آزمایش موشکی - روزگار ما
 

روزگار ما

در باره رفتار بنی آدم

زن درمانی
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤  

زن درمانی

ده سال از نخستین رویارویی محمود و نفیسه می‏گذشت. اینک شبی دیگر، هر دو عریان روی تخت خوابیده که نه، بلکه نشسته و چونان اولین شب پیوندشان در بُهت و شرم فرو رفته‏اند. حاصل زندگی مشترک دو فرزند نه و پنج ساله است با هزاران خاطره خوش در سفرهای زیارتی مشهد و کربلا و مکه و مدینه اما امشب گویا آن همه خاطره شیرین، هیچ مزه‏ای ندارند. محمود و نفیسه هر دو پرورش یافته خانواده‏های مذهبی و انقلابی‏اند. نخستین رابطه جنسی‏شان را در حجله تجربه کردند. هر دو خجالتی و هر دو غرق در شرمی همراه با ذوق‏زدگی به زیر یک لحاف خسبیدند و اینک انگار نه انگار ده سال از آن شب فرخنده می‏گذرد. نه مرد یارای سخن سفتن دارد و نه زن چاره‏ای در سر. فقط مات و مبهوت به اندام یکدیگر زُل زده‏اند. گویا خود آدم و حوایند که لخت و عور تازه پا به این خراب‏آباد نهاده‏اند. تقریباً یک ماه پیش اول باری که چنین وضعی پیش آمد، با خیر و خوشی همه چیز را به گردن خستگی جسمی محمود گذاشتند و با شوقی افزون سر بر بالین نهادند تا شبی دیگر و ماجرایی دیگر ولی الان همه چیز غیر عادی است. لاجرم چاره‏ای باید و این کار از محمود سخت می‏آید که خویش را وارد معرکه‏ای ناخواسته کند.

مهندس محمود سادات‏حسینی، دانش آموخته رشته هوافضای دانشگاه صنعتی شریف و عضو رسمی صنایع موشکی سپاه پاسداران است. بخش کوتاهی از عمرش را در جنگ هشت ساله ایران و عراق گذرانده و از این نظر جایگاه خوبی در بدنه سپاه دارد. با پسرعموی خانمش مهندس علیرضا عمرانی خیلی اَیاق است. در واقع واسطه ازدواج محمود و نفیسه هم او بود که با چرپ زبانی‏هایش محمود را به دام انداخت. البته این کنایه معمولاً ورد زبان محمود است تا در نشست‏های خانوادگی چنین وانمود کند که علیرضا عمرانی دختر عمویش را به او قالب کرده ولی واقعیت امر شیفتگی بیش از حد محمود به نفیسه بود. شخصیت متین، چشمان درشت، صورت پهن، بینی کشیده، گونه‏هایی کمی برجسته، لبانی دلفریب و اندام هوسناک وی که حتی چادر مشکی حریفش نبود، هر نرینه‏ای ولو سکولار و بی‏دین را وسوسه می‏کرد دست کم تقاضای مشروع و مقبولش را در قالب خواستگاری طرح کند اما نفیسه همواره منشی انکارپیشه داشت و همه خواستارانش را در عطشی سوزان غوطه‏ور می‏ساخت. حتی محمود هم یکی از آن دلدادگان دلسوخته بود که می‏گفت یا نفیسه یا هیچ تا این که علیرضا عمرانی برادری کرد و قرعه کار به نام محمود عاشق افتاد.

روز چهارشنبه بر اساس هماهنگی‏های پیشین، محمود و جمعی دیگر از همکارانش برای یک آزمایش موشکی راهی کویر شدند. قرار بود فردای آن روز موشک‏ها شلیک شوند و لازم بود یک روز زودتر در آن جا باشند. علیرضا عمرانی جایگاهی بالاتر از محمود داشت و به نوعی رئیس وی هم بود. پیشینه جنگی نداشت ولی خوب توانسته بود پله‏های ترقی را در یگان موشکی سپاه یکی‏یکی درنوردد. وقتی سوار بر خودروی نظامی به سوی کویر گاز می‏دادند، متوجه شد محمود خیلی سرحال نیست. همانند تجربه‏های پیشین سفر، لطیفه‏سرایی‏های معمولاً جنسی را آغاز کرد و هر بار موفق‏تر از پیش توانست همراهان را بخنداند. هیچ یک از این‏ها در دل محمود اثر نکرد تا دست کم یک پوزخندی بزند چه رسد به قهقهه. علیرضا دست بردار نبود و چون به مقصد رسیدند، دستی بر پشت محمود نواخت و گفت: «داداشی! امشب و فردا شب مهمون مایی. شب جمعه بی‏شب جمعه!!» علیرضا منتظر بود با تجربه شوخی‏های گذشته، دست کم واکنشی از محمود ولو کم‏سو داشته باشد و چون دید طرف هنوز خمار است، آخرین تیرش را به سوی قلب اندوه‏گین وی نشانه گرفت. «ببین گوگوری! فردا پنج‏شنبه واسه اسلام موشک هوا می‏کنی، پس فردا که رسیدی خونه واسه خودت». محمود نتوانست خودش را کنترل کند و با پشت دست محکم بر سینه علیرضا نواخت. واکنش غیره منتظره‏ای که برای سایر همکاران هم عجیب بود. در نتیجه مداخله کردند و قرار بر این شد تا پایان مأموریت نظامی، هیچ سخن خارج از موضوعی گفته نشود.

آزمایش موشکی با کمی دیرکرد پایان یافت و در نتیجه گروه اعزامی به کویر بامداد شنبه وارد تهران شدند. محمود خوشحال از موفقیت آزمایش، یکسره به محل کارش رفت تا در اینترنت بازخورد آن را ببیند. تقریباً همه پایگاه‏های فارسی زبان پوشش خبری داده بودند. نکته مهمی که برای محمود عجیب و تا حدی دلخور کننده بود، ادعای برخی رسانه‏ها مبنی بر ساختگی بودن تصاویر آزمایش موشکی ایران با استفاده از نرم‏افزار فوتوشاپ بود. او چگونه می‏توانست بپذیرد حاصل سال‏ها تلاش خود و همکارانش چنین هیچ پنداشته شود؟ دست کم به چشم خودش دید که موشک‏ها چگونه هوایی شدند و در کیلومترها دورتر فرود آمدند. با این وجود بد جوری اندیشناک شد. وقتی این گونه جنگ رسانه‏ای به راه می‏اندازند، چگونه می‏شود با استفاده از فوتوشاپ، پیروزمندانه از این میدان بیرون آمد؟ اگر جنگ واقعی باشد، چه؟ آیا فوتوشاپ می‏تواند پاسخ‏گوی حمله موشکی دشمن باشد؟ و با این پرسش‏های غمگنانه ذهنش به اتاق خواب و نفیسه دوست داشتنی‏اش رفت. با خود گفت ای کاش می‏شد بازی اتاق خواب را هم با فوتوشاپ ماستمالی کرد ولی ناگهان تلنگری به خویش زد. نیک می‏دانست اتاق خواب میدان جنگ نیست ولی کم از میدان جنگ هم نیست. فوتوشاپ که هیچ، هزار نرم‏افزار دیگر هم بنویسند، به کار آن جا نمی‏آید.

نفیسه در عین دانش‏آموختگی با درجه کارشناسی ارشد، در خصوص شوهرداری کاملاً سنتی بود و آموزه‏های دینی را خیلی مورد توجه قرار می‏داد. آموخته بود هنگام ورود همسر به خانه‏اش کاری کند تا خنده بر لبان وی بنشیند. همیشه هم موفق بود و با شگردهای خاص خودش چنین می‏کرد. این بار پس از مأموریت سه روزه محمود، او بیکار ننشسته بود و با استفاده از تلفن و اینترنت و کتاب‏های گوناگون و حتی مشاوره‏های پزشکی از طریق برخی دوستانش، با دستی پر به انتظار شوهر نشسته بود. از سوی دیگر با وجود اعلان موفقیت‏آمیز بودن آزمایش موشکی سپاه توسط رسانه‏های داخلی، محمود هیچ انگیزه‏ای برای خوشحالی در کنار خانواده‏اش نداشت و در واقع می‏رفت تا با دست خالی معشوقه دوست داشتنی‏اش را زیارت کند. می‏دانست در شرایط حاضر، حتی اگر موشک اتمی هم به هوا بفرستد، دردی از خانواده‏اش درمان نخواهد شد.

چهره خندان و جذاب نفیسه هیچ‏گاه بی اثر نبود و دست کم برای بیست دقیقه‏ای محمود از آن پریشان‏حالی بیرون آمد. بچه‏ها در اتاق دیگر مشغول تماشای تلویزیون بودند و آن دو در خلوتی ناخواسته. نفیسه که انگار کشف مهمی کرده باشد، چنین وانمود کرد؛ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند و محمود کمی ذوق‏زده منتظر بود تا ببیند این بانوی نیکروی آریایی در جعبه مارگیری‏اش چه پنهان کرده است. خیلی مختصر و مفید گفت: «خیلی گشتم تا بالاخره نشونی درستی پیدا کنم. دکتر سراج‏الدین نعمت‏منصور متخصص بیماری‏های جنسی از آلمان. با کمک دوستانم واسه همین هفته نوبت گرفتم. می‏گن تو این کار رودست نداره. به امید خدا درست می‏شه.» محمود دو دل بود. از یک سو می‏خواست به این بحران پایان بدهد و از سوی دیگر می‏ترسید داستان معالجه وی کم‏کم ورد زبان فامیل بشود. چون بستگان هر دو طرف خیلی با هم جور بودند و تقریباً از چم و خم هم خبر داشتند و کافی بود آن‏ها سه جلسه به مطب یا بیمارستانی پا بگذارند. نه از روی فضولی و کنجکاوی بلکه از دیدگاه انسانی و خانوادگی، خود را محق می‏دانستند تا وارد ماجرا شوند و به نوعی کمک کرده باشند. اتفاقاً این مورد از آن دست مواردی بود که همراهی دیگران سودی در بر نداشت، فقط زجر و شکنجه روحی بود و بس.

*****

منشی زیبای دکتر سراج‏الدین نعمت‏منصور از اتاق بیرون آمد و گفت: «آقای محمود سادات‏حسینی، خانم نفیسه عمرانی! بفرمایید داخل» و سپس رو به دو فرزند محمود و نفیسه ادامه داد: «بچه‏ها بیایید اینجا، واستون خوراکی‏های خوشمزه خریدم». آنسوی اتاق، دکتر نعمت‏منصور قدم می‏زد و چون زن و شوهر وارد شدند، با خونسردی دستور داد بنشینند. کارش رو خوب بلد بود و با آن که دید نفیسه چادری است و محمود هم ته ریشی دارد، محافظه‏کاری نکرد و گفت: «بر اساس تجربه کاری‏ام ناچارم یادآوری کنم تا بدون هیچ شرم و خجالتی صاف بریم سر اصل مطلب و بنابراین خواهش می‏کنم بی‏پرده سخن بگید. شاید زودتر نتیجه بگیریم. روشن شد؟» نفیسه سرش را به زیر انداخت و محمود با ته صدایی نامطمئن پاسخ داد: «بله آقای دکتر».

خانم منشی از پذیرایی کم نگذاشت و همه جور چِلسمه و تخمه و چایی و بیسکوئیت به خورد بچه‏ها داد. زهرا کوچولوی پنج ساله حاضر نشد مهر مادری را به شکم بفروشد و در نیمه‏های فرآیند شکم‏چرانی هوای مادرش را کرد. منشی خواست با چند شکلات خوشرنگ خرش کند ولی زهرا به سوی اتاق پزشک دوید و درش را به زحمت باز کرد. خانم منشی تازه دستش به زهرا رسیده بود که دکتر گفت: «نیازی نیست. بذارید بیان تو. ما دیگه کارمون تموم شده» و بعد رو به محمود ادامه داد: «از سخن‏های شما چنین برمی‏آد که مشکل احتمالاً روحی و روانی نیست و ناگزیر باید آزمایش بدنی بدید. من شما را به بیمارستان بقیةالله معرفی می‏کنم». تا نام بقیةالله آمد، محمود گارد گرفت و نه آورد و چون دکتر کنجکاو شد، توضیح داد بیمارستان سپاه است و همکاران زیادی در آن مشغول خدمت‏اند که دوست ندارد برای چنین آزمایشی وی را ببینند. دکتر نعمت‏منصور با درک شرایط خانوادگی و کاری محمود پیشنهاد داد وی به بیمارستان نیروی هوایی ارتش معرفی شود که از این جهت دارای آزمایشگاه تخصصی است و معمولاً قوه مردانگی خلبانان را آزمایش می‏کند. زهرا کوچولو کمی بی‏تابی می‏کرد. نفیسه ناچار شد او را از اتاق دکتر بیرون ببرد. محمود هم داشت به دنبالش می‏رفت که دکتر نعمت‏منصور به آرامی گفت: «وقتی پاسخ آزمایش را گرفتید، نیازی به حضور همسرتون نیست». پوزخند ملیح محمود حکایت از رضایت نسبی داشت و با حالتی مخصوص گفت: «بله، بله، حتماً آقای دکتر».

تازه شام خورده بودند که تلفن به صدا درآمد. نفیسه گوشی را برداشت و بی‏درنگ گل رویش شکفت. آنسوی خط پسرعمویش علیرضا عمرانی بود. خوش و بشی گرم کردند و نوبت محمود رسید. علیرضا که از حال و روز این زن و شوهر خبر نداشت و از برخورد تند محمود هنگام آزمایش موشکی در کویر چیزی دستگیرش نشده بود، با شور و شعفی زیاد احوال محمود را پرسید و در ادامه مژده داد که مهم‏ترین آزمایش موشکی را پیش رو دارند. به محمود توصیه کرد ضمن حفظ نکات امنیتی، وقت بیشتری را به این کار بدهد تا پس از آزمایش موفقیت‏آمیز، یک مرخصی دندانگیر برایش جور کند. محمود کنجکاوانه می‏خواست بداند کدام یک از پروژه‏ها قرار است رونمایی بشود. علیرضا به صورت رمزی گفت: «همون که می‏تونه خونه مرد یه چشمی رو هدف بگیره». کمی خندیدند و گوشی تلفن فرود آمد. محمود به صورت آنلاین نفهمید منظور علیرضا چه بود. کمی اندیشید تا یادش آمد مرد یه چشمی، همون موشه دایان مشهورترین ژنرال اسرائیلی است. نفیسه همانند تجربه‏های پیشین می‏خواست بداند این بار قرار است چه گلی به سر صنایع نظامی ایران زده شود و طبق معمول کنجکاوانه چشم به دهان شوهرش دوخته بود که محمود به رسانه‏های رسمی حواله داد تا هر چه گفتند، همان را بپذیرد.

از طرف مقامات بالا اعلام شد بزرگ‏ترین آزمایش موشکی یک هفته‏ای دیرتر صورت بگیرد. ظاهراً یوم‏اللهی در پیش بود. محمود فرصت را غنیمت شمرد و فوری به بیمارستان نیرو هوایی ارتش رفت. با معرفی‏نامه‏ای که از ستاد مشترک نیروهای مسلح با خود برده بود، خیلی تحویلش گرفتند و سنگ تمام گذاشتند. خوشبختانه سرشان خلوت بود و هر گونه دقت و سرعت لازم بود، به کار بستند. دو روز بعد محمود بی آن که چیزی به نفیسه بگوید نوبت دکتر سراج‏الدین نعمت‏منصور گرفت و با خوشحالی همراه با یک دریا امیدواری پا به درون اتاق دکتر نهاد. همچنان که دکتر نعمت‏منصور متحیرانه برگه‏های آزمایش را می‏نگریست، منشی و دستیارش عکس‏های رادیولوژی و سی‏تی‏اسکن را در قابی می‏نهاد تا دکتر نیم نگاهی به آن‏ها بیندازد. آن دو به شدت سرگرم کار خویش بودند. گوشی تلفن همراه محمود زنگ زد. او که قصد پاسخ دادن نداشت، گوشی را از جیب بیرون آورد تا ریجکت کند ولی تا چشمش به شماره علیرضا عمرانی افتاد، به آرامی پاسخ داد. گویا علیرضا هم نمی‏توانست خیلی روده‏درازی کند و لذا به صورت تلگرافی و البته به صورت رمز به او حالی کرد امشب باید عازم کویر بشوند. دستور آمده فردا غروب آزمایش موشکی ایران می‏بایستی مهم‏ترین اخبار رسانه‏های جهان باشد. محمود پاسخ مثبت داد و گوشی‏اش را در جیب نهاد. شوق مأموریت پیش رو از یک سو و کنجکاوی نتیجه آزمایش پزشکی همراه با استرس از سوی دیگر بد جوری روانش را در هم می‏فشرد. چهره مبهم دکتر نیز بر این شرایط دامن می‏زد. گویا خبر دندانگیری در چنته‏اش نبود. هر چه بود دهان گشود و خیلی خونسردانه و بی آن که منشی‏اش را مرخص کند، گفت: «هیچ ایرادی در دستگاه تناسلی شما وجود نداره. همه پارامترهای لازم صحیح و سالم‏اند و نتیجه این که مشکل شما اصلاً جسمی نیست». بعد رو کرد به منشی که این برگه‏ها و عکس‏ها را جمع کند. محمود چنان مات و مبهوت شده بود که نمی‏دانست خوشحال باشد یا غمگین و پیش از آن که بپرسد درمان چیست، دکتر دست او را گرفت و هر دو به آرامی کنار پنجره رفتند. دکتر نعمت‏منصور اندازه صدایش را کمی پایین آورد و کمی هم پنجره را باز کرد تا صدای مزاحم خودروها، در فضای اتاق بپیچد. چیزهایی به محمود گفت که پنج متر آن طرف‏تر چیزی دستگیر خانم منشی نشد.

وقتی خودرویش به راه افتاد، تلفنی به نفیسه گفت شام را زودتر آماده کند، چون دو ساعت دیگر همکارانش خواهند آمد تا به کویر بروند. حوصله نداشت خیلی توضیح بدهد. گوشی در جیب نهاد و دنده عوض کرد. چشم‏هایش متوجه خودروهای جلویی بودند ولی انگار نمی‏دیدند. برای همین چندین بار از سوی رانندگان دیگر به شدت بوق باران شد و برخی دیگر که ادب زیادی داشتند، به واژگان آنچنانی روح زخمی‏اش را خراشیدند. هم چنان که با سرعتی معمولی گاز می‏داد، ناگهان در کناری ایستاد و با کشیدن ترمز دستی، اندیشناک شد. دیری نگذشت همانند ارشمیدس انگار که فرمول مهمی کشف کرده باشد، با لبی خندان به راه افتاد.

نفیسه حسب وظیفه خانوادگی و دستور شوهر، سفره نعمت گسترده و منتظر یار نشسته بود. محمود از راه نرسیده سر سفره نشست. با اصرار همسرش بلند شد تا دست‏هایش را بشوید. در همین احوال نفیسه پرسش پشت پرسش داشت و محمود نیز برای این که همسرش را پیش از مأموریت دلخور نکند، به زحمت پاسخ‏هایش را می‏داد. آنقدر پرسید تا فهمید کجاها رفته و چه‏ها کرده. سخت‏ترین بخش ماجرا این بود: «دکتر چی گفت؟» و اما محمود بی آن که خودش را گم کند پاسخ داد: «هیچی، یه چهارصد میلیون تومن خرج داره». برای نفیسه باور پذیر نبود. همه جوری شنیده بود، غیر از این. بیشترین رقمی که برای درمان در بیمارستان‏های تهران به گوشش خورده بود، چیزی حدود پنجاه میلیون تومن بود. نتوانست باور کند و لذا بر دانستن حقیقت ماجرا پافشاری کرد. محمود کمی محکم‏تر و طلبکارانه گفت: «بیماری خاصه خانم جان، بیماری خاص! فکر کردی سرماخوردگی یه؟» نفیسه خیلی به پر و پای شوهرش پیچید تا دست آخر باور کرد مداوای همسرش چنین هزینه‏ای دارد. محمود با اشتها لقمه پشت لقمه می‏گرفت. نیم ساعت دیگر زنگ خانه‏اش را همکاران سپاهی‏اش می‏زدند. نفیسه ترجیح داد به جای شام خوردن، همسرش را بیشتر و بیشتر تخلیه اطلاعاتی کند ولی چندان موفق نبود. دست آخر از محمود چاره جویی کرد که با این پول قُلُمبه چه باید بکنند و همسرش خیلی آرام گفت: «هیچی، ما که همچین پولی نداریم بدیم. فراموش کن و بچسب به زندگی».

تلفن خانه به صدا درآمد. نفیسه بدوبدو گوشی را برداشت و صدای آشنای علیرضا به گوشش خورد. خبر داد ده دقیقه دیگر زنگ خانه را خواهد زد. محمود می‏بایست آماده آماده باشد. نفیسه بدرود گفت و گوشی نهاد ولی انگار خیال نداشت دست از سر همسرش بردارد. همین ده دقیقه هم فرصت خوبی بود تا چاره‏جویی کنند. بی‏مقدمه گفت: «خونه رو می‏فروشیم». انگار سیم برق سه‏فاز به محمود زده باشند، برگشت و گفت: «حالت خرابه زن؟ خیلی که بخرنش دویست میلیون. تازه بفروشیم بریم خانه‏به‏دوشی؟» نفیسه انگار دست بردار نبود و فوری یاد بابای ثروتمندش افتاد که واکنش تندتری از سوی محمود در پی داشت. حتی حاضر شد همه طلاهایش را بفروشد و با اعتبار بانکی خودش وام بگیرد. بعد یادآوری کرد از سپاه هم می‏توانند وام قابل توجهی بگیرند. دید انگار هیچ کدام از این تیرها کارگر نیست، پا را فراتر نهاد و گفت: «اصلاً چطوره بری پزشکی سپاه ادعا کنی که بر اثر آزمایشات موشکی ...» و هنوز زبان در دهانش می‏چرخید که محمود بازوانش را دودستی چسبید و محکم تکانش داد. «خجالت بکش نفیسه. تو مثلاً بچه مسلمانی و نماز و روزه‏ات دورغ نمی‏شه. برم ادعای دروغ بکنم که چی؟»

اشک در چشمان معشوق حلقه زد. آن‏ها در تمام مدت ازدواج‏شان هیچ گاه کتک‏کاری نداشتند. بدترین حالتش همین شوکی بود که محمود به بدن همسرش وارد کرد. او را در آغوش گرفت تا جبران آن شوک بشود. کمی دلداری داد و برای این که به زعم خودش جبران کند، وعده مسافرتی لذت‏بخش پس از پایان مأموریت موشکی داد. وقتی سخن بدین جا رسید، کمی در باره آزمایش پیش رو غلو کرد. حتی موارد امنیتی را فراموش کرد و برخی ویژگی‏های موشک جدید را برشمرد. برد موشک و کلاهک انفجاری آن را با چنان شعفی توصیف کرد که انگار سردار کل سپاه است و صدها خبرنگار داخلی و خارجی روبرویش نشسته‏اند. خیلی گرم در این شرح شنگولانه بود که نفیسه به آرامی از آغوش وی فاصله گرفت و با لحن نیمه دوستانه، آب سردی بر سرش ریخت: «برو فکر نان کن خربوزه آبه»، محمود با قیافه‏ای حق به جانب، جایگاهش در صنایع موشک‏سازی سپاه را به رخ کشید و یادآوری کرد که چه نقش مهمی در توانمندسازی بدنه دفاعی کشور دارد اما انگار آنتن‏های نفیسه روی موج دیگری تنظیم شده بود. با همان سردی پیشین پاسخ داد: «فکر کردی بعد بلال دیگه اذون نمی‏گن. تو نباشی یکی دیگه موشک رو هوا می‏کنه. بهتره به فکر خونوادت باشی.» پیش از این که محمود در مقام پاسخ برآید، صدای زنگ خانه بلند شد. برادران سپاهی منتظرش بودند.

*****

پدر نفیسه یک بازاری کاملاً سنتی بود. با حجره‏ای کوچک و نه چندان تمیز همانند سگدانی که اگر همه خرت و پرت‏های درونش را به حراج می‏گذاشتی، پول کرایه تاکسی تا لواسان هم نمی‏شد. با این وجود حاج کاظم در ویلای هزار متری لواسان زندگی می‏کرد. خسیس هم نبود و دست کم به دختران و پسرانش با همان الگوی شرعی دو به یک، زمین‏هایی داده بود. سهم نفیسه یک قطعه زمین مرغوب به مساحت 200 متر مربع بود که خیلی هم مشتری داشت. حاج کاظم به دخترانش سفارش کرده بود این ملک را برای شوهران‏شان رو نکنند و اگر لو رفت، خرج شوهر نکنند تا آن‏ها ناچار شوند خودشان جور زندگی را بکشند. حاجی فقط اجازه فروش زمین در شرایط بسیار بحرانی که بحث مرگ و زندگی در میان باشد را به دخترانش داده بود.

هنگامی که محمود و همکارانش راهی کویر شدند، چند دقیقه بعد نفسیه نیز با دو فرزندش راهی ویلای پدری شد. حضور دیر هنگام، خودبه‏خود چهره پدر و مادرش را پرسش‏گون کرده بود. این که محمود به مأموریت رفت و من تنها بودم، طبیعتاً پاسخ به درد بخوری نبود. زیرا محمود بارها به مأموریت‏های چند روزه می‏رفت و هیچ‏گاه نفیسه چنین نمی‏کرد. پس بی‏درنگ صاف رفت سر اصل مطلب که می‏خواهد زمین را به فروش بگذارد چون محمود به یک بیماری خاص دچار شده و اگر درمان نشود، حتماً مردنی است. بسیار هم سفارش کرد این موضوع به سایر اعضای خانواده درز نکند و فقط پدر و مادر در جریان باشند. برای حاج کاظم و همسرش حوریه خانم خیلی دشوار بود بپذیرند ولی زمانه عوض شده و هزار نکته جدید پدید آمده و این بیماری خاص هم لابد از همان نکته‏های خاص است که امثال حاج کاظم را اجازه ورود بدان نیست. با بی‏میلی گفت هزینه درمانش را خودش می‏دهد ولی نفیسه خرفهمش کرد که ممکن است باعث کدروت خانوادگی بشود و یگانه خواهر و برادرانش تصور کنند حاجی میان فرزندانش فرق گذاشته است. پس چه خوب که همان سهم خودش را بفروشد و از این حرف و حدیث‏‏ها رها شود.

هر دو فرزندش مدرسه‏ای و مهدکودکی بودند و ناچار می‏بایست بامداد فردا به تهران بازگردد. اما با کمی دیرکرد، به یکی دو بنگاه معاملات ملکی رفت و مشخصات زمین را داد و بعد راهی تهران شد. حال و روز خوشی داشت. می‏دانست شامگاه امشب محمود از مأموریت باز می‏گردد. شام مفصلی به راه انداخت و کانال تلویزیون را روی شبکه خبر نهاد تا گزارش آزمایش موشکی را فوری دریافت کند. تا ساعت 11 شب همه شبکه‏های تلویزیونی سرگرم پوشش خبری این آزمایش نظامی بودند و نفیسه ضمن دیدن و شنیدن ده باره آن‏ها، چشم انتظار شوهر نشسته بود اما محمود نیامد و دست آخر تلفن زد که بامداد فردا به تهران می‏رسند.

محمود سرشار از انرژی این بار مستقیم به خانه آمد. دیدن چهره شاداب و امیدوار نفسیه انرژی‏اش را دو چندان کرد و با ولع بر سر میز صبحانه نشست. بچه‏ها به مدرسه رفته بودند و از نظر نفیسه فرصت خوبی برای بازشکافی ماجرا بود ولی صبر کرد تا شوهرش خستگی راه از تن به در کند. با این خیال واهی مرتب چایی پشت چایی می‏ریخت و از تصاویر تلویزیونی آزمایش موشکی با آب و تاب تعریف می‏کرد تا به زعم خویش محمود را به وجد آورد. بی‏تأثیر هم نبود و شوهرش حسابی غرق شور و شادمانی از این پیروزی شد. پاداش خوبی در انتظارش بود. به اضافه آن مرخصی جانانه که رئیسش علیرضا عمرانی مژده‏اش را داده بود.

زنگ تلفن خانه، گل لبخندشان را پژمرده نکرد. تقریباً هر دو گمان می‏بردند آنسوی خط علیرضا عمرانی است. نفیسه پرید و گوشی را برداشت. چیزی نگذشت برق شادی در صورتش یکباره فروخسبید و خیلی رسمی پاسخ داد. «خودم هستم. بفرمایید.» حالا دیگر بر صورت علیرضا نیز گل کنجکاوی نقش بسته بود. لقمه‏ها را آرام آرام می‏جوید تا صدای مَلَچ و مولوچ دهانش مزاحم شنود قانونی و اخلاقی تلفن همسرش نباشد. برق شادی در دو چشم نفیسه نمایان شد. «جدی می‏گید آقا؟ متری دو میلیون تومن؟» بنگاه‏دار لواسانی پشت خط بود و صحبت از فروش فوری با این قیمت داشت و همچنین می‏گفت اگر یکی دو هفته‏ای صبر کنند شاید متری 200 هزار تومان هم بیشر بخرند. «نه آقا. همین امروز فردا می‏آم بنگاه تا معامله کنیم» در این جا محمود نه تنها لقمه‏ای نمی‏گرفت که دهان نیمه پرش بدون بالا پایین رفتن، فقط باز مانده بود.

فضای شور و شیرینی بر خانه حاکم شد، زن خوشحال و مسرور و مرد گیج و مَنگ. خر فهم کردن محمود کمی طول کشید. اول این که از وجود زمین اهدایی حاج کاظم به نفیسه خبر نداشت. در نتیجه دهانش یک اینچ باز شد. بعد هم که فهمید خانم شخصاً مدیریت درمان آقا را بر عهده گرفته و خلاصه همه کاری می‏کند، دو اینچ دیگر دهانش را باز کرد و فریاد کشید. «بس کن زن. سر از خود راه افتادی اینور و اونور که آبروی منو ببری؟ کی به تو گفت دنبال پول بری؟ ها؟» نفیسه هرگز چنین انتظاری نداشت. فکر کرد محمود از این که مدیون زن و پدرزنش بشود، خیلی غیرتی شده، پس با نرمی به او حالی کرد که در زندگی مشترک، من و تویی وجود ندارد و سلامتی هر یک از زوجین، عین سلامتی دیگری است. محمود خشمش را بلعید و اندوهگین و تا اندازه‏ای شرمگین سرش را به زیر انداخت. نفیسه که گمان می‏کرد تیرش به سیبل دل شوهر خورده، روبرویش زانو زد و سر یار دیرینش را با دو دست بالا آورد تا بوسه‏ای از مهر نثارش کند. پیش از آن که لبانش را بدو بسپارد، دیدن قطرات اشک بر گونه محمود، دلش را سوزاند. هنوز جمله‏ای مهرآمیز راست و ریس نکرده بود که شوهر پیش دستی کرد و با صدایی لزران به سخن آمد: «نفیسه ... من ... من به تو دورغ گفتم!»

این بار نوبت زن بود که جوش بیاورد. اگر از آن سلیطه‏های روزگار بود، خیلی می‏طلبید در این سکانس هیجان‏انگیز، یک سیلی محکم به گوش همسرش بخواباند. کشیده‏ای که صدایش هر خواننده داستان را به تحسین و بارک‏الله وادار کند اما تربیت خانوادگی آن دو غیر از این بود. نه اهل بزن بودند و نه اهل ناسزا. بدترین واژه زشتی که در این ده سال گهگاه به هم پیشکش می‏کردند، این بود: «خیلی خری» و بعدش هم طرف مقابل می‏گفت: «پس بفرما خرسواری!!»

 نفیسه با دست و بدنی لرزان از محمود جدا شد و چونان حیوان مفلوکی چمباتمه زد و ترانه هِق‏هِق سر داد. محمود نخواست این آهنگ را بشکند. پس اجازه داد همسرش بدون همراهی ساز، هِق‏هِق خود را تا به آخر سر دهد. وقتی صدایش داشت فِید fade می‏شد، کنارش نشست و هر دو پنجه‏اش چونان عقابی مهربان بر شانه‏های نفیسه فرود آمد؛ به این امید که آب رفته را به جوی بازگرداند. از این که سنت‏شکنی کرده و پس از ده سال زندگی مشترک، چنین دروغی بافته، پوزش خواست و بعد اضافه کرد: «حالا که چیزی نشده. من یه غلطی کردم. ببوس و ببخش. باشه؟» و هم چنان که بازوان همسرش را دو دستی می‏فشرد تا صورت مهربانش بشکفد، نفیسه بازخورد دروغش را حواله شوهرش کرد: «چیزی نشده؟ آبرومون رفت. من جریان رو به پدر و مادرم گفتم.» انگار دو کتف عریان زن، یکی فاز و دیگر نول بود که دستان محمود به تندی از آن‏ها جدا شد و به عقب پرید. با لکنت زبان و طلبکارانه همسرش را سوال پیچ کرد که چرا یک امر خصوصی را به همین سادگی عمومی کرده. آن دو قرار و مداری گذاشته بودند که تا آخرش کسی بو نبرد. نمی‏توانست بیش از این همسرش را سرزنش کند. غُرغُرکنان راهی آشپزخانه شد: «خیلی خریت کردی زن ... خیلی ... این همه بهت گفتم کسی نفهمه تا بدونیم چه غلطی داریم می‏کنیم. دو روز من رفتم مأموریت، دو نفرو خبر کردی ... حالا تا بیایی جمعش کنی، همه تهرون فهمیدن ... بعدش لابد تنها کسی که می‏مونه خواجه حافظ شیرازیه».

نفیسه بدجوری سرگیجه گرفت. نتیجه دلسوزی‏ها و دوندگی‏هایش به دروغ اندر دروغ منجر شده بود. تحملش سخت می‏نمود. خانواده‏ای که در طول زندگی مشترک‏شان هیچ‏گاه دست به دامن دروغ نشده بودند و اساساً با دروغ مصلحتی نیز بیگانه بودند، اینک در فاصله دو روز، دو دورغ گنده سرهم کرده و هیچ یک توان درست کردنش را نداشت. خشت اول را محمود کج نهاد و این شد که نفیسه نیز خشت دوم را کج گذاشت. به سوی شوهرش خیز برداشت و کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: «من به اعتبار دروغ تو رفتم یه دروغ دیگه سر هم کردم. به اونا گفتم محمود یه بیماری خاص گرفته که اگه عملش نکنیم، زبونم لال می‏میره!» این جا قیافه محمود خیلی دیدنی بود. بسیار دوست داشت یکی با چکش صاف بزند ملاجش را داغون کند. نمی‏توانست هضم کند، چه گهی خورده و همسرش چه سالادی روی آن.

بار دیگر زنگ تلفن به فریاد لحظه‏های سخت رسید. نفیسه حال و روز بهتری داشت. گوشی را برداشت و گل رویش باز شد. تلاش کرد پسر عمو متوجه گرفتگی صدایش نشود. خوش و بشی کرد و با اکراه گوشی را به محمود داد. علیرضا عمرانی زود فهمید محمود سر حال نیست. زیاد گیر نداد و با شوق فراوان گفت: «پانزده روز مرخصی تشویقی واست درخواست کردم. یه تور سوریه و لبنان هم روش. امیدوارم خوش بگذره محمود جان.» محمود با یک تشکر زورکی گوشی را نهاد.

نفیسه همچنان که چهره مغموم همسرش را زیر نظر داشت و آن همه وارفتگی را در صورتش می‏دید، به قول کارشناسان هواشناسی کمی تا قسمتی شرمگین شد. تلاش کرد با سکوت و فاصله گرفتن از محمود، فرصت بازیافتی به شوهرش بدهد. به سر یخچال رفت و مشغول درست کردن آبجوی بدون الکل با لیموی شیرازی و نمک شد. این گواراترین نوشیدنی برای شوهر داغونش بود. محمود مدام قدم می‏زد. به کلافی می‏اندیشید که با مشارکت همسرش دور خودبافته‏اند و اینک درون آن سر در گم شده‏اند. نفیسه با نوشیدنی گوارا برابرش ظاهر شد. چند جرعه‏ای که خورد اثربخش بود و کمی رنگ صورتش به آرامش گرایید. لیوان را برنهاد و به سوی یگانه معشوقش آمد. نیک می‏دانست در خشونت و نکوهش، هیچ منفعتی نیست. از در دیگری وارد شد. پس به آرامی در آغوشش کشید؛ جوری که دهانش بیخ گوش چپ نفیسه بود و متقابلاً گوش چپش بیخ دهان همسرش نفیسه. بی‏مقدمه و آرام در گوشش خواند: «از امروز قول می‏دم دیگه هیچ دروغی از من نخواهی شنید. همون طور که ده سال باهات اینجوری بودم. قبوله؟» و نفیسه بی‏درنگ پاسخ داد: «قبوله. تا زنده‏ام و زیر سایه تو نفسم می‏کشم، دروغ بی دروغ.» محمود از آغوش همسر جدا شد و این بار به قرینه او را در آغوش گرفت، جوری که گوش راست هر کدام در مقابل دهان دیگری قرار داشت و سخن پایانی را زمزمه کرد: «از این به بعد فقط حرف راست می‏شنوی. حتی اگه به ضررم باشه.» و نفیسه اطمینان داد: «منم قول می‏دم از این دهان فقط حرف راست تو گوشت فرو کنم.» با لبخند از هم گسستند. انگار نیرویی دوباره در وجودشان قوت گرفته بود. محمود به اتاق خواب رفت تا دراز بکشد. هنوز بر تخت کاملاً آرام نگرفته بود که از آن اتاق، پرسش دگرباره نفیسه رعشه بر اندامش انداخت: «نگفتی بالاخره دکتر چی گفت!؟ حالا راستشو بگو.» شوهر بینوا مِن‏مِن‏کنان پاسخی داد که شاید مگس‏های اتاق هم نفهمیدند. زن سمج وارد اتاق شد و بدون پرسش به همسرش خیره. توپ همچنان در زمین محمود بود و همانند کاپیتان پیر و پیشین فوتبال ایران نمی‏دانست با آن چه بکند. یادش آمد دیگر دروغی در کار نیست. دل به دریا زد و گفت: «یه نوبت بگیر بریم پیش دکتر. می‏خوام خودت بشنوی.» این گونه پاسخ‏ها نه تنها عطش دانستن را نمی‏کاست که هیجان پرسش را دوچندان می‏کرد. زن بینوا همچنان منتظر جواب درست و حسابی بود ولی سخن محمود همان بود: «ببین عزیزم! قرار شد دروغ نگم ولی مجبور نیستم هر چی می‏دونم بگم. تو هم غریبه نیستی که ازت پنهان کنم ولی خواهش می‏کنم اصرار نکن. همین امروز فردا یه نوبت فوری بگیر تا بریم پیش دکتر. برو قربونت برم که خیلی خسته‏ام.»

تقریباً هر زنی بود کله‏شقی می‏کرد اما نفیسه آموزه‏های بسیار در سینه داشت و دانست خشت بر دریا زدن بی‏حاصل است. تلفن را برداشت و ابتدا نوبت دکتر گرفت. منشی گفت فردا بعد از ظهر بیایند. بعد به بنگاه‏دار لواسانی زنگ زد و خبر داد که از فروش زمین منصرف شده است. سپس با مادرش حوریه خانم خوش و بشی کرد و قضیه فروش زمین و درمان محمود را پایان یافته عنوان کرد. برای مادرش قابل فهم نبود که چه بود و چه شد. نخواست پشت تلفن خیلی پرچانگی کند. گفت فردا شب به لواسان می‏آید و همه چیز را توضیح خواهد داد. بعد از آن زنگی نیز به حجره حاج کاظم زد تا خیال پدرش راحت شود اما حاج کاظم گوگیجه* گرفت. خرفهم کردن پدر نیز به همان فردا شب موکول شد.

******

زنگ مطب دکتر سراج‏الدین نعمت‏منصور نواخته شد. زن و شوهر هر دو دلشوره داشتند ولی هر یک به نوعی. مرد پاسخ پزشک را نیک می‏دانست. فقط مانده بود، نفیسه چه واکنشی خواهد داشت. زن هیچ چیز نمی‏دانست. مرغ دلش پرپر می‏زد که چرا محمود حاضر نشد دو کلمه پاسخ بدهد و او را تا بدین جا کشانده است. منشی در مطب را باز کرد و این دلهره‏ها موقتاً پایان گرفت. با خوشرویی وارد شدند و به انتظار نشستند. خانم منشی بچه‏ها را نزد خویش برد و بازی نخود سیاه را آغاز کرد. باز هم زن و شوهر اندیشناک شدند و غرق در افکار پریش تا این که بیرون آمدن بیمار پیشین از اتاق پزشک، بار دیگر ایشان را به عالم واقع بازگرداند. به اشاره منشی هر دور راهی اتاق شدند. محمود پیشتر تلفنی با دکتر سخن‏هایی گفته بود. پس دکتر نعمت‏منصور چیزی نپرسید و یک راست رو به نفیسه ایستاد: «سرکار خانم عمرانی! چیزایی که می‏گم واسه شوهرتون تکراریه ولی اصرار داشتن به شما هم بگم. امیدوارم خوب درک کنید که من یه پزشکم و تنها نقطه نظرات تخصصی‏ام را عنوان می‏کنم. پس انتظار دارم احساسی برخورد نکنید.» نفیسه برای این که نشان دهد یک زن سنتی نیست و ظرفیت بالایی برای رویارویی با واقعیات دارد، بادی به غبغب انداخت و گفت: «راحت باشید آقای دکتر. من شرایط شما، شوهرم و خودم رو خوب درک می‏کنم.» دکتر نعمت‏منصور که تا اندازه‏ای خرسند به نظر می‏رسید، قدم‏زنان خطبه اول طبابتش را آغاز کرد: «این یه بیماری کاملاً نادره. شاید یک در میلیون باشه و به همین ترتیب خیلی از همکاران من ممکنه تا آخر عمرشون حتی یک مورد از این بیماران رو نداشته باشن. خوشبختانه همه آزمایشات پزشکی، سلامتی کامل بدن شوهرتون رو تأیید کرده و من هیچ دلیل جسمی برای این ناتوانی جنسی پیدا نکردم. در آلمان که بودم یکی دو مورد شبیه این را از طریق همکارانم شناختم و برای ما خیلی عجیب بود. به جرئت می‏گم در حلقه دوستان پزشک من تا کنون پنج مورد از این بیماران پیدا نشده. به همین دلیل هر وقت موردی پیش می‏آد، به هم خبر می‏دیم و روند درمان را از همدیگه مرتب جویا هستم.»

دکتر احساس کرد این سخنرانی، یک میان‏پرده لازم دارد. در نتیجه سراغ پیپش رفت و مشغول عملیات شد. زن و شوهر هیجان‏زده نیز کمی لب و لوچه خود را زیر و رو کردند تا برای خطبه دوم آقای دکتر کم نیاورند. از پشت در صدای زهرا کوچولو می‏آمد که انگار بی‏تابی می‏کرد. نفیسه در شرایطی نبود که سری به او بزند. دکتر قدم‏زنان چند پکی به پیپ زد و ادامه داد: «وقتی درد از جنس جسمی نباشه، عموماً درمانش هم از جنس دیگه است. کاملاً روشنه بدن شوهرتون یک واکنش منفی و البته ناخواسته به شخصیت و کاراکتر شما نشون داده و سیستم تناسلی را به صورت موقت از کار انداخته. تنها راهی که به نظر من می‏رسه ...» جیغ و داد زهرا کوچولو که با بازشدن ناگهانی در و قاپیدن دست وی توسط خانم منشی همراه بود، رشته افکار همه را پاره کرد. کودک بی‏تاب نشان داد با آدامس و شکلات خر بشو نیست. با اشاره دکتر، محمود دست دخترش را گرفت و نازکشان از اتاق بیرون برد. کمی طول کشید تا دردانه محمود در آغوش پدر آرام گیرد. همان چلسمه‏هایی که خانم منشی به زهرا تعارف می‏کرد و او نمی‏گرفت، اینک با ولع از دست پدرش می‏قاپید. هم محمود و هم خانم منشی خرسند از این که غائله زهرا کوچولو را خوابانده‏اند، خشنود به نظر می‏رسیدند و لبخندی بر لبانشان نقش بسته بود. باز شدن آرام در اتاق پزشک توجه ایشان را به آن سو جلب کرد. نفیسه را دیدند چونان ماری از لای در نیمه باز خود را بیرون کشید. با چادری کاملاً گرفته و سری به زیر. چیزی از محمود نپرسید و متقابلاً شوهرش هیچ نگفت و تشکرکنان، دست پسرش محسن را نیز گرفت.

تور سوریه و لبنان از نظر هر دو منتفی بود. محمود به رئیسش علیرضا عمرانی گفته بود که تنها چند روزی به شمال می‏روند. به همین دلیل و به خاطر بچه‏ها دو روز آخر هفته را از مدرسه اجازه گرفتند و قرار گذاشتند بعد از مطب دکتر یکراست ابتدا به لواسان بروند و صبح فردا راهی شمال شوند. درون خودرو، فقط صدای بازی بچه‏ها به گوش می‏رسید. نفیسه هیچ نمی‏گفت و طبیعتاً محمود هم دوست نداشت سخنی به میان آید. وقتی خودرو به سرازیری جاده لواسان رسید، محمود به سخن آمد: «حالا خودمون که از دروغ توبه کردیم. اون دورغی که پدر مادرت گفتی رو چه جوری می‏خوای درستش کنی؟» زن اندیشناک با یادآوری این دروغ کمی هراسان شد. آن چه وی و همسرش در این چند روز سر هم کرده بودند، آن قدر پیچیده بود که برای ماستمالی کردنش حتماً می‏بایستی یک سناریوی درست و حسابی نوشته شود و نفیسه نیک می‏دانست بالبداهه نمی‏توان در دیدار با پدر و مادرش چیزی آبرومند سرهم کرد. همچنان که محمود در سکوت، مشغول رانندگی بود، فرمان ایست داد و شوهر مهربان حتی چرا هم نپرسید. نفیسه می‏دانست برای این ایست ناگهانی یک توضیح منطقی لازم است. امانش نداد و گفت: «بر می‏گردیم خونه. صلاح نیست این جوری بریم خونه بابام. باید یه فکر اساسی بکنیم. حوصله شمال رو هم ندارم.» انگار محمود نیز با وی هم‏ذات پنداری می‏کرد. مثل بازیگران فیلم‏های هالیوودی فرمان به چپ راند و سربالایی لواسان به تهران را حسابی گاز داد.

*****

حوریه خانم شام گسترده‏ای آماده کرده بود. حاج کاظم و همسرش شیفته دورهمنشینی‏های خانوادگی بودند. دوست داشتند به هر بهانه‏ای فرزندان و نوادگان‏شان را دور هم ببینند ولی با غریبه‏ها کمتر چنین می‏کردند. باور داشتند هر چه دارند مال بچه‏هاست، چه زنده باشند و چه مرده و اگر در برخی موارد حاج کاظم به ظاهر خسیس‏بازی در‏می‏آورد، به خاطر این بود که بچه‏ها لوس نشوند و قدر پول و ثروت بی‏زحمت را بیشتر بدانند. کم‏کم می‏بایست سر و کله مهمانان پیدا می‏شد. حوریه خانم تصمیم گرفت تلفنی خبر بگیرد که چه شده و چرا دیر آمده‏اند. هنوز گوشی را برنداشته بود، نوای زنگ تلفن بلند شد و صدای نفیسه از آن سوی خط آمد. مادر پیر خیال می‏کرد همین نزدیکی‏ها باشند ولی دخترش آپ پاکی روی دستش ریخت که امشب نمی‏آیند و شمال هم نمی‏روند. توضیحات نفیسه تقریباً اثری نداشت. واقعاً خیلی سخت بود تلفنی به او بفهمانی که چه شده؛ به ویژه آن که دروغ چند شب پیش، ذهنیت پدر و مادر نگران را نگران‏تر کرده بود. به هر ترتیب دختر توانست مادرش را دست به سر کند. اما زنی که به جز نفیسه پنج دختر و پسر دیگر در دامنش پرورانده بود، نمی‏توانست این قدر خر باشد که همه ادعاهای او را باور کند. گوشی را گذاشت و با حاج کاظم به شور نشست.

*****

هنوز بچه‏ها مشغول خوردن صبحانه بودند که صدای زنگ خانه بلند شد. نفیسه در آیفون تصویری چهره راننده سرویس مدرسه را دید و هول‏هولکی بچه‏ها را آماده کرد. محمود بی‏خیال از دستشویی آمد و سر میز نشست. وقتی بچه‏ها رفتند، نفیسه نیز میل به خوردن کرد. کمتر سخن می‏گفتند و بیشتر می‏خوردند و اگر سخنی به میان می‏آمد بیشتر در باره همین صبحانه و خواص آن بود. دیگر از آن نفیسه ماجراجو که برای درمان شوهر به در و دیوار می‏زد خبری نبود. محمود هم دوست نداشت پی ریسمانی را بگیرد که آخرش معلوم نیست از کدام چاه سر در می‏آورد. یک رضایت‏نامه نانوشته میان‏شان حاکم شد. صدای زنگ خانه، به طور معمول کنجکاوی نفیسه را به همراه داشت وگرنه محمود معمولاً در این ساعت روز خانه نبود. زنش با آرامش لقمه‏ای دیگر برگرفت و به سوی آیفون تصویری رفت و همان جا لقمه در دهان خشکش زد. پیش از این بارها چهره پدر و مادرش را درست بر همین صفحه دیده و برق شادی بر صورتش پریده بود ولی انگار چهره دوست داشتنی آن‏ها امروز وحشتناک به نظر می‏آمد. پیش از آن که در را باز کند، با صدایی لرزان به محمود گفت که چه می‏بیند. شوهرش نیز کلید فک‏هایش را موقتاً خاموش کرد و دیگر نجوید.

آدمیان وقتی پریش‏اندیش باشند، گمان می‏برند دیگران نیز چنین‏اند و این بود که محمود و نفیسه متوجه نبودند، بهانه‏های الکی ایشان برای بر هم زدن مهمانی دیشب، فقط به درد بچه‏های کوچولو و آدم‏های به هم ریخته‏ای چون خودشان می‏خورد. تازه فهمیدند همه دروغ‏هایشان نه تنها باورپذیر نبودند بلکه بسیار شک برانگیز شده‏اند. پس حضور بی‏مقدمه حاج کاظم عمرانی و همسرش حوریه خانم در ساعات نخستین روز، بدون این که حتی یک تلفن بزنند، بی حکمت نیست. بهترین کاری که نفیسه در این ساعت می‏توانست برای مهمانان ناخوانده بکند، دعوت به خوردن صبحانه بود. کره، پنیر، عسل، زیتون، مغز گردو، آب هویج و چایی پشت چایی؛ فقط نیمرو کم بود که تا خواست آماده کند، مادرش حوریه خانم امر کرد بنشیند. با اشاره حاج کاظم، همسرش نیز لقمه‏ای برگرفت و قدری از استرس محمود و نفیسه کاسته شد. سخن گفتن با دهان پر از عادت‏های دیرینه حاج کاظم بود چنان که وقتی سر سفره از او چیزی می‏پرسیدند، ابتدا لقمه را به دهان فرو می‏برد و بعد همچنان که آسیاب می‏کرد، سخن هم می‏گفت. سنش از 72 سال گذشته و همسر 60 ساله‏اش دیگر تلاشی نمی‏کرد این عادت را از وی بستاند. فرزندان‏شان هم پدرشان را با همه معایب و محاسنش یکجا قبول داشتند.

حاج کاظم خطابه‏اش را آغاز کرد و سکوت حوریه خانم آشکار ساخت آن دو حرف‏هایشان را یکی کرده‏اند. مادر پیر نیز پس از شوهرش به سخن آمد و دختر و داماد جوانش را سرزنش کرد که چرا پنهان‏کاری می‏کنند و دست آخر افزود: «آخه قربونتون برم. مگه بالاتر از سیاهی رنگی هست. آخرش دیر یا زود همه ما مردنی هستیم. واسه چی از هم پنهون کنیم؟ درد شما درد ما هم هست.» حاج کاظم که دید عملیات آتشباری خود و همسرش جواب داده و زن شوهر جوان یارای هیچ‏گونه تیراندازی ندارند، خشابی دیگر در دهانش نهاد و مسلسل‏وار سوال پیچ‏شان کرد. چاره‏ای نبود و آن دو می‏بایستی پدر و مادر پیر و تیزهوش را متقاعد بکنند و نه دست به سر. قدری محمود خودش را جمع و جور کرد و قدری نفیسه. انگار یکی منتظر بود دیگری سخن بگوید. بازی رفتاری آن دو، باعث رقص چشمان زوج پیر جستجوگر شد. مدام به این و آن می‏نگریستند تا ببینند حرف حساب از کدام دهان بیرون می‏جهد.

محمود که نتوانست همسرش را با ایما و اشاره به خط مقدم بفرستد، ناچار خودش عزم میدان نمود و دهان باز کرد: «راستش یه بیماری عجیب و غریب سراغ من اومده. نفیسه خواست درستش کنه، اون دروغ را به شما گفته. دکتر هم نگفت که درمون نداره ولی به این آسونی هم نیست که بشه درستش کرد.» بیش از این نمی‏خواست ادامه دهد و تلاش کرد نفیسه را با خود همراه کند. با زیرکی توپ را به زمین او انداخت چنان که دختر روبروی پدر و  مادر سنتی-مذهبی‏اش مانده بود چه بگوید و چگونه بیماری شوهرش را توضیح بدهد و از آن بدتر چگونه داروی درمانش را به زبان آورد. مِن‏مِن کنان چیزهایی گفت که لابد فقط خودش فهمید. حاج کاظم با آن که آدمی کاملاً مذهبی و سنتی بود، اما در جوانی آنی بود که دوره و زمانه‏اش می‏طلبید و عکس‏های داش مشتی وی بر دیوار خانه و همچنین حجره‏اش گواهی می‏داد که آقا چکاره بودند، وقتی دید دخترش وقت‏کشی می‏کند تا به زعم خود سوت پایان بازی نواخته شود، با توجه به شواهد پیشین و پسین بی هیچ رودربایستی گفت: «شوهرت از مردی افتاده؟»

حوریه خانم به نرمی آرنجش را بر پهلوی حاج کاظم فرود آورد و چشم غُره‏ای رفت. سکوت زن و شوهر جوان خود پاسخ روشنی به پرسش حاج کاظم بود و اساساً نیازی به تکرار پرسش نبود. حوریه خانم پادرمیانی کرد تا مسئله به فرجامی خوش بیانجامد. رو به محمود: «خب مادر جان! هر دردی یه درمونی داره. درد از خداست و درمونش هم از خداست. توکل کنی درست می‏شه. بالاخره یه دکتری، مُکتری، یه نذر و نیازی. درست می‏شه ایشاالله.» محمود دوست نداشت این داستان بیخودی کشدار بشود. فوری به سخن آمد و همه ماجرای دکتر رفتن را مو به مو تعریف کرد. نفیسه ترجیح داد به آشپزخانه برود. حوریه خانم مات و مبهوت مانده بود و حاج کاظم انگار ماری به تنبانش افتاده باشد، خیزی برداشت و با فریاد پرسید: «این دیگه چه خریه، اسمشو گذاشتن دکتر؟ اگه کار نمی‏کنه که خب کار نکنه. زن دوم واسه چی؟ راست راستی مگه مغز خر خوردیم که این مزخرفات رو باور کنیم؟ درسته که دور و زمونه عوض شده و هر روز یه قِرُّ و فِری به نام تکنولوجی می‏کنند تو پاچمون. اما قرار نیست به هر سازشون برقصیم پدر جان.» حوریه خانم از دور نفیسه را رصد می‏کرد که در آشپزخانه هیچ غلطی نمی‏کند و فقط دنبال وقت‏کشی است. به سویش رفت و دید قطرات اشک بر گونه‏هایش سُر می‏خورد. در آغوشش کشید و به زمین بازی بازش گرداند.

حاجیه حوریه خانم با شوهرش هم‏اندیش بود ولی اهل غوغا نبود. دوست داشت یک جوری ماجرا سامان بگیرد. پادرمیانی کرد و گفت: «حاج کاظم! بچه‏ها که تقصیری ندارن. اگه می‏خوای داد بزنی سر اون دکتر چیز نفهم داد بزن. حالا خدا رو شکر اتفاقی که نیفتاده. بهتره یه سر بری پیش آسید جواد. بالاخره سرش تو کتاب و قرآنه. شاید راهی جلوشون بذاره.» نفیسه که همچنان دستش در دست مادر بود، یکباره از آن حال انزوا در آمد و فوری گارد گرفت: «نه تو را خدا مامان. من و محمود قرار گذاشتم کسی نفهمه. همینجوریش تا الان با حساب آقای دکتر و منشی، شیش نفر می‏دونن. اگه هی به این و اون بگیم، همه خبردار می‏شن و فقط آبرومون می‏ره.» حاج کاظم کمی آرام گرفت و در تأیید سخنان دخترش به سخن آمد: «نفیسه راست می‏گه. این جور دردا رو نباس به همه گفت. فقط وقتی می‏گیم که بدونیم یه درمونی داره. محمود عضو خونواده ماست. سرشکستگی اون واسه همه‏اس. ولی قبلش من باس بدونم حرف حساب این دکتره چیه. آخه دارو قحطی بود که همچین افاضاتی فرموده؟»

محمود از جا برخاست و به کنار پنجره رفت. دیدن دورنمای شهر، کمی او را از این داستان بیرون می‏کشید اما آنسوتر، میان مادر و دختر و پدر ماجرا همچنان به پیش می‏رفت. حاج کاظم کمی تردید داشت مبادا نسخه دکتر سناریویی باشد. البته نفیسه با پدر هم‏رأی نبود. حوریه خانم اصرار داشت اگر قرار است با دکتر دیداری داشته باشند، دعوا نکنند؛ بلکه ببینند آیا راه دیگری دارد یا نه. حاجیه خانم می‏گفت: «سر کیسه رو که شل کنی این دکترا هزار تا دوا واست می‏چینن. بهش می‏گیم که از پول خرج کردن نمی‏ترسیم. هر جای دنیا که می‏دونه می‏شه عملش کرد یا یه دوایی پیدا کرد، می‏ریم.» حاج کاظم در تأیید سخنان همسرش، سری تکان داد و به سوی محمود رفت و شانه‏هایش را با دو دست نوازش کرد.

*****

نفیسه پس از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک کارشناسی ارشد روانشاسی، تقریباً همه همکلاسی‏هایش را گم کرد و تنها با ارکیده نظری که دختری متفاوت از خودش بود، کم و بیش ارتباط داشت. ارکیده همچنان مجرد و صاحب یک دفتر مشاوره بود. تقریباً دو ماه یک بار با نفیسه قراری می‏گذاشتند و ناهار مشترکی می‏خوردند. ارکیده ار نظر ظاهری نقطه مقابل نفیسه بود؛ دختری غیرمذهبی و یا اگر مذهبی بود، هیچ‏گاه بروز نمی‏داد. همواره مانتوی شیکی بر تن داشت و در مجموع با ویژگی‏های ظاهری نفیسه خیلی هماهنگ نبود، چنان که گاهی در خیابان چنین به نظر می‏رسید نفیسه مأمور گشت ارشاد است و ارکیده سوژه ارشاد! اما آن چه پیوند قلبی این دو را مستحکم ساخته بود، نه تمایلات مذهبی که ویژگی‏های شخصیتی‏شان بود. تقریباً هر دو قادر بودند در بیشتر موارد روی هم اثر بگذارند.

 

اندر حجاب و بی‏حجاب

 

یکی از همین ناهارهای مشترک با حال و روز نه چندان سرخوش نفیسه همراه شد و هر چه او بهانه آورد، نتوانست ارکیده را دَک بکند. وقتی روبروی هم نشستند، شغل و تخصص ارکیده ایجاب می‏کرد که چهره دوست دیرینش را غیر از دیدارهای پیشین ببیند و اصرار و اصرار تا قفل دهان همکلاسی‏اش را بگشاید. نفیسه خیلی دربسته گفت کمی ناهماهنگی در زندگی زناشویی پیدا شده ولی به زودی برطرف می‏شود. خودش هم خوب می‏دانست این گونه سخن‏ها برای پیچاندن زنان بی‏سوادی همچون حوریه خانم خیلی کارگر نیست، چه رسد به رواشناس خبره‏ای چون ارکیده که در دانشکده همواره دو سه نمره‏ای از نفیسه بالاتر می‏گرفت. وقتی منبرش پایان یافت، دید چشمان ارکیده بدجوری نقطه‏ای شده‏اند و همانند مَشنگ‏ها به صورتش زل زده است. کمی تکانش داد تا مبادا طرف خواب باشد اما ارکیده با آرامش به سخن آمد: «قیافه من خیلی به دیوونه‏ها می‏خوره؟ یا فکر کردی تازه از دارالمجانین بیرون اومدم؟» این جا بود که نفیسه خودش را جمع و جور و سر به زیر سکوت پیشه کرد.

تجربه دانشگاهی و کاری ارکیده بر مدرک خشک و خالی نفیسه چربید و بدون فشار آن‏چنانی کم‏کم قفل دهان دوستش را باز کرد. نفیسه بعد از دانش‏آموختگی به دلیل عدم نیاز مادی از یک طرف و همچنین شوهرداری و بچه‏داری، هیچ گاه دنبال شغلی در حوزه تحصیلاتش نرفت و تقریباً هر چه آموخته بود، یواش‏یواش در گیر و دار زندگی زناشویی تحلیل رفت. این بود که نتوانست ارکیده را بپیچاند و سفره دلش را گشود. برای دوست روانشناس این گونه موارد تازگی نداشت و او ده‏ها مشتری از این دست را تا کنون پشت سر نهاده بود. تنها چیزی که برایش تازگی داشت، نسخه آقای دکتر نعمت‏منصور بود و این که در چارچوب زندگی سنتی نفیسه، چگونه چنین دارویی را می‏توان تجویز کرد. نیک می‏دانست پذیرش آن برای خیلی‏ها سخت است چه رسد به نفیسه سنتی-مذهبی. واقعاً باورش سخت بود زنی با آن همه جذابیت‏های جنسی و شخصیتی بپذیرد که شوهرش با زن دیگری ازدواج کند، تنها به این دلیل که دکتر متخصص چنین تشخیصی داده است. توده مردم نیز چنین نسخه‏ای را به راحتی برنمی‏تابند، به ویژه زنان اهل خانواده که حساسیت زیادی روی هَوُو دارند و چه بسا چنین نسخه‏هایی را به نوعی بی‏بندوباری جنسی و هوسرانی تعبیر کنند.

ارکیده نخواست با نظر دکتر نعمت‏منصور هم‏داستان شود و دوست صمیمی‏اش را برنجاند. از در دیگر وارد شد تا شاید این خانواده خوشبخت، از گزند آسیب‏های احتمالی در امان باشند. بدون محافظه‏کاری گفت: «حالا گیرم شوهرت به این ناتوانی رضایت داد. خود تو چی؟ می‏تونی تا آخر عمر باهاش کنار بیای؟» بازی با لیوان روی میز شاید بهترین کاری بود که نفیسه در برابر این پرسش می‏توانست دنبال کند. ارکیده با کمی خشم، لیوان را به کناری زد. تازه نفیسه متوجه شد باید چیزی بگوید ولی چه بگوید؟ به خود می‏اندیشید که از بچگی تا کنون هیچ کم نداشت و اینک به یک باره با یک کاستی قابل توجه روبرو شده است. به خانواده دوست‏داشتنی‏اش می‏اندیشید که برای وی رویایی بود، هم محمود و هم بچه‏هایش. چگونه می‏توان از این کانون گرم و با محبت چشم‏پوشی کرد؟ کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: «نمی‏دونم ... حکایت کفش و کلاه شده که اگه با پا بری کفشت پاره می‏شه و اگه با سر بری کلاهت.» ارکیده وقتی مطمئن شد هر دو وجه قضیه برای دوستش اهمیت دارد، خواست تا راه میانه‏ای پیشنهاد کند. با کمی احتیاط و شمرده شمرده گفت: «خب ... اگه این جوریه ... لزومی نداره تن به شرایط موجود بدی ... می‏تونی شوهرتو راضی کنی بی‏خیال اون درمون کذایی بشه ... در مورد خودت هم زیاد سخت نگیر ... الان تکنولوژی پیشرفت کرده و خیلی چیزا رو می‏شه با اصلش جایگزین کرد ... حتی همخوابه رو ...» نفیسه بیش از این اجازه میدان‏داری نداد و با خشم از جایش برخاست. اصرارهای ارکیده برای ادامه بازی بی‏فایده بود و او بدون بدرود گفتن راه خانه را در پیش گرفت.

*****

ظاهراً قرار بود موضوع داستان میان اعضای خانواده بماند ولی آن چه به نقض تعهد تک‏تک آن‏ها دامن می‏زد، نه بی‏اخلاقی بلکه دلسوزی و چاره‏جویی بود و این شد که کم‏کم افراد بیشتری در جریان این ماجرا قرار می‏گرفتند. حوریه خانم به هر ترتیب بود، حاج کاظم را وادار کرد پیش از آن که نزد دکتر بروند و علت این نسخه منحصر به فرد را جویا شوند، سری به خانه آسید جواد کاشانی آخوند مورد احترام‏شان در کاشان بروند. حاج کاظم آدم پشت فرمان نبود و همیشه یکی از پسران یا دامادهایش زحمت پیمودن راه تهران-کاشان را می‏پیمود. محمود ابتدا برای همراهی با ایشان مخالفت کرد و بهانه آورد ولی چون دید آنان مصمم هستند بروند و نیک می‏دانست اگر نرود، یکی دیگر از اعضای خانواده جور این رانندگی را خواهد کشید و احتمال مطرح شدن ماجرا در طول سفر وجود دارد، با اکراه پذیرفت. در نتیجه همگی سوار بر پرادوی بزرگ و چهاردر  حاج کاظم شدند و راه افتادند.

*****

رابطه علیرضا عمرانی و محمود سادات‏حسینی فراتر از دو همکار بود، پیش از هر چیز بچه محل و بعد در دانشکده هوافضا همکلاسی بودند و دیگر این که محمود داماد عمویش بود و تازه خودش واسطه این وصلت شده بود. پس می‏توان گفت علیرضا از برادر هم به محمود نزدیک‏تر بود. وقتی شنید پانزده روز مرخصی تشویقی و تور سوریه و لبنان به مذاق دوست دیرینش چندان مزه نکرده، با تجربه‏های پیشین دانست یک جای کار ایراد دارد. زیاد به پر و پایش نپیچید. با این وجود رفتارهای نامعمول محمود او را به صحرای گمان برد که چه شده است. بیشتر می‏اندیشید و کمتر زنگ می‏زد تا راز این سردی و رخوت دوستش را بداند. به بهانه‏ای تلفن محمود را گرفت. می‏خواست صرفاً احوالی بپرسد و اگر بیکار است دیداری با هم داشته باشند. وقتی سخن از دیدار شد، محمود خیلی راحت پاسخ داد که در تهران نیست ولی نگفت کجاست. علیرضا چون دانست طرف پرچانگی نمی‏کند، بی‏خیال بازجویی‏های معمول و دوستانه شد. یک حس درونی او را وسوسه کرد، سراغی از عمویش حاج کاظم بگیرد و برای این کار بهانه درست و درمانی سر هم کرد. حاجی خیلی پاک و پاکیزه پشت خط پاسخ داد که در راه کاشان است و دو روز دیگر باز می‏گردد.

ذهن اطلاعاتی-امنیتی علیرضا گل کرد و بعد از پایان مکالمه، به همه چهار پسرعمویش زنگ زد تا به اصطلاح احوالی بپرسد و در واقع مطمئن شود هیچکدام راننده پدرشان در راه کاشان نیستند. دست آخر تلفنی هم به داماد دوم عمویش زد و چون اطمینان یافت راننده پشت فرمان پرادوی حاجی کسی جز محمود نمی‏تواند باشد، دیگر فهمید یک مسئله‏ای پیش آمده که رفتار مشکوک محمود و رویداد‏های پیرامونش بدان دامن می‏زند. خود را محق دانست هر طور شده وارد ماجرا بشود و به زعم خویش کمکی بنماید.

حوریه خانم، دختر خوشرویی از کویر کاشان بود که به تور کاظم عمرانی از داش‏مشتی‏های محله جوادیه تهران افتاد و زنش شد. خیلی مذهبی بود و ارادت خاصی به آسید جواد کاشانی آخوند محل تولدش داشت. تقریباً هر مسئله شرعی پیش می‏آمد، از او جویا می‏شد. کاظم عمرانی که اوایل خیلی در بند مذهب نبود، کم‏کم با همسرش همراهی کرد و سالی چند بار سفرهای زیارتی و سیاحتی از جنس مذهبی را داشتند. سفر کاشان هم تقریباً دو منظوره بود. هم دیداری با قوم زن تازه می‏شد و هم دیدار آسید جواد کاشانی که همواره با چند پرسش مذهبی صورت می‏گرفت. محمود و نفیسه با این که بچه مذهبی بودند ولی چندان با نظر حوریه خانم موافق نبودند که برای هر مسئله‏ای سراغ آخوند بروند اما مهر مادری نفیسه و ارادت محمود به مادر خانم، ایجاب می‏کرد به نظرش احترام بگذارند.

آسید جواد کاشانی نه پزشک بود و نه جادوگر؛ همان چیزهایی را که در حوزه علمیه آموخته بود، بی کم و کاست تحویل‏شان داد. هنگام سخن گفتنش اگر کارد به محمود می‏زدی خونش در نمی‏آمد. او از دوازده سالگی پای منبر نشسته بود و خوب به یاد داشت که در اسلام هر مرد می‏تواند چهار زن دائم و بی‏نهایت زن موقت اختیار کند. بنابراین تکرار داستان از سوی آسید جواد، بر آگاهی دینی وی هیچ نیفزود. در عوض حاج کاظم و حوریه خانم انگار که نکته مهمی کشف کرده باشند، با ولع بسیار مشتری سخنان گهربار آخوندشان بودند. خلاصه آسید جواد کاشانی به آنان حالی کرد که ازدواج دوباره محمود به هر دلیل پزشکی و غیره باشد، از نظر اسلام مباح است! سپس نوبت نسخه‏پیچی برای نفیسه رسید که مزه خیلی خوبی نداشت. فرمود: «بر طبق شرع انور اسلام چنان چه مردی عَنین** باشد، زوجه می‏تواند درخواست طلاق کند و چنان چه بر حاکم شرع یا قاضی محرز شد، صیغه طلاق جاری می‏کند، چه مرد رضایت بدهد و چه ندهد.» هنگام خداحافظی با شیخ چیزدان، حاج کاظم و همسرش حوریه خانم اگر چه از پاسخ‏های حاج‏آقا خیلی به وجد نیامده بودند ولی دست کم تکلیف شرعی برای‏شان روشن شده بود و خیلی سخت نگرفتند اما محمود نتوانست خودش را کنترل کند و جوری که آسید جواد نفهمد، به اهل و عیالش تیکه‏ای انداخت: «حیف این همه بنزین که تا اینجا سوزوندیم.»

*****

حوریه خانم با وجود آن که شش تا بچه را زاییده و از آب و گل درآورده و به خوشبختی رسانده بود ولی از نظر تیپ و ظاهر پیرزن نمی‏نمود و حدود 15 سالی جوان‏تر می‏زد. به ویژه آن که استخوان‏بندی صورت و پیکرش از ابتدا زیبا بود و تقریباً چیزی از آن شکوه جوانی که باعث شد کاظم عمرانی به پر و پایش بیفتد، کم نشده بود. همیشه در کنار همسر هفتاد و چند ساله‏اش بیشتر به پدر و دختر می‏مانست تا زن و شوهر. خلاصه اگر قرار بود دوباره شوهر کند، خواهان زیادی داشت. هنگام بازگشت خانواده عمرانی از کاشان، حوریه خانم پیشنهاد کرد در قم یکی دو ساعتی به گشت و زیارت بپردازند. این پیشنهاد مخالف جدی نداشت. در یکی از خیابان‏های اصلی حوریه خانم و نفیسه به همراه کوچولوها پیاده شدند تا به گشت و خرید بروند. محمود خواست از این فرصت برای تعویض روغن خودرو استفاده کند. حاج کاظم حوصله همراهی با زنان را نداشت، پس با محمود همراه شد. قرار گذاشتند پس از خرید در همان ایستگاه تاکسی که پیاده شدند، منتظر خودرو بمانند. وقتی مادر و دختر به محل انتظار آمدند، بچه‏ها بهانه بستنی گرفتند و نفیسه به مادرش گفت در ایستگاه بماند تا او بچه‏ها را به یک سوپرمارکتی ببرد و باز گردد. هنوز نفیسه بازنگشته بود که خودروی حاج کاظم به سر قرار نزدیک شد اما حضور چند خودروی سواری در ایستگاه تاکسی مانع از آن بود که آنان درست روبروی حوریه خانم ترمز کنند. از دور چنین پیدا بود که رانندگان عموماً جوان سواری‏ها دنبال مسافرند و جلوی حوریه خانم بوق می‏زنند و چون یکی جلوتر می‏رود، خودروی بعدی همان می‏کند که اولی کرده بود. حوریه خانم نیز همه را با علامت سر می‏فهماند که مسافر نیست. در همین لحظه یک مرد عبا به دوش که عرقچینی بر سر داشت و ظاهراً از دعاخوان‏های حرم بود، به حوریه خانم نزدیک شد و سخن آغازید. از داخل خودروی حاج کاظم چیزی مفهوم نبود تا این که پرخاش جدی حوریه خانم به آن مرد، باعث شد حاج کاظم پیر چونان شیری از درون خودرو به سوی آن مرد هجوم ببرد. ابتدا زنش را به سمت خودرو هدایت کرد و بعد به پر و پای آن مرد عبا به دوش پیچید. حوریه خانم همچنان که غُر می‏زد وارد خودرو شد و پیش از آن که محمود چیزی بپرسد، گوش‏هایش این گونه شنیدند: «مرتیکه قُرُمساق ... خجالت نمی‏کشه ... تو سرت بخوره اون ثواب صیغه کردنت.» حاج کاظم که تا اندازه‏ای خود را خسته کرده بود، با دیدن نفیسه و بچه‏ها، همگی راهی خودرو شدند و به سوی تهران گاز دادند. در میان راه تقریباً هیچ یک دوست نداشتند از این ماجرا سخنی گفته شود و فقط سر و صدای دو نوه خردسال حوریه خانم شنیده می‏شد.

حاج کاظم چون با برادرزاده‏اش علیرضا کار مهمی داشت، به او گفته بود که چه ساعتی به تهران می‏رسند، چندان که تا وارد ویلای دل‏انگیز لواسان شدند، زنگ خانه رویایی حاج کاظم به صدا درآمد و محمود بی‏خبر از همه جا با حکم شفاهی حاج کاظم به ریاست دربازکنی رسید. او به عمر چهل و پنج ساله‏اش هیچ‏گاه دزدی نرفته بود که به دستگیره برق‏دار بچسبد و بلرزد. در نتیجه تجربه نداشت و چون در خانه را باز کرد، با دیدن علیرضا درست مانند دزدی که دستگیره برق‏‏داری را فشرده باشد، تکان‏تکان خورد. این شوک ناگهانی چیزی نبود که از دید علیرضا، نفیسه و پدر و مادرش پنهان بماند. به بهانه دلجویی نزدیکش رفتند مبادا سکته‏ای در کار باشد. به هر ترتیب آرامش حاکم شد ولی ذهن کنجکاو علیرضا اجازه نداد چیزی ماستمالی شود. دست آخر حاج کاظم علیرضا را نه برادرزاده که پسر پنجم خویش قلمداد کرد و چنین فرمود: «واسه شوهر دادن دخترام نظر علیرضا از نظر پسرای خودم مهم‏تر بود ... اون مثل بچه خودمه و تا حالا من چیزی رو ازش پنهون نکردم ... همیشه هم عقلش کمک عقل من بوده.» و بدین ترتیب علیرضا نیز محرم اسرار شد و آستین بالا زد و در کار شد تا به درمان داماد عمویش کمکی بکند.

*****

مطب دکتر نعمت‏منصور این بار کمی شلوغ بود. فقط حوریه خانم و دو نوه‏اش در خانه ماندند و بقیه راهی مطب شدند تا به زعم حاج کاظم ببینند حرف حساب این آقای دکتر چیست؟ وقتی وارد شدند، دکتر خیلی سرد بود و گویا حضور آن‏ها را کاملاً بی‏فایده می‏دانست. هنوز به سخن نیامده بود که حاج کاظم ابتدا با لحنی آرام وارد میدان شد: «آقای دکتر! جسارتاً عرض می‏کنم ... دنیا این همه پیشرفت کرده و دواهای جورواجور درست شده ... اون وقت شما نسخه پیچیدین که دوماد من بره یه زن دیگه بگیره تا خوب بشه؟ ... آخه ...» دکتر آدم شارلاتانی نبود ولی می‏دانست اگر کوتاه بیاید، سخت می‏خورد. پرید میان سخن حاجی و با کمی درشت‏گویی آغاز کرد: «ببیند آقا ... من نه قاضی‏ام، نه آخوندم، نه رمال‏ام و نه پلیسم ... فقط یه پزشکم و مطابق حرفه خودم تشخیص می‏دم و به قول شما نسخه می‏پیچم ... کسی رو هم مجبور نکردم به نسخه من عمل کنه، والسلام نامه تمام.» علیرضا که مهندسی زبده بود و علاوه بر دانش مهندسی چم و خم روابط عمومی را نیک می‏دانست و به همین دلیل خیلی زود در بدنه سپاه بالا رفته بود، هم عمویش را افسار زد و هم پزشک را. ابتدا کمی دلجویی تا فضای گفت‏وگو عادی شود و سپس چاره‏جویی کرد: «برا حاجی سوءتفاهم شده آقای دکتر ولی واقعیتش اینه که علی‏رغم احترام و اعتماد ما به تشخیص جنابعالی، امکان اجرای اون کمی مشکله و یا بهتر بگم شاید هم نشدنی‏یه ... دست کم اینه که واسه خیلی‏ها این موضوع غریبه و به این سادگی نمی‏شه جا انداخت که ازدواج دوباره محمود صرفاً بر اساس یک مصلحت پزشکی‏یه ... من از شما خواهش می‏کنم اگه راه میانه‏ای هست بفرمایید، شاید عملی‏تر باشه.»

دکتر نعمت‏منصور قدم‏زنان به علیرضا عمرانی نزدیک شد و خیلی آرام پرسید: «مثلاً چه راه میانه‏ای؟ شما خودت چیزی به نظرت می‏رسه؟» علیرضا کمی مِن‏مِن کرد و گفت: «خب من که پزشک نیستم ولی گفتم جنابعالی با توجه به حساسیت‏های اجتماعی که خودتون بهتر می‏دونید، راهی رو جلوی ما بگذارید ... برای مثال ... نمی‏دونم ... می‏شه محمود چند جلسه‏ای با یه خانومی خلوت کنه و بعد نتیجه بگیریم؟ حالا اسمش رو هر چی می‏خواین بذارین» نفیسه بی آن که چیزی  بگوید، تکانی خورد و چادرش را جمع کرد. دکتر نیز در حالی که سرش را به نشانه تأسف تکان می‏داد، قدم‏زنان از محمود فاصله گرفت و به سخن آمد: «مشکل اساسی مملکت ما اینه که هر کی خودشو همه‏چیزدان می‏دونه و خیلی راحت عین خوردن یه لیوان آب، واسه هر درد و مسئله ریز و درشتی نسخه می‏پیچه ... چارتا نونوایی رو نمی‏تونیم مدیریت کنیم و نون اهواز و آبادان و خرمشهر می‏شه خوراک دام ... اون وقت واسه مدیریت جهان جلسه پشت جلسه می‏گذاریم ... فقط مونده من پزشک هم بیام تو کار شما برادران موشک‏ساز نظر بدم.» دکتر باز به سراغ پیپش رفت و به آرامی آن را چاق کرد و در حالی که تیم حاج کاظم غرق سکوت بودند، ادامه داد: «من خدمت خود آقا محمود و همسرشون گفتم که بیماری اساساً ریشه جسمی نداره که شما یه جسم دیگه رو به بدن اون بچسبونی تا خوب بشه ... تنها راهی که به نظر من رسیده و البته با مشورت سایر همکارام در کشورهای دیگه به این نتیجه رسیدیم، زندگی محمود با یه زن دیگه است ... حالا شما اسمش رو هر چی می‏خوایید بذارید ... صیغه، رفیقه، کنیز، دوست‏دختر یا زن دائم ... مهم اینه که بر اثر کش و قوس‏های روحی، بدن محمود واکنش نشون بده و قوه جنسی اون دوباره به کار بیفته ... شاید سه چار ماهه جواب بده ... شاید هم بیشتر ... بعدش می‏تونید تصمیم بگیرید که برگرده سر زندگی اولش یا نه ... اون دیگه به خودتون مربوطه.» حاج کاظم دوباره کم آورد و بی‏اختیار پرید وسط گود: «پس بفرمایید شما واسه بی‏بندوباری هم دلایل پزشکی می‏آرید تا اینجوری دهن مردمو ببندید. نه؟» علیرضا میانداری کرد تا حاجی بیش از این افاضه دانش نکند. دکتر کمی به خشم آمد و فریادگونه گفت: «گفتم که من شغلم پزشکی‏یه ... حاکم شرع نیستم، قاضی هم نیستم. آخوند هم نیستم. فقط نظر تخصصی‏ام رو گفتم. اگه با حساب و کتاب و عقل و شرع و جامعه‏تون جور در نمی‏آد به من مربوط نیست. دوست نمید به من مربوط نیسدوست ندارید بفرمایید بیرون.» چاره‏ای جز رفتن نبود و همگی سر به زیر و تا اندازه‏ای ناامید راهی خانه شدند.

*****

رزیتا از دوستان دانشگاهی نفیسه بود که در یک مرکز توانبخشی کار می‏کرد. تقریباً ارتباط خیلی کمی با هم داشتند، به ویژه این که او همچنان مجرد بود و با الگوی زندگی خانوادگی نفیسه سنخیتی نداشت. به همین دلیل تلفن زدن و این که خواهان دیدار است، خودبه‏خود کنجکاوی رزیتا را به همراه داشت. وقتی روبرو شدند، گل لبخند هر دو شکفت اما دوستش همچنان در حیرت بود که بعد از مدت‏های زیاد چرا یاد او افتاده است. نفیسه گفت روی یک پروژه اجتماعی کار می‏کند و نیازمند برخی اطلاعات دست اول است و خلاصه آن قدر مقدمه‏چینی کرد تا برسد به مشکل خانوادگی مردان ویلچری که به هر دلیلی قطع نخاع شده‏اند. رزیتا خیلی معمولی پاسخ داد معمولاً مشکل خاصی ندارند. چون بیشتر آن‏ها از یک منبع دولتی یا خصوصی حقوق ثابتی می‏گیرند و همسران‏شان هم اگر شاغل هم نباشند، خیلی در مضیقه نگهداری شوهران خود نیستند. نفیسه وقتی دید جریان سخن وی رو به انحراف می‏رود، با همان شرم سنتی-مذهبی‏اش اشاره به روابط زناشویی کرد و این که پژوهش‏هایش به این بخش ماجرا مربوط می‏شود. رزیتا باز هم واکنش معمولی از خود نشان داد و گفت: «خب ... معمولاً می‏سوزن و می‏سازن دیگه ... مث میلیون‏ها دختر دم بخت و میلیون‏ها زن جداشده و بیوه که عین مور و ملخ تو مملکت‏مون ریختن.» نفیسه خیلی اهل متلک نبود و اساساً نمی‏توانست رُک باشد ولی دل به دریا زد و چون می‏دانست رزیتا ظرفیت بالایی دارد، یواشکی گفت: «یعنی خود تو هم جزو مور و ملخی دیگه؟» رزیتا اصلاً کم نیاورد و خیلی صمیمی و با خنده پاسخش را داد: «نفیسه جون بهت نمی‏آد از این حرفا بزنی ... ولی خب ... حالا که داری به سلامتی پروژه کار می‏کنی سخت نمی‏گیرم ... راستش این چیزا رو از یه نفر نمی‏تونی خوب دربیاری ... چون مسئله خصوصی‏یه و معمولاً کسی بازش نمی‏کنه ... منم صرفاً بر اساس تجربه‏هام و برخورد با آدمای دور و برم یه چیزایی رو فهمیدم ... ببین ... واسه خیلی از خانومای مورد نظر تو این چیزا اصلاً مشکل نیست ... واسه اونایی هم که هست، یه جوری مشکل‏شون رو حل می‏کنن ... کافیه دیگه ... نه؟» نفیسه احساس کرد طرف سر به سرش می‏گذارد. کمی خودش رو جمع کرد و ناخرسندانه گفت: «داری مسخره‏ام می‏کنی؟» این بار رزیتا صورتش را در هم کشید و  کاملاً جدی رفیق دانشگاهی‏اش را ضربه‏فنی کرد: «معلومه همه درسایی که خوندی پاک یادت رفته ... آخه عزیز من ... اگه قراره کار پژوهشی بکنی، لازمه نمونه آماری دربیاری که اونم دست کم یه صد نفر می‏خواد تا با حوصله بشینن و حرف بزنن ... تازه اگه جواب سربالا ندن ... خودتو بذار جای اونا ... یه دانشجو بیاد واسه پایان‏نامه‏اش از تو اطلاعات خصوصی اتاق خواب بخواد، چی بهش می‏گی؟ ها؟»

دست از پا درازتر به خانه برگشت. محمود پشت تلفن با کسی در حال خوش و بش بود. معمولاً نفیسه هیچ گاه فاگوش نمی‏ایستاد اما سرخوردگی از ماجرای پژوهش دروغینش او را وادار کرد، ضمن آمد و شد به آشپزخانه و سالن پذیرایی، دستگاه شنود ساخت آفریدگار جهان را روی امواج دهانی همسرش قفل کند. محمود آن قدر راحت سخن می‏گفت و می‏شنید که زحمت شنود سرکار علیه، بسیار کم بود. تقریباً همه واژه‏ها را می‏فهمید اما چون سخن‏های آنسوی گوشی را نمی‏شنید، نمی‏توانست سخنان شوهرش را به روشنی جمع‏بندی کند. فقط شنید: « همون پسری که گردوی تازه می‏فروخت؟ ... می‏گفت واسه اتاق خواب خوبه؟ ... آره آره، یادمه ... از درخت افتاده؟ ... دیگه نمی‏تونه راه بره؟ ... بیچاره ...... اول جوونی فلج شده؟ ... آخ آخ، طفلکی.» سر و صدای بچه‏ها از اتاق خواب، نفیسه را ناچار به ترک میدان شنود کرد. وقتی بازگشت محمود را اندیشناک دید که گوشی را به آرامی نهاد و حواسش هیچ به او نبود. چون دانست فرد پشت خط مهندس افضلی از اصفهان است و با توجه به گشت‏های خانوادگی در حاشیه زاینده‏رود که برخی فامیل‏های مهندس افضلی به عنوان میزبان، پذیرایی خوبی از آنان کرده بودند، کنجکاوانه خواستار دنباله ماجرا از محمود شد. شوهرش همان اطلاعات را دوباره بازگویی کرد ولی نفیسه خواهان بقیه داستان بود که سر و صدای بچه‏ها از اتاق بغلی مانع از دانستنش شده بود. محمود وقتی دید نفیسه دست‏بردار نیست، با همان حالت اندیشناک خود گفت: «بقیه نداره.» و این نه تنها راضی کننده نبود بلکه چونان بنزین بر آتش ریختن، عطش کنجکاوی نفیسه را ده برابر کرد.

محمود راه اتاق خواب پیش گرفت تا از پرسش‏های بی‏امان همسرش در امان باشد. دراز کشید اما خوابش نمی‏برد. معاشقه پیش از خواب، عادت همیشگی‏اش بود ولی اکنون حتی تمایل نداشت نفیسه وارد اتاق شود. پریشانی این ماجرا فشار زیادی به مغزش می‏آورد. اگر بخواهد به سفارش دکتر نعمت‏منصور عمل کند، چگونه دوستان و آشنایانش را متقاعد سازد؟ گیرم که بگوید زن دوم گرفته یا عقد موقت کرده ولی مگر می‏شد آن همه آدم همکار و دوست و فامیل را با این پاسخ‏ها متقاعد کرد؟ تازه خود نفیسه چه می‏شود؟ آیا به حضور زن دوم رضایت خواهد داد؟ به ویژه آن که دکتر سفارش کرده چند ماهی فقط باید در کنار زن دوم بگذراند تا نتیجه بگیرد. آیا اگر نفیسه به حضور زن دوم راضی شد، به این هم راضی می‏شود که محمود فقط و فقط با زن دومش باشد و تنها اسمش روی شناسنامه نفیسه؟ آیا اگر به فرض همه رضایت دادند تا وی زن دیگری اختیار کند، چه تضمینی دارد که بعد از چند ماه به زندگی اولش باز گردد؟ شاید شرایط به گونه‏ای پیش رفت که در کنار آن زن جدید احساس خوشبختی بکند و بی‏خیال زندگی اولش بشود؟ در ثانی تکلیف بچه‏ها چه می‏شود؟ اگر اساساً از قید درمان بگذرد و به این ناتوانی جنسی رضایت بدهد، تکلیف نفیسه چیست؟ آیا او هم ناچار است رهبانیت پیشه کند؟ اگر نخواهد به این ریاضت ناخواسته تن بدهد، چه خواهد شد؟ و اندیشه‏های دیگری که مرتب دور سرش رژه می‏رفتند و او را می‏آزردند اما خوابش نبرد تا تصمیمش را بگیرد و گرفت.

نفیسه آن شب انگار خیال نداشت به اتاق خواب قدم بگذارد و چندان بدش نمی‏آمد تنها باشد. وقتی گمان برد محمود خوابیده است، گوشی را برداشت و شماره مهندس افضلی را گرفت. یک دستی زد تا اطلاعات بیشتری بگیرد و دقیقاً آن بخش ناگفته را می‏خواست بداند. مهندس افضلی که یک بار برای محمود داستان‏سرایی کرده بود، کمی خلاصه کرد: «چند بار آوردنش اصفهان بردیمش دکتر ... یه ماه پیش جوابش کردن که دیگه نمی‏تونه بدون ویلچر زندگی کنه ... زنش که اتفاقاً دختر عموشه، با یه بچه سه‏ماهه گفت می‏خواد جدا شه ... همه فامیلا دورش رو گرفتند تا بی‏خیال بشه ... آخه زوج خوبی بودن و هیچ مشکلی نداشتن ... دختره تو همون جمع فامیلی واسه موندن یه شرط گذاشت ... گفت شوهرش دیگه مردی نداره و اگه بعداً با کسی دوست شد، نباید مزاحمش بشن ... وقتی این جوری شد همه فامیل رضایت دادند که بره جدا بشه ... بیچاره پسره مونده با یه بدن فلج.» وقتی گوشی را گذاشت، از این همه دوندگی و کنجکاوی که آخرش به تلخی و بی‏ثمری منجر می‏شد، حالت استفراغ داشت. پیش از خواب تصمیم گرفت دیگر کاری نکند و بی خیال شود. حوصله اتاق خواب را هم نداشت. روی کاناپه دراز کشید و خوابش برد.

*****

حاج کاظم اجازه نداد این موضوع به سوی پسران و دامادش درز کند و در حضور برادرزاده‏اش علیرضا عمرانی به همسرش تأکید بسیار کرد تا حلقه محرمان بیش از این گسترده نشود. در عوض به علیرضا میدان داد چاره‏جویی کند. چه این که او واسطه ازدواج دخترش بود و از این نظر انگار به نوعی یک طرف ماجرا تلقی می‏شد. خود علیرضا هم بدش نمی‏آمد داستان به شکلی آبرومندانه پایان گیرد. در اندیشه بود که چگونه می‏شود داروی دکتر نعمت‏منصور به درمان آید و عوارضی در بر نداشته باشد. راه‏ها و گزینه‏های مختلف را چونان آموزه‏های مهندسی بر روی کاغذ می‏نوشت و بررسی می‏کرد. هیچ اما و اگری را نادیده نمی‏گرفت. در همین حال گویا جرقه‏ای به ذهن حاج کاظم رسیده باشد، رشته افکار برادرزاده را پاره کرد و گفت: «از کجا معلوم اینم یه دسیسه نباشه؟ ... شاید دکتره یه چیزی به محمود خورونده تا موقتاً از کار بیفته و بعدش که رفت سراغ زن دوم، یه کاریش بکنه دوباره برگرده. ها؟» علیرضا این قدر بدبین نبود ولی آن را هم جزو محاسبات مهندسی آورد و رد نکرد اما به دلیل پیشینه دوستی‏اش با محمود، چنین گمانی را باور نداشت. حاج کاظم اصرار داشت نشست مشترکی با محمود و نفیسه بگذارند و یک تصمیم گروهی بگیرند. علیرضا با توجه به بدگمانی حاجی نسبت به محمود و احتمال پدید امدن یک درگیری خانوادگی، با چنین نشستی مخالفت کرد و خواست به او اجازه بدهند، خودش موضوع را فیصله بدهد. عمو و زن عمو اختیار کامل به وی دادند تا به صلاحدید خود بهترین راه ممکن را برگزیند.

*****

بامداد روز بعد، محمود و نفیسه تقریباً هر دو آرام بودند و انگار راضی به وضعیت موجود. گویا هیچ کدام دوست نداشت دنباله داستان گرفته شود. کوچولوها راهی مدرسه شدند و زن و شوهر هر یک خود را سرگرم کاری کردند. گویا قرار بود همه این مرخصی تشویقی در خانه بگذرد. جوری با هم سخن می‏گفتند که انگار نه انگار یک مشکلی در زندگی‏شان پیش آمده است. آرامش نسبی خانه با صدای زنگ آیفون به هم خورد و این بار نگاه محمود به صفحه نمایش آیفون تصویری خیره ماند که یک چهره آشنا در آن دیده می‏شد. بدون این که گوشی را بردارد، در را باز کرد و به آرامی همسرش را آگاه که مهمان آمده است. نفیسه فوری بدون پرس و جو به اتاقش رفت تا پوشاک مناسب بر تن کند.

دیدن علیرضا در آن ساعت بامدادی هیچ تعجبی نداشت. حتی نیاز نبود دلیل حضورش را بپرسند. تنها تعارف به خوردن صبحانه کردند که علیرضا همچون عمویش اشتیاق نشان داد و جوری لقمه برمی‏گرفت که انگار سر سفره خودش نشسته است. این شگرد را از عمویش آموخته بود که در خانه میزبان چنان راحت بخورد تا راحت حرفش را بزند و همیشه نیز بازخورد خوبی گرفته بود. علیرضا نخواست تا پایان خوردنش سکوت باشد و در لابلای لقمه‏ها گفت که برای پایان دادن به بحران خانوادگی آمده است. وقتی نفیسه سه لیوان چایی آورد و نشست، محمود پیش‏دستی کرد و گفت بی‏خیال درمان شده اما این حق را به نفیسه می‏دهد تا زندگی تازه‏ای را با فرد دیگری آغاز کند.

زن بینوا همه گونه اندیشه‏ای از سر گذرانده بود به جز این مورد که تکان شدیدی به اندامش وارد کرد اما پیش از آن که زبانش به چرخش درآید، علیرضا افسار به دست گرفت و به نیکی اسب سخن راند: «قبوله ولی این مال وقتی‏یه که همه راه‏ها را امتحان کردیم و جواب نگرفتیم. حالا به جای این حرفا بیایید عقل‏هامون رو یکی کنیم و راهی پیدا کنیم.» محمود که انگار دیگر نیرویی برای اندیشیدن نداشت، خیلی آرام گفت: «من که دیگه زوری ندارم بزنم. غیر از اینم هیچ راهی به عقلم نمی‏رسه.» نفیسه بر آن شد چیزی بگوید ولی علیرضا با اشاره دست، خاموشش کرد و خود ادامه داد: «من با عمو و زن عمو حرف زدم. اختیار دادن تا بدون درز کردن مسئله به سایر فامیلا، یه جوی سر و تهش را به هم بیاریم. الانم دست خالی نیومدم این جا. اگه منطقی باشین و خوب به حرفام گوش بدین، می‏تونیم بی‏سر و صدا تمومش بکنیم.» چشمان مشتاق زن و شوهر به دهان علیرضا خیره ماند و او نیز کمی ژست مهندسی به خود گرفت و قلم و کاغذ در آورد و دست به کار شد. هر چه از دهانش بیرون می‏آمد، یک خط و نشانی هم روی کاغذ می‏کشید.

سپس با نگاه توأمان به چهره زن و شوهر پیشنهاد پایانی‏اش را داد: «با توجه به موقعیت خانوادگی همه‏مون، تنها راه عمل به نسخه دکتر نعمت‏منصور، زندگی موقت محمود در خارج از کشوره. من روی چند تا گزینه فکر کردم؛ تایلند، تاجیکستان و لبنان. هر کدوم خاصیت خودشو داره ولی در این میون اونی که عملی‏تره و می‏شه یه جوری جمعش کرد، فقط لبنانه. هم کشور شیعه نشینه و هم می‏شه با هماهنگی فرماندهی کل سپاه، یه مأموریت چند ماهه واسه محمود جور کرد. این جوری همه فامیل و حتی عمو و زن عمو خیال‏شون راحت می‏شه و اصلاً گمان بد نمی‏برن. من اینو به عمو هم نگفتم و در واقع غیر ما سه نفر، کسی از راز این مأموریت نظامی خبر نداره. از این طرف نفیسه هم خیلی راحت می‏تونه غیبت شوهرش را توجیه کنه و به بچه‏هاش برسه.»

سکوت زن و شوهر همراه با حیرت، نشان از آن داشت که انگار از نبوغ مهندسی علیرضا شگفت‏زده شده‏اند. حتی نتوانستند ایراد یا پرسشی طرح کنند. در نتیجه علیرضا سرمست از این نقش پیروزمندانه، ادامه داد: «بعد چند ماه با توجه به درستی یا نادرستی نسخه دکتر نعمت‏منصور، تصمیم می‏گیریم که چه بکنیم. لزومی هم نداره پیش‏داوری بکنید. اجازه بدید، کم‏هزینه‏ترین گزینه رو امتحان کنیم. خدا رو چه دیدی، یه وقت نتیجه می‏ده و از این پریشونی بیرون می‏آیید.»

*****

پرادوی چهاردر حاج کاظم به آرامی در کنار در ورودی پروازهای خروجی فرودگاه امام ایستاد. حاج کاظم، حوریه خانم، محمود، نفیسه و فرزندانش پیاده شدند. علیرضا پشت فرمان بود. رفت تا ماشین را در پارکینگ بگذارد. حاج کاظم و همسرش حوریه خانم محو تماشای سالن فرودگاه شدند. سفرهای چندین باره‏شان به حج همگی از فرودگاه مهرآباد بود و تا آن زمان پای‏شان را به این فرودگاه نوساز نگذاشته بودند. علیرضا خیلی زود به جمع‏شان پیوست. انگار همگی دیر رسیده بودند زیرا بلندگوی سالن اعلام کرد: «برای آخرین بار؛ مسافران پرواز 513 هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد بیروت جهت گرفتن کارت پرواز به باجه شماره چهار مراجعه کنند.» فرصتی برای سخن‏های بیهوده نبود. ناچار یکی‏یکی محمود را در آغوش کشیدند. حاج کاظم، حوریه خانم و علیرضا لبخندی بر لب داشتند و انگار بدرقه‏کننده مسافر مکه و مدینه‏اند. حتی بچه‏ها نیز خوشحال بودند که پدرشان به یک مأموریت مهم می‏رود و انتظار داشتند برای‏شان سوغاتی هم بیاورد. در این میان فقط نفیسه لبخند بر لب نداشت و در عوض گونه‏هایش خیس بود. ولی چشمان محمود چونان کویر سمنان، فقط بی‏آبی را به مخاطب تحمیل می‏کرد. حاج کاظم و حوریه خانم اشک‏های نفیسه را به حساب دلدادگی‏اش گذاشتند اما علیرضا از آن اشک‏ها حکایت‏ها می‏دانست. وقتی محمود از بازرسی بدنی گذر کرد، از لابلای مسافران و مأموران پلیس بار دیگر نگاهی به نفیسه انداخت. می‏خواست به بهانه بدرود گفتن فقط دستی تکان بدهد و برود ولی نتوانست حریف چشمان خود بشود و ناخواسته با دیدن دگرباره گونه‏های نفیسه، گونه‏هایش خیس شد.

* گوگیجه در گویش اصفهانی به معنی ذهن مغشوش و درب و داغان است.

** عنین واژه‏ای عربی به معنای خاجه، مردی که قوه جنسی خود را از دست داده است.

 

جوهر داستان واقعی ولی شاخ و برگش ساختگی است. نگارش آن روز چهارشنبه 23 آذرماه آغاز شد و  پس از 31 روز در روز جمعه 23 دی‏ماه 1390 خورشیدی (13 ژانویه 2012 میلادی) به پایان رسید.

 

داستان‏های دیگر: 

گوهرپاک

داستان روناک

رویای یک زن خیابانی

 من انقلابو دوس دارم