بی آن که به اطرافیان و رهگذران چیزی بگویم. خیالم راحت بود که بنا بر عادت همیشگی ام، هر گم شده ای را به صاحبش بر می گردانم و با این خیال خوش، دلم را خوش کردم که اگر در هنگام سانحه نتوانستم به آن زیبارو کمکی بکنم، اینک می توانم سر فرصت با بازگرداندن این کیف، تلافی کنم. فقط یک چیز دلم را کمی لرزاند. با خود گفتم کاش زنده بماند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;لازم نیست فیلم بازی کنم و بگویم کیف یافته را مهر و موم به گوشه ای انداختم تا خبری از صاحبش بیابم. همواره دنبال خلوتی بودم تا آن را بگشایم. در اولین فرصتی که آرامش خود را باز یافتم، تصمیم گرفتم عطش کنجکاوی ام را سیراب کنم. ای کاش باز نمی کردم تا صاحب آن خود به سراغش بیاید. ای کاش این کیف را من نمی یافتم. ای کاش موتور سوار آن بانو را نقش بر زمین نمی کرد. ای کاش اصلاً آن بانو را نمی دیدم و چندین ای کاش دیگر.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img36.imagefra.me/img/img36/2/8/21/samani/f_11gtfnim_b345d0b.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;امروزه دیدن یکی دو بسته کاندوم در یک کیف زنانه قاعدتاً جای تعجب ندارد اما وقتی تعداد بالاتر از مصرف معمول باشد، چه می توان گفت؟ بله، دقیقاً همان واژه ای به ذهنم رسید که ممکن است اینک به ذهن شما برسد. زنان خیابانی معمولاً لوازم کار خود را همیشه به همراه دارند! با این که خیلی جا خورده بودم ولی کنجکاوانه گشتم و گشتم تا علاوه بر&amp;nbsp; کاندوم ها، مبلغی پول نقد به همراه شش برگ چک از بانک های مختلف با امضاهای مختلف یافتم. پول نقد حدود هشتاد هزار تومان بود و مبلغ چک ها نیز به صورت مرموزی ذهن آشفته مرا، آشفته تر می کرد. هر شش فقره، سی هزار تومانی بودند!! لازم نیست جانماز آب بکشم و از وجود برخی حقایق جامعه اظهار بی اطلاعی بکنم. گر چه با جماعت نسوان خیابانی سر و کاری نداشتم و ندارم ولی آن قدر از گوشه و کنار، اطلاعات به گوشم رسیده است که قیمت معمول فاحشه های امروز را بدانم. در تهران غالباً با رقمی بین 20 تا 40 هزار تومان عرضه می شوند و البته گاهی 50 و 100 و حتی بالاتر هم روایت می کنند، تا طرف که باشد و متاعش چگونه! اما نرخ معمول تقریباً همان است که چک های مبلغ دار کیف آبی رنگ مدام بر سرم می کوفتند که فلانی بله، &lt;strong&gt;یار ما هم از خبیثین بود&lt;/strong&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img38.imagefra.me/img/img38/2/8/21/samani/f_ws16c2m_b8fe599.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;راستش اول ماجرا یکه خوردم. گر چه صاحب کیف را نمی شناختم ولی در همان چند دقیقه کوتاه پیش از تصادف، به تنها چیزی که فکر نکردم، فاحشه بودنش بود. هر چند ظاهر غلط اندازش هیچ نشانی از زنان ویژه بروز نمی داد. ولی بارها از گوشه و کنار شنیده بودم برخی زنان خیابانی، به خاطر امنیت شغلی شان، آرایش های زننده نمی کنند و به اصطلاح بدون حاشیه می آیند و می روند تا کمترین واکنش منفی اطرافیان را شاهد باشند. اینک که تا حدودی به یقین رسیده بودم، دیگر آن حس بد اولیه را نداشتم. با این حال وظیفه خود می دانستم امانت را به صاحبش برگردانم ولو این که طرف یک فاحشه باشد. در نخستین نگاه، هیچ کارت شناسایی درون کیف ندیدم ولی خوشبختانه یک دفترچه تلفن یافتم پر از شماره تلفن های مذکر. حتی نام یک زن در این سیاهه نبود. با این حال سر نخ خوبی بود تا آن خانم را بیابم. همه جور پیش شماره ای پیدا می شد، از 33 مربوط به منطقه پیروزی و &amp;nbsp;بازار تهران بگیر تا 66، 77، 88 و حتی 44 واقع در غرب تهران. عدد 22 مربوط به شمال تهران هم چند تایی دیدم. معلوم بود طرف خیلی حرفه ای است و به یکی دو محل اکتفا نکرده است! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در این فکر بودم اگر به هر کدام از این حضرات زنگ زدم، چه بگویم. ممکن بود شک کنند مبادا خانم توسط نیروهای منکرات دستگیر شده و اینک مأموران با استفاده از دفتر تلفنش می خواهند ردیابی کنند. هیچ توجیه منطقی هم ندارد که به مردان هوسباز زنگ بزنی و سراغ معشوقه شان را بگیری. از کجا معلوم اعتماد کنند و حاشا نکنند؟ تازه آن وقت باید توضیح بدهم که شماره تلفن را از کجا آورده ام. وقتی موضوع حیثیتی باشد، به سان آب خوردن هر گونه آشنایی را انکار می کنند و بعد من می مانم و خروار خروار خیطی و شرمندگی. ولی از طرفی چاره دیگری نبود. تنها سر نخ من از آن زن بی نوا، محتویات همین کیف آبی رنگ بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;از قدیم گفته اند: هیچی بهتر از صداقت نیست، منم تصمیم گرفتم به یکی دوتا از آن ها زنگ بزنم و عین واقعیت را بگویم، هر چه بادا باد! از بدشانسی، اولین شماره جواب نداد و بدتر از آن، تردید من نیز بیشتر شد. با خود گفتم: شاید طرف فقط شماره های خاصی را جواب می دهد. با ناامیدی دومی را گرفتم. سلام و علیک اولیه به راحتی صورت گرفت. تازه رسیده بودم به قسمت دشوار مکالمه که الان چه باید گفت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;- آقا من شماره تون را در کیف یه خانمی پیدا کردم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-ببخشید، اون خانوم اسم و رسم نداره؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-راستش من نمی شناسمش، چند روز پیش تصادف کرد و کیفش به گوشه ای پرت شد. حالا من دنبالش می گردم کیفشو برگردونم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-این که نشد حرف حساب آقای محترم. اینجا محل کار منه و شماره هم می تونه هر جایی رفته باشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-ببخشید، فکر کنم اشتباه گرفتم، خداحافظ.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;کمی به گفت و گوی تلفنی ام دقت کردم. به نظرم خیلی احمقانه بود. اگر خودم جای او بودم، بیشتر از این جا می خوردم. شاید هم طرف خیلی زبل بود و این جوری مرا دست به سر کرد. "آخه قرار نیست کسی که با کسی سر و سری داره، به سادگی اونو رو کنه." بنابراین ادامه این کار نتیجه ای نداشت. من هم که تا کنون در حوزه های خلاف زندگی نکرده بودم، اصلاً ادبیات برخورد با این جور آدم ها را نمی دانستم. خیلی مسخره است به کسی زنگ بزنی و بدون هیچ نشانی درستی، انتظار داشته باشی کمکی به تو بکند. اگر نام یک زن در آن سیاهه بود، خیلی می توانست مفید باشد، ولی نبود. ناامیدانه بار دیگر کیف را گشتم. جیب های تو در تو داشت. کمی امیدوار شدم و تا انتها رفتم و چقدر خوشحال وقتی یک کارت شناسایی رنگ و رو رفته یافتم. گر چه اطلاعات زیادی در آن نبود ولی دست کم کلید معما را می شد یافت. اسمش زهره بود و کارت مربوط به یکی از کتابخانه های عمومی جنوب تهران. با خود گفتم عجبا! فاحشه کتابخوان نشنیده بودم چه رسد به این که ببینم. غیر از اسم و فامیل هیچ سر نخ دیگری نبود. فقط می توانستم با آن کتابخانه تماس بگیرم تا شاید تلفنی از او داشته باشند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;خانم کتابدار خیلی خشک و رسمی حرف می زد. گفت: "نیازی نیست شماره تلفن ایشونو به شما بدیم. کارتو بیارید، ما خودمون در اولین مراجعه صاحب کارت، اونو تحویلش می دیم." با این پاسخ تیرم به سنگ خورد و دوباره در فکر فرو رفتم که چه بکنم. ناچار تماس مجدد و این بار بدون مقدمه چینی مشغول بازگفتن واقعیت ماجرا. طرف هم خیلی به هم ریخت و با دست پاچگی گفت: "شماره کارتا بگو تا پرونده اش را پیدا کنم." ولی این دلخوشی دیری نپایید. هیچ تلفنی در پرونده نبود، فقط یک آدرس در حوالی میدان افسریه. همین هم خیلی خوب بود. گر چه دوست داشتم موضوع به صورت تلفنی پایان پذیرد و اصلاً با آن آدم بی نوا روبرو نشوم. در این که به آن آدرس سری بزنم، کمی تردید داشتم. ممکن بود از سوی همسایگان متلکی بشنوم یا حتی تعرضی بشود. هر چه باشد، به سراغ آدم مسئله داری می خواستم بروم. موردی که تا کنون در زندگی ام تجربه نکرده بودم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img36.imagefra.me/img/img36/2/8/21/samani/f_fust3qum_152121f.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پیدا کردن آدرس خیلی سخت نبود و همین طور پرس و جو از همسایه ها. بر خلاف تصورم درد سری هم نداشت. بدبختی اش این بود که گفتند: "دو سال می شه از این جا رفتن" همین و بس. باز من ماندم و یک کیف بی صاحب و کلی پریشان ذهنی که این دیگر چه معمایی است. ناچار شدم به همان دفتر تلفن کذایی رو بیاورم. خوبی اش این بود که این بار با دست پر می توانستم به آن طرف خط زنگ بزنم. دست کم اسم و فامیلش را داشتم. پس سناریو را به کلی عوض کردم و جور دیگری حرف هایم را پشت سر هم چیدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-جناب سلطانی؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بله، خودم هستم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آقا سلام، شما خانمی به نام زهره می شناسید؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بله، چطور مگه؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-شماره تلفنی ازش دارین؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-ببخشید! شما کی هستین؟ برا چی سراغش رو از من می گیرین؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-یه امانتی دارم که باید تحویلش بدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آها! ببینم شما هم از مشتری هاشون هستین؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بله&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-پس چطور شماره شون رو ندارین؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-راستش چندی پیش اولین بار دیدمشون. موقع خداحافظی دفتر تلفنشو را در آورد تا شماره منو بنویسه اما یادش رفت اونو تو کیفش بزاره و رفت. منم تنها سر نخی که داشتم تلفن های اون دفترچه بود که الان مزاحم شما شدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-خواهش می کنم قربان. ولله خود منم ده پونزده روزه خبری ازشون ندارم. فرصت هم نکردم زنگ بزنم. معمولاً هر هفته یه سری به ما می زد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-خب، ممکنه رفته باشه تعطیلات تابستونی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-ای آقا! (با خنده ای معنی دار) سکس که تعطیلی بردار نیست!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آره حق باشماست. حالا لطف می کنین شماره شو؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بله، چند لحظه گوشی رو داشته باشین تا خدمتون عرض کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;فکر نمی کردم پیدا کردنش به همین سادگی ختم به خیر بشود. منتظر هر برخورد غیر منتظره ای بودم. خوشبختانه صحبت هایم به نوعی اسم رمز بود و اعتماد طرف را جلب کرد. تلفنش با پیش شماره 55 شروع می شد، حوالی ترمینال جنوب و خانی آباد و خزانه. تازه فهمیدم چرا در دفتر تلفنش هیچ پیش شماره ای از منطقه خودش نبود. طرف خیلی زیرک تشریف داشت. ته دلم یک آفرینی به هوش و ذکاوتش حواله کردم. به عقلم نمی رسید روسپی گری حرفه ای، این قدر فوت و فن داشته باشد!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با آن که برای پیدا کردن این شماره تلفن خیلی سختی کشیده بودم ولی هیچ عجله ای برای تماس با او نداشتم. اول این که او مرا نمی شناخت و دیگر این که به هر حال طرف یک آدم حسابی نبود و بنابراین نیاز داشتم سناریوی صحبت های تلفنی ام را طراحی کنم. نمی خواستم خیلی صاف و ساده زنگ بزنم و بگویم: "خانم من کیف تونو پیدا کردم، آدرس بدین تا براتون بفرستم." راستش تنم بد جوری مور مور می کرد. عمری بی خبر از این جماعت زیسته بودم و اینک حس غریبی می گفت گریزی هم به این صحرا بزنم. من که هیچ وقت نه دنبالش بودم و نه هیچ وقت اسبابش فراهم شد که بر سر چنین سفره ای بنشینم. حالا که ظاهراً اسبابش جور شده و بهانه کافی و وافی برای مواجهه با آن را دارم، چرا نکنم؟ همین جوری که افکار شهوانی از مغزم عبور می کرد، تردیدهایم بر طرف می شد و رفته رفته پذیرفتم این یک فرصت استثنایی است، دست کم برای چشیدن تجربه ای نوین. خلاصه یکی دو روزی با این ذهنیات کلنجار رفتم و دست آخر به خود قبولاندم که چنین بکنم. احساس می کردم نسبت به دیگر مشتریان آن خانم، محق ترم. هر کسی این کیف را یافته بود، به احتمال زیاد محتویات آن را مالک می شد. اما من چنین نبودم و اینک پس از کلی جنگ داخلی تصمیم گرفته بودم به جای محتویات کیف، پیکر صاحب آن را تصاحب کنم. مطمئن شدم او که برای سی چهل هزار تومان به راحتی جسم اش را عریان می کند، لابد به خاطر منی که امانتش را بر می گردانم، صد چندان خواهد کرد. شور و شوق عجیبی در تنم زبانه می کشید، نمی دانم شادی ام ناشی از لذت امانت داری بود و یا فوران شهوتی غریب که اینک بی مهابا سر می کشید و در رسیدن به آن تعجیل داشت. هر چه بود نوبت ما هم رسید. شماره را گرفتم و صدای بوق تلفن آمد، یک بار، دو بار، سه بار و سرانجام چهارمی گوشی را برداشت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بفرمایید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-سلام زهره خانوم، به امید خدا حالتون بهتره؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-ببخشید! شما؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-من یه رهگذرم که اون روز بعد از تصادف، کیف تونو پیدا کردم و الان برای برگردوندنش مزاحم شدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آها! خیلی ممنون. دست شما درد نکنه. می دونستم بالاخره یه جوونمرد اونا پیدا می کنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و چه استقبال گرم و با محبتی کرد که برای چند لحظه افکار شیطانی از سرم دور شد و یادم رفت هدفی دوگانه را دنبال می کنم. آدرس خواستم ولی او گفت لازم نیست به زحمت بیافتم و اصرار داشت یک روز خودش بیاید و کیف را باز پس بگیرد اما من که به چنین معامله ای اصلاً راضی نبودم، چنین وانمود کردم که روز حادثه نتوانستم کمکی به او بکنم و الان در صدد جبرانش هستم! آن قدر از پیدا شدن کیفش خرسند بود که هیچ نپرسید چه جور شماره اش را پیدا کردم. دست آخر هم پذیرفت من به منزلش بروم و آدرس داد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;حال و روز لشگریان پیروز را داشتم. مطمئنم اگر همان روز نخست او را می یافتم، این قدر برایم شیرین نبود. کلی زحمت کشیده بودم و حالا غرق در لذت دیدار لحظه شماری می کردم. مثل عاشق ها شده بودم. جوری در پوست نمی گنجیدم که انگار به خواستگاری یار دلنوازم می روم! پاک یادم رفته بود قرار ملاقات با یک روسپی حرفه ای را گذاشتم. اصلاً فراموش کرده بودم روسپی گری در جامعه ما یک شغل مطرود است و هیچ کس آن را تأیید نمی کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;گفت و گوی تلفنی ما روز سه شنبه بود. گفت هر وقت دوست دارم قرار بگذارم. منم یک باره به ذهنم رسید پنج شنبه باشد. قبول کرد. باز تأکید کردم که خیلی گرفتارم و در طول روز نمی رسم. اگر بشود حدود هشت یا نه شب خواهم رسید. گفت ایرادی ندارد و خداحافظی کردیم تا روز موعود از راه برسد و سرانجام رسید. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;راستش تعیین وقت شبانه به خاطر مسائل امنیتی بود. می ترسیدم روز روشن اتفاقی بیفتد و خلاصه بشوم آش نخورده، دهن سوخته. تجربه هم که نداشتم با اطمینان سر قرار بروم. بهترین فرصت همان سر شب بود که تقریباً کسی به کسی نیست. اما ته دلم بفهمی نفهمی به شب جمعه فکر می کردم. گفتم "حالا که قرار بریم سانفرانسیکو، چه خوبه که شب جمعه باشه!" خلاصه برای خودم عوالمی داشتم و مرتب مناسبت چینی می کردم. اصلاً حواسم نبود که قرار جشن و عروسی در میان نیست! روز موعود، محض احتیاط به هر زحمتی بود سی هزار تومانی جور کردم و&amp;nbsp; سر ساعت هشت شب، زنگ خانه زهره خانم را زدم. خیلی مطمئن بودم او به خاطر این امانت داری، بابت خواسته آن چنانی ام پولی نخواهد گرفت و احتمالاً به عنوان مژدگانی، تن عریانش را به من خواهد سپرد. با این وجود گفتم ضرر ندارد مبلغی هم اندازه همان چک های دریافتی سرکار خانم با خود بردارم که اگر طرف بی چشم و رو از آب در آمد و برای خدمت رسانی اش پول خواست، دستم پر باشد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;خوشبختانه منزل شان داخل کوچه خلوتی در جنوب شهر بود و حضور یک غریبه در آن هنگام، چندان جلب توجه نمی کرد. انتظار پس از فشار دادن زنگ، به هیچ عنوان معمولی نبود. آن قدر در این ده پانزده روز به این موضوع پرداخته بودم که هر مرحله اش با کلی اضطراب و ناآرامی درونی پیش می رفت. دلهره از وقوع یک اتفاق تلخ و غیر منتظره، ترس از یک رسوایی بزرگ بعد از عمری صاف زیستن، استرس به خاطر مواجهه رو در رو با یک زن فاحشه آن هم برای کسی که همیشه از این جماعت گریزان بوده است و مواردی دیگر که مدام تپش قلبم را بی اراده من تنظیم می کرد. انتظارم کمی طولانی تر از حد معمول شد. با خود گفتم لابد فاصله اتاق نشیمن تا دم دروازه خیلی زیاد است و یا ممکن است طرف مقابل لنگ لنگان به سوی در بیاید. می دانستم تازه از بیمارستان مرخص شده و احتمالاً خیلی سر حال نیست. در هر حال طولانی شدن انتظار چندان برایم سخت نگذشت. گر چه مدام افکار گوناگون دور سرم رژه می رفتند و قصد داشتند مرا مغلوب کنند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در منزل به آرامی باز شد ولی من ناگهانی جا خوردم. انتظار روبرو شدن با یک پیرزن را نداشتم. به هر زحمتی رفتارم را کنترل کردم و با لکنتی آشکار گفتم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-سلام خانم بزرگ.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-سلام پسرم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-ببخشید مزاحم شدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-نه، خواهش می کنم. زهره جون معمولاً مشتری خونگی نداره ولی به هر حال خیلی خوش اومدین. بفرمایین تو. من تا مغازه سر کوچه می رم و بر می گردم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-دست شما درد نکنه خانم بزرگ.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;می دانستم او برای این که من و زهره راحت باشیم، خانه را ترک می کند. به همین دلیل هیچ تعارفی نکردم ولی دوباره به فکر رفتم که اگر زهره زیر نظر این خانم بزرگ کار می کند، لابد زنان دیگری هم در این خانه هستند و اساساً رعایت چنین ظرایفی در حرفه ایشان ضرورت ندارد. پس نیازی نیست این پیرزن ما را تنها بگذارد!؟ هر چه بود، او به راه خود رفت و من هم وارد حیات خانه شدم تا به اتاق نشیمن برسم. پیچیدگی خاصی نداشت و معلوم بود از کجا باید به اتاق زهره خانم بروم. کل خانه قدیمی ساز از نوع سه اتاقه بود و چراغ یکی از آن ها روشن و این معلوم می کرد که یار ما در این جا خسبیده است! به رسم ادب در اتاق را چند بار تق تق زدم و صدای دلنشینی گفت:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آقا بفرمایید تو.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-سلام زهره خانوم. ببخشید این موقع مزاحمتون شدم. خیلی گرفتار بودم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-خواهش می آقا. شما خیلی بزرگواری کردین که به این جا اومدین. وظیفه من بود خدمت شما برسم. خیلی خیلی خوش آمدین. بفرمایین تو، من الان خدمت می رسم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img40.imagefra.me/img/img40/2/8/21/samani/f_h03ad0m_73d7598.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و رفت به اتاق بغلی که گمان می کنم آشپزخانه شان بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;خودش بود، همان بانوی شیک پوش و خوش اندام روز تصادف، با این تفاوت که پیراهن بسیار ساده ای پوشیده بود و هیچ آرایشی بر صورت نداشت. در عوض روسری گل گلی آبی رنگش، آرامش خاصی به من می داد. بفهمی نفهمی نشانه هایی از زخم بر گونه چپش هویدا بود ولی نه آن قدر که به زیبایی اش لطمه بزند. معلوم بود بر اثر این سانحه کمی شادابی صورتش را از دست داده است. احتمالاً غیر از ضربه های جسمی مربوط به تصادف، مشکلات روحی نیز برایش پیش آمده که این گونه پیرتر به نظر می رسید. اما برای من که با افکار دیگری پا به این خانه نهاده بودم، این چیزها زیاد مهم نبود. به چیزهای دیگری فکر می کردم. به این که چرا در و دیوار خانه و همین طور خود زهره خانم بوی شهوت نمی دهند. یک لحظه تصور کردم اگر الان در میدان هان ولی عصر،&amp;nbsp; ونک، هفت حوض یا شهرک غرب تهران بودم، خیلی خیلی بیشتر از این تحریک جنسی می شدم ولی حالا در خانه یک فاحشه، تک و تنها افتادم و هیچ نشانه ای از عوالم سکس احساس نمی کنم. درست است که هیچ تجربه ای ندارم ولی خیلی هم بی تجربه و خام نیستم. یک بار در منزل دوستم واقع در خیابان کارگر یا همان امیر آباد، کسی تلفن زد و چون دوستم برای خرید بیرون رفته بود گوشی را برداشتم و با کمال تعجب متوجه شدم، رفیقه دوست من است. از کلام و گفتارش پیدا بود پلاک عمومی است! با آن که گفتم من میهمانم و میزبان الان بیرون است، با چنان لحن تحریک کننده ای به ادامه گفت و گوی تلفنی ترغیبم کرد تا سرانجام صاحبخانه از راه رسید و مرا نصف العیش به حال خود گذارد. بنا بر این تجربه، انتظار دیگری داشتم که برای مثال زهره خانم کلی طنازی بکند و برای رسیدن به مقصود، اصلاً نیازی به گفتار و گفت و گو بین من و او نباشد. در همین حال و هوا، با یک سینی حاوی سه استکان چای وارد شد. ما دو نفریم، چرا سه تا؟ آیا برای من دوتا آورده یا این که نفر سومی هم هست؟ گفتار دلنشینش اجازه نداد این افکار واهی را ادامه بدهم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://img36.imagefra.me/img/img36/2/8/21/samani/f_jvb0ii8lwuvm_47cd3b6.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بفرمایید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-خیلی ممنون زهره خانوم. دست شما درد نکنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-خواهش می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;این منظره برای یک لحظه مرا به اوایل جوانی برد. وقتی به دیدار فامیل و آشنایان می رفتیم، دختران متعددی به همین ترتیب چای می آوردند و در محفل خانوداگی معروف بود که بالاخره روزی این چای خوردن ها به نتیجه می رسد و البته هیچ گاه بخت چایی آوران با بخت من همراه نبود و نشد و این شد تا اینک در آستانه میانسالی تجربه ای کاملاً متفاوت از چایی خوردن را پشت سر بگذارم. بار دیگر بازار تعارف و تقدیر و تشکر رونق گرفت. می دانستم اگر همین جور ادامه پیدا کند، به همه موضوعات کیهانی و جهانی و هسته ای و غیر هسته ای خواهیم پرداخت الا منظور اصلی من. به همین دلیل پیش از خوردن چای، کیف امانتی را تقدیم کردم، به این امید که پیش درآمدی بر گفت و گوی تمدن ها ایجاد کنم اما بدشانسی با احترام و تکریم بسیار زیاد، آن را گرفت و بدون هیچ نگاهی به درون کیف، آن را به کناری نهاد. دیدم این تیر آخری هم بد جوری از دست می رود، اصرار کردم به این بهانه که چیزی کم و کسر نباشد، آن را بگشاید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-نه آقا! حتماً درسته. همین که بعد از چند روز با زحمت منو پیدا کردین و امانتی را آوردین، نشون می ده آدم درستی هستین. خدا خیرتون بده. این روزا کمتر کسی حاضر می شه امانت مردم را برگردونه. بلا نسبت شما مردی و مردونگی هم از مد افتاده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-اختیار دارید خانوم. ما که تاحالا از این پولا نخوردیم. اصلاً به ما نمی آد. می دونستم شما با زحمت زیاد اینا را بدست آوردین! اتفاقاً به این فکر بودم که بعد از این رو من هم حساب کنین! الانم در حد توانم یه مقدار پول براتون آودم، بفرمایید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و بعد سی هزار تومان را پیشکش کردم تا شاید او نیز متاعش را پیشکش کند. ولی گویا به این آسانی ها نمی خواست تسلیم شود. دلیلش را نمی دانم. از هر دری وارد می شدم، از جای دیگری سر در می آوردم. از پذیرش پول امتناع می کرد و می گفت بیش از این شرمنده اش نکنم. منم مدام یادآوری می کردم که بعد از تصادف به نوعی مدیون شما شدم و این کمک ناقابل کمترین خدمتی است که می توانم به او بکنم! گر چه اصلاً زیر بار نمی رفت و همچنان از بابت تحویل کیفش ممنون و متشکر بود. یاد آن فاحشه زمان حضرت موسی افتادم که یک عابد گمراه وقتی از شیطان شنیده بود برای رسیدن به حضرت حق ابتدا باید یک بار زنا کند و بعد پیش فاحشه معروف شهرشان رفته بود که در نهایت فاحشه مربوطه با دانستن کنه ماجرا، از سرویس دهی امنتاع می کند و به عابد گمراه می فهماند که او الان به خدا خیلی نزدیک تر است تا این که دست به گناهی بزند و بعد توبه کند. می گویند وقتی آن فاحشه مرد، حضرت موسی به امر پروردگار بر جنازه اش حاضر شد و نماز خواند. مریدان گفتند ای رسول خدا او یک فاحشه بود. شما چرا بر او نماز می خوانید. موسی گفت به خاطر این که یکی از بندگان گمراه خداوند را به راه راست هدایت کرد و اجازه نداد دامنش آلوده به حرام شود. با خود گفتم لابد این خانم هم بعد از عمری خلاف، اینک شستش خبردار شده من این کاره نیستم و الان هم تلاش می کند دامنم آلوده نشود تا شاید بعداً حضرت موسایی پیدا شود و بر جنازه اش نماز بخواند!! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img38.imagefra.me/img/img38/2/8/21/samani/f_1f7rc2c75x9m_e0e494c.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;کم کم داشتم کم می آوردم. بعد از ده پانزده روز فکر و زحمت و تلاش و کلی سناریو نویسی اینک خود را در آستانه ناکامی می دیدم. به هیچ وجه نمی توانستم بپذیرم که زنا، زناست و شاخ و دم ندارد. فکر می کردم این یک موهبت آسمانی است! وگرنه چرا در طول این همه سال پس از بلوغ یک بار چنین فرصتی پیش نیامد؟ بد جوری خود را محق می دانستم و تصورم بر این بود اگر دست رد به نعمت خدا بزنم، کفر نعمت کرده ام!!! وقتی شور شهوت بر سر افتد، هزار توجیه منطقی متولد می شود و آن شاعر کرمانی هم، طغیان شهوت آدمی را چه خوب تصویر کرده است که چون سر برآرد: &lt;strong&gt;بدرد قول و قوانین و عقول و تدبیر،&lt;/strong&gt; به هر حال چاره ای نبود جز آن که تقاضایم را به طرز وقیحانه ای مطرح کنم. لذا با اشاره محتویات کیفش و همچنین تماس تلفنی ام با آقای سلطانی که اشاره مستقیمی به سکس داشت، تا حدودی به او فهماندم که چگونه به هویت واقعی اش پی برده ام و دست آخر هم دست به دامن دیوان شعر ایرج میرزا&amp;nbsp; شدم و بی محابا گفتم خانم جان &lt;strong&gt;ندانم راه و رسم جنده بازی&lt;/strong&gt;!**&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;******&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;همه جور انتظاری داشتم، غیر این مورد اخیر. بعد از چندین و چند روز خیال پردازی و نقشه کشی و سناریو نویسی و عمری خویشتن داری از مناسبات نامشروع جنسی تازه رسیده بودم به این جای کار که بعد از پیشنهاد بی پرده ام به یک روسپی حرفه ای، در عوض پیکر عریان او، سیلاب اشک ببینم. نه آهی، نه فریادی و نه گله و شکایتی، فقط قطرات اشک بودند که پی در پی سرازیر می شدند و چهره معصومی که هر آن آماده گریستن با صدای بلند بود. کم کم متوجه شدم، ظاهراً اشکالی در طرح و برنامه پیش آمده است و هراسان بودم از هر نوع واکنش غیر منتظره. به تدریج فیلم صامت اشک هایش به ملودی هایی از جنس ناله آغشته شد و با لحنی مظلومانه و نه طلبکارانه گفت:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-پس شما فکر کردی من ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و پیش از آن که ادامه دهد، سمفونی گریه آغازید. با همان شدتی که معمولاً بخش اول سمفونی های کلاسیک آغاز می شوند. فرازهای گریه اش چونان مدافعان سرسختی بودند که با قدرت از سرزمین خویش دفاع می کردند. سیل اشکش، گناهانی را می شست که من در عالم خیال به او نسبت داده بودم و چه قدر زیاد! یعنی در این پانزده روز، من این همه خطا کرده بودم؟! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img40.imagefra.me/img/img40/2/8/21/samani/f_ho1ly5bm_143f7da.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بخش آغازین سمفونی گریه رو به پایان بود و مطابق عرف معمول همه سمفونی ها، بخش آرام و غالباً حزین در شرف آغاز. اما تراژدی شرمساری من هیچ نوع موسیقی متنی نداشت و مانند فیلم های صامت اوایل قرن بیستم، کاملاً بی کلام بود. همانند متجاوزان آلمانی شده بودم که در سرمای سخت روسیه، نه راه پیش داشتند و نه راه پس. نه از گه خوردم و غلط کردم کاری ساخته بود و نه از وعظ و خطابه و نقل روایت. آبی را که نباید، ریخته بودم و نیک می دانستم آب رفته باز ناید به جوی. ظاهراً این لحظات دشوار، خیال گذر نداشتند. تازه سکانس دوم سناریوی خود نوشته ام و در واقع نانوشته ام داشت آغاز می شد. پیرزن بی نوا هم با قدری میوه از راه رسید و بخش سوم سمفونی گریه شکل گرفت. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-چی به دخترم گفتی؟ چیکارش کردی؟ اومدی ثواب کنی یا کباب؟ زهره جون می گفت کیفش پیش یکی از مشتریای خوش حسابش جا مونده. حالا اومدی اینجا کیفو برگردونی یا زندگی مارو به هم بریزی؟ آخه نا مسلمون این بیچاره سه روزه از بیمارستون مرخص شده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مادر و دختر غریبانه همدیگر را در آغوش گرفتند. انگار سال ها از هم دور بودند. من نیز از شدت شرمساری نه طاقت ماندن داشتم و نه قوت رفتن. گویی ممنوع الخروج بودم. زبان همیشه تیزم نمی دانم در کجای بدنم بیتوته کرده بود. انگار نه انگار زبانی داشتم و گهگاه با آن شمشیر بازی می کردم. از کودکی شنیده بودم هر جا گیر افتادم، چند بار &lt;strong&gt;لا حول ولا قوة الا باالله&lt;/strong&gt; بخوانم. هیچ گاه هم بی نتیجه نبود. یواشکی خواندم و خواندم تا صدای زهره به گوشم رسید که خطابش به مادر بود:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;--مامان! این آقا کیف منو بعد تصادف پیدا کرده و اونا را تو کیف دیده فکر کرده من ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و گریه باز امانش نداد. چیزهایی با هق هق می گفت که برایم مفهوم نبود. فقط ناگهان صدای خشمگینی به گوشم خورد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-گه خورده مرتیکه بی شرف و بی ناموس. ( رو به من) مگه ما آبرومونو از سر چارراه آوردیم که این جوری ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-مامان ترا خدا یواش تر، همسایه ها می شنون، بدتر می شه. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;هشدار دختر خیلی موثر بود. وقتی حساب آبرو در میان باشد، آدمیان ملاحطه خیلی چیزها را می کنند. حاضرند از حق خود بگذرند ولی آبرویشان خدشه دار نشود. با این که من به ساحت شان بی حرمتی کرده بودم ولی نیک می دانستند با افزایش پرخاشگری، دامنه آتش نادانی ام به همسایه ها سرایت می کند و آن می شود که نباید بشود. پس پیرزن با لحنی آرام تر و همراه با نصحیت گفت:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آخه آدم حسابی! شما که این قدر وجدان داشتی کیف دخترمو برگردونی، چطور ملاحظه آبرومونو نکردی؟ چرا فکر کردی اینم از اوناست؟ ما اگه قرار بود اینکاره باشیم که الان زندگی مون غیر از این بود. یه عمر سختی کشیدیم تا با آبرو زندگی کنیم. حالا به همین راحتی شما ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-منم اینکاره نیستم خانوم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-پس چرا حرمت مارو نیگر نداشتی؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-نمی دونم چطور به این نتیجه رسیدم. تو این پونزده روز به هر دری می زدم، شک و گمانم بیشتر می شد. وقتی مطمئن شدم، به سرم زد چنین خطایی بکنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;تا این جای کار معلوم شد دزد ناشی به کاهدان زده است. ولی هنوز برای خودم جای سوال بود که این خط و ربط ها چگونه شکل گرفته اند تا مرا به چنین توهمی رهنمون سازند. آیا آموزه های دروس مهندسی دانشگاه پلی تکنیک مرا به این نتیجه رسانده بود؟ آیا ممکن است در اثر خواندن یادداشت های روزنامه کیهان بوده باشد؟ آیا چنین نتیجه گیری هایی اساساً یک سیر طبیعی در جامعه ماست؟ و پیش از آن که پرسش های بعدی ذهن آشفته ام را هدف بگیرند، پیرزن با صدایی دردمندانه گفت:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-یه عمر سختی و دربدری کشیدم و بچه هام رو با یتیمی بزرگ کردم تا مردم پشت سرم حرف در نیارن. تا حالاشم کسی از این غلطا نکرده بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://img40.imagefra.me/img/img40/2/8/21/samani/f_e1t1jq2r9fdm_3bb1a8d.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;رشته صحبت هایش گر چه طولانی شد، اما در عوض تمام رشته های مرا پنبه کرد. وقتی دو بچه اش خردسال بودند، شوهرش مرده و آن ها را بدون هیچ بیمه، حقوق بازنشستگی، سهام و حتی کلبه ای کوچک، تنها گذاشته بود. نتیجه سال ها کلفتی و رختشویی برای دیگران، دو بچه خوش قد و قامت می شود. فرزند بزرگ تر، درست یک ماه پیش از پایان خدمت وظیفه اش، بر اثر انفجار مین کشته شده بود و چون محل انفجار در حوزه مأموریت نظامی اش ارزیابی نگردید، شهید محسوب نمی شود. فقط مخارج کفن و دفنش را می پردازند، بدون هیچ حقوق و مزایایی! ناچار کارگری و کلفتی را ادامه می دهد تا زهره درس بخواند و به دانشگاه آزاد برود. اما کهولت و از کار افتادگی پیرزن دیگر جوابگوی نیازهای دخترش نیست. فشار زندگی هم خیلی بالاست. به واسطه یکی از آشنایان مقیم بندرعبارس که چند روزی به دیدن شان آمده بود، تصمیم می گیرند زهره در پخش لوازم بهداشتی و آرایشی قاچاق، وارداتی از بندر دبی نقشی را بپذیرد. پس از صحبت های گوناگون به این جمع بندی می رسند که پخش کاندوم در فروشگاه های بهداشتی و آرایشی، کم حجم ترین و پردرآمدترین گزینه است. ضمن این که بازار تضمین شده ای هم دارد. در ابتدا، این کار برای دختری مانند زهره سخت می نماید ولی فامیل شان توجیه می کند که کار بدی نیست و اتفاقاً &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;کمکی &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;به بهداشت و رفاه عمومی است. زهره در این کار خیلی خوب پیشرفت می کند و تقریباً در تمام نقاط شهر، مشتریانی می یابد. کم کم توان مالی شان آن ها را ترغیب می کند تا خانه ای بزرگ تر و بهتر رهن و اجاره کنند و قرار بود به زودی جابجا شوند که سانحه تصادف همه چیز را به هم می ریزد. داستان دفترچه تلفن و نداشتن گوشی همراه نیز به گونه ای کاملاً متفاوت از ذهنیات من بود:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-اول کار، خریدن یه خط تلفن همراه بالای یه میلیون تومان هزینه داشت و یه میلیون هم برا خودش پولی بود. بعدش که ارزون شد و همه جور خطی اومد، من دیگه به این شیوه عادت کرده بودم و اصلاً شماره همراهمو تو این کار وارد نکردم. هیچ کدوم از مشتریا، شماره همراه منو ندارن. هر وقت جنس باشه خودم زنگ می زنم و سراغشون می رم و گاهی اونا به شماره منزل زنگ می زنن. همین!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;حالم از نخستین لحظه گندکاری ام بدتر شده بود. در حالی که آن ها بر پیکر خونین حرمت شان اشک می ریختند، من تولید کننده عرق پشیمانی بودم. سرم بد جوری هوس باتوم کرده بود. از ته دل آرزو می کردم هنوز ناآرامی های پس از انتخابات ادامه داشت تا در این لحظه بحرانی، خود را به فوج پلیس های ضد شورش می کوبیدم. نه به این خاطر که طرفدار این حزب سیاسی ام یا مخالف آن یکی، تنها و تنها برای فرار از یک شرمساری سنگین. دوست داشتم لباس شخصی های چماق به دست آن جا بودند و سبوعانه چنان بر سرم می کوبیدند تا شاید قدری از این خجالت سنگین کاسته شود. به هر طریقی بود، امکان فرار پیش آمد، شدت شرمندگی ام در آسان گیری شان برای خروج موثر بود. سر به زیر و بی خداحافظی دروازه را نشانه رفتم اما پیش از بستن در، صدای نامهربان و طلبکارانه پیرزن، میخکوبم کرد. کاش می توانستم با سرعت جت از این منطقه ضرر اندر ضرر بگریزم. ولی چه سود که عمری پیاده بودم و پیاده روان را سرعت روا نباشد. ته دلم سخت آرزو می کردم پیرزن این دم آخری کوتاه بیاید تا برای همیشه از نکبت خود ساخته ام دور شوم. دیری نپایید به من رسید و دستش را به سویم دراز کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بگیر، ما گدا نیستیم. این پولو بده به کسی که مستحق باشه!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در باره پول کثیف زیاد شنیده بودم. البته فقط شنیده بودم ولی حالا به چشم خود، یک مورد کوچکش را می دیدم. با قلم زدن یافته بودمش. پول حرام نبود. پول تملق و چاپلوسی نبود. پول دلالی هم نبود. فقط زحمت بود و زحمت. درست مانند کارگران بیل زن، آن قدر قلم زده بودم تا این مختصر حاصل شود. اصل پول پاک بود ولی الان بد جوری نفرت انگیز به نظر می رسید. دوست داشتم دسته اسکناس هزار تومانی را به کف حیاط خانه شان می کوبیدم. اما نگاه های بغض آلود و خشمگین پیرزن فقط یک پیام داشت. می بایست بی هیچ صحبت و خداحافظی، گورم را گم می کردم و می رفتم. ناچار پول کثیف را در جیب نهادم و چونان احمق های زرنگ نما به راه افتادم. آن قدر با خود سر جنگ داشتم که بدون تاکسی تا میدان راه آهن، راه کوبیدم. ذهنم خیلی درگیر بود، گاهی به نفع خودم و گاه به نفع جبهه مقابل. وقتی به حماقت و گستاخی خود فکر می کردم، به طور طبیعی رأی من به صندوق زهره می رفت. اما وقتی شماتت مادر و دختر یادم می آمد، احساس طلبکاران را داشتم. آن ها نباید این قدر مرا توبیخ می کردند. من که واقعاً این کاره نبودم. فقط بر اثر یک سوء تفاهم آبروی آن ها را نشانه گرفتم. در ثانی مگر اتهام به دیگران این قدر زشت و ناپسند است که این مادر و دختر چنین گنده اش کرده بودند. گر چه در سرزمین من، هتک حرمت مردم عملی زشت خوانده و نوشته می شود ولی در عمل این قدر هم پیچیده نیست. به سان آب خوردن یکی انگ جاسوس می خورد. دیگری برانداز می شود. آن یکی عامل آمریکاست. فلانی مادرش صیغه ای است. آن یکی دزد بیت المال است و دیگری دلال سیاسی، دلال اسلحه، دلال محبت و ... و ... و ... هنوز چند صد متری به میدان راه آهن مانده بود که پیکان سفید رنگی به سرعت رد شد و چندین متر جلوتر از من ناگهانی ترمز کرد. هر دو سر نشین آن فوری پیاده شدند و با صدای بلند مرا احضار کردند. ظاهر نسبتاً مرتبی داشتند و شبیه لات های چاله میدانی نبودند. منم خیلی راحت و محترمانه گفتم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-کی هستین؟ از کدوم نهاد و ارگانید؟ لطفاً کارت شناسایی تونو ببینم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-حرف زیادی هم که می زنی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و بدون معطلی دست و پاهایشان را به کار انداختند. فکر می کنم در این شرایط، تمام اعضای بدنم مستحق چنین ضرباتی بودند. با این وجود نمی توانستم با ادامه سکوتم، مهر تأیید بر کارشان بزنم. پس طلبکارانه فریاد زدم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-شما مأمورین یا اراذل و اوباش؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-تا میل حضرت عالی چی باشه. هر دو جورش رو بلدیم. سلی جون جیباشو بگرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;و سلی جون که فکر کنم سلمان یا سلیمان بود، در چشم بر هم زدنی سی هزار تومان کذایی را از جیبم ربود. غیر از آن مبلغ اندکی به اندازه کرایه تاکسی هم در جیب دیگرم بود. آن هم ربودند و رفتند. درست نمی دانم این دو نفر اراذل و اوباش بودند یا تعریف دیگری داشتند. راستش این چند سال اخیر و به ویژه این چند ماه اخیر خیلی از این دست واژه ها به گوشم خورده بود. باید سر فرصت که حالم بهتر شد نامه ای به رئیس فرهنگستان زبان فارسی بنویسم و خواهش کنم تعریف جدیدی از این قسم آدم ها ارائه دهند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;افکار جورواجور دست از سرم بر نمی داشتند. &amp;nbsp;در این جا تازه متوجه شدم تا صبح نمی توانم پیاده بروم. به هر ترتیب لنگ لنگان تا میدان راه آهن رسیدم و به اولین تاکسی دستور ایست دادم. نه من گفتم و نه او پرسید که مقصدم کجاست. انگار راننده شخصی سلطان بود که حق پرسش نداشت و فقط می توانست گاز بدهد. هر چه بود گذشت. صدای بی احساس راننده تاکسی به من فهماند وقت پیاده شدن است. میدان ولی عصر بود. وقت تسویه حساب رسیده بود و جیب من خالی. همین نیم ساعت پیش حسابم را صاف کرده بودند. با صداقت گفتار همیشگی ام حقیقت را به راننده تاکسی باز گفتم. ظاهر پریشان هم گواهی داد که درست می گویم. آدم بدی نبود و پذیرفت. هنگام خداحافظی یک تعارف اصفهانی هم تقدیم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آقا اگه پول لازم داری بدم خدمتون؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-مرسی قربان. تا همین جا هم خیلی لطف کردید. دیگه به مقصد رسیدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;با پای پیاده ادامه راه دادم. ناخودآگاه از ضلع شرقی میدان ولی عصر به ابتدای بلوار کریمخان زند پیچیدم و به اولین ایستگاه اتوبوس برخوردم. خیلی آشنا بود. یادم افتاد کل ماجرا از همین ایستگاه آغاز شد و اینک حدود نیمه شب پانزده روز بعد دوباره به هم رسیدیم. خبری از اتوبوس و مسافر نبود. فقط گهگاه می شد گذر چند خودروی سواری را رصد کرد. خوب که نزدیک شدم، گوشه ایستگاه زیر درختان تنومند حاشیه بلوار زنی دیدم ایستاده به انتظار. آن قدر سر این ماجرای لعنتی با خود درگیر بودم که با بی توجهی تمام از کنارش گذر کردم اما صدایی کش دار با لوندی خاص تهرانی خطابم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-آقا......... بیمارستان 15 خرداد کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در موارد مشابه، معمولاً فی البداهه آدرس می دادم. این بار نمی دانم چرا زبانم گرفت. به صورت خودکار، کلید جست و جوی رایانه مغزم را فشار دادم. همچون کامپیوترهای نسل جدید، فوری پیام داد که بیمارستان مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد! تا آن جا که حافظه ام یاری می کرد؛ بیمارستانی به این نام در تهران نشنیده بودم. دست کم صد در صد مطمئن بودم به شعاع پنج کیلومتر دور تا دور میدان ولی عصر چنین بیمارستانی وجود ندارد. نیم نگاهی به ظاهرش انداختم. جوان و بسیار رنگ و لعاب خورده بود. از کامپیوتر مغزم نتیجه گیری پایانی را خواستم که گفت بله، &lt;strong&gt;یار ما هم از خبیثین است!&lt;/strong&gt; اگر آن سی هزار تومان لعنتی هنوز در جیبم بود ممکن بود اینک نقشی بپذیرد ولی به قول معروف رزق و روزی دست خداست! امشب قسمت کسان دیگری شده بود. خلاصه بی آن که چند قدمی به او نزدیک شوم، گفتم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-من دیگه تو اون بیمارستان کار نمی کنم!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;قیافه اش خیلی دیدنی بود. ظاهراً به عمرش چنین پاسخی نشنیده بود. قدرت هیچ واکنشی را نداشت. زبان نیش دار من نیز که تا دو ساعت پیش در خانه زهره، حاضر نشده بود چند کلامی در دفاع از من چرخی بزند، دوباره به جنبش افتاد و موشک بعدی را حواله خانم بیچاره کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-همین جا بمون! خدا بزرگه!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-بی مزه! خیلی یخی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://img39.imagefra.me/img/img39/2/8/21/samani/f_1a9v0pbpjjtm_3a2da4d.jpg" border="0" alt="رویای یک زن خیابانی" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در چنین شرایطی من نیاز داشتم تا کمی از دنیای واقعی بیرون بروم و این چند کلام نیش دار، خیلی موثر بود. هنوز سی چهل متری از او دور نشده بودم که یک دستگاه هیوندای سفید رنگ مدل سانتافی از راه رسید و کنارش ایستاد. نمی توانستم صحبتی که در حال مبادله بود را بشنوم و خیلی هم طول نکشید که در خودرو باز شد ولی پیش از آن که بسته شود، شیطنت عجیبی در وجودم زبانه کشید. محکم و مصمم فریاد زدم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;-دیدی گفتم خدا بزرگه!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پایان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;این داستان واقعی نیست ولی می تواند واقعی هم باشد. از 20 تا 31 مرداد 1388 خورشیدی برابر با 13 تا 22 آگوست 2009 میلادی قلمی شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;* این مصرع از دیوان ایرج میرزاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;** این نیز از همان منبع است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%;" lang="FA"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مطالب مرتبط:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/16/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;این اندام زیبا سهم که خواهد شد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/17/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;داستان گوهرپاک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-indent: 0.3in; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://h-samani.persianblog.ir/post/14/"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;من&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #2c7ea9;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;انقلابو دوس دارم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://h-samani.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>هوشنگ سامانی</author>
      <comments>http://h-samani.persianblog.ir/comments/34024/4340541/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34024.post-4340541</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Mar 2010 11:18:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من انقلابو دوست دارم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;درس انشاء در سالگرد پیروز انقلاب اسلامی&lt;span style="color: purple;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: purple; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من انقلابو دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;من علیرضا هستم و امروز 22 بهمن 1387 ده سالم تموم می شه. همه می گن روز خوبی به دنیا اومدم. مامانم می گه &lt;strong&gt;کار خدا بوده&lt;/strong&gt; ولی بابام می گه &lt;strong&gt;حساب کتاب کردم&lt;/strong&gt;. من که از حرفاشون سر در نمی یارم. خیلی خوبه که آدم روز تولدش با تولد انقلاب یکی بشه. آخه می دونید، من انقلابو خیلی دوس دارم. مامان بزرگم می گه &lt;strong&gt;هر چی داریم از انقلاب داریم.&lt;/strong&gt; چون قبل از این که انقلاب بشه، خونواده بابام اینا خیلی سختشون بوده. اما الان خونه و ماشین خوب داریم. بابام رئیس اداره مخابرات شهرمونه. تا حالا چند بار با مامانی به مکه رفتن. بابام خیلی مسلمونه. هی می ره مکه، سوریه و کربلا. مشهدم که سالی دوبار مارو می بره. می گه &lt;strong&gt;این سفرا خیلی ثواب دارن. روح آدمو جلا می دن.&lt;/strong&gt; من که منظورشو نمی فهمم ولی لابد یه چیز خوبیه دیگه. بابام گاهی تایلند و دوبی و مالزی هم می ره. مارو نمی بره. می گه &lt;strong&gt;مأموریت اداریه. نمی تونم شما را ببرم. اگه هم می تونستم نمی بردم. چون اونجا معنویت نیست.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;img src="http://img37.picoodle.com/img/img37/3/2/10/f_Babym_28c6e6c.jpg" border="0" alt="من انقلابو دوس دارم" hspace="0" align="baseline" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;دایی منصور و دایی محمود من هم انقلابی اند ولی خیلی پشت سر بابام حرف می زنن. دایی منصور می گه &lt;strong&gt;قبل از انقلاب بابات یه بار نتونست بره شابدول ازیم*. حالا از مکه بر نگشته می خواد بره سوریه&lt;/strong&gt;.&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دایی هام خیلی برا انقلاب زحمت کشیدن. برا همین هیچ کدوم از پسرهاشون نرفتن سربازی. مامانم می گه &lt;strong&gt;اونا حق به گردن انقلاب دارن.&lt;/strong&gt; من که معنی این حرفارو نمی فهمم. لابد یه چیزی هست که می گن. بعضی وقتا که می آن خونمون، مامانم می گه &lt;strong&gt;داداش محمود باس کاری کنی که علیرضا هم ماف بشه.&lt;/strong&gt; من نمی دونم منظورش چیه. راستش یه ذره می ترسم. آخه من چیکار کردم که باس ماف بشم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;من سه تا عمو دارم. یکیش عمو فرشیده که اولش انقلابی بود ولی حالا دیگه نیس و رفته تانزانیا. نمی دونم اونجا چه غلطی می کنه. البته بابام می گه. من که این چیزا حالیم نیست. دومی عمو بهزاده. اونم اولش خیلی انقلابی بود و یه مدت هم رفته بود قم درس آخوندی می خوند. حالا می خواد بره کانادا. بابام می گه &lt;strong&gt;اینا لیاقت انقلابو ندارن. بایدم از این مملکت برن.&lt;/strong&gt; اما عمو بزرگم خیلی انقلابیه. اون رئیس حراست یه جای مهمیه. بابام می گه &lt;strong&gt;اگه عمو غلام نباشه انقلاب شکست می خوره.&lt;/strong&gt; من هم خیلی عمو غلامو دوس دارم. چون نمی زاره انقلاب شکست بخوره. به قول مامان بزرگم &lt;strong&gt;اگه خدای نکرده انقلاب شکست بخوره، خونه و ماشینمونو از دست می دیم و خیلی جاها نمی تونیم بریم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;من به شهدا خیلی علاقه دارم. آخه می دونید، اونا جونشونا به خاطر ما دادن. بابام هی می گه &lt;strong&gt;خدا رحمت کنه شهدا را که با خون پاکشون، زندگی ما را از دگرگون کردن.&lt;/strong&gt; من نمی دونم دگرگون یعنی چی ولی شهدا را دوس دارم. بابام می گه &lt;strong&gt;وقتی عراق به ایران حمله کرده بود، اونا رفتن جلوش را گرفتند تا عراقی ها نتونن خونمونو بگیرن.&lt;/strong&gt; راستش ما تو فامیلمون شهید نداریم. عوضش چند تا از بچه های همسایه مون شهید شدن. فقط سه نفرن. ولی کوچه بغلی شیش تا شهید داره. من یه بار گفتم کاش شهدای کوچه ما هم شیش تا بودن که بابام عصبانی شد و گفت &lt;strong&gt;ساکت، پسره بی ادب. &lt;/strong&gt;آخه اگه شهید چیز خوبیه، پس چرا بابام دعوا کرد؟ من که چیز بدی نگفتم. گفتم می خوام شهیدامون بیشتر بشه تا زندگی مون بهتر بشه. مگه این بده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;من تو بچه های فامیل فقط زهرا کوچولو را دوس دارم. دختر خالمه. خیلی با هم دوستیم. مامانم می گه وقتی من و زهرا، گنده بشیم می تونیم با هم عروسی بکینم. ولی من، زهرا کوچولو را دوس دارم. زهرا گنده نمی خوام. اگه زهرا گنده بشه مثل مامانی گامبالو می شه و نمی تونه بدون آسانسور دو طبقه بیاد بالا. عوضش مامان بزرگم می گه اگه پسر خوبی باشم، کاری می کنه تا زهرا کوچولو و من، زن و شوهر بشیم. بعدش هم ماه عسل بریم مکه. مامان بزرگ می گه باید دعا کنم تا اون وقت، خدا انقلابو نگه داره تا بتونیم بدون نوبت بریم مکه. آخه بابام تو اداره ها خیلی آشنا داره. هر کاری بخواد می تونه بکنه. هر وقت من برای شرکت در راهپیمایی تنبلی می کنم می گه &lt;strong&gt;باباجون قدر این انقلابو بدون. بیا بریم راهپیمایی. &lt;/strong&gt;برا همین امسال در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کردم. راهپیمایی خیلی خوبه. خوراکی های زیادی پخش می کنن. برنامه های جالبی کنار خیابون می زارن که آدم دلش نمی آد ول کنه بره. کاش همیشه 22 بهمن بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-justify: kashida; direction: rtl; text-indent: 18pt; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; text-align: justify; text-kashida: 0%;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; color: blue; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;* مقبره شاه عبدالعظیم در شهر ری - جنوب تهران&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://h-samani.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>هوشنگ سامانی</author>
      <comments>http://h-samani.persianblog.ir/comments/34024/4340535/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34024.post-4340535</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Mar 2010 11:17:45 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
