| زن درمانی |
| ساعت ٢:٤۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ |
|
زن درمانی ده سال از نخستین رویارویی محمود و نفیسه میگذشت. اینک شبی دیگر، هر دو عریان روی تخت خوابیده که نه، بلکه نشسته و چونان اولین شب پیوندشان در بُهت و شرم فرو رفتهاند. حاصل زندگی مشترک دو فرزند نه و پنج ساله است با هزاران خاطره خوش در سفرهای زیارتی مشهد و کربلا و مکه و مدینه اما امشب گویا آن همه خاطره شیرین، هیچ مزهای ندارند. محمود و نفیسه هر دو پرورش یافته خانوادههای مذهبی و انقلابیاند. نخستین رابطه جنسیشان را در حجله تجربه کردند. هر دو خجالتی و هر دو غرق در شرمی همراه با ذوقزدگی به زیر یک لحاف خسبیدند و اینک انگار نه انگار ده سال از آن شب فرخنده میگذرد. نه مرد یارای سخن سفتن دارد و نه زن چارهای در سر. فقط مات و مبهوت به اندام یکدیگر زُل زدهاند. گویا خود آدم و حوایند که لخت و عور تازه پا به این خرابآباد نهادهاند. تقریباً یک ماه پیش اول باری که چنین وضعی پیش آمد، با خیر و خوشی همه چیز را به گردن خستگی جسمی محمود گذاشتند و با شوقی افزون سر بر بالین نهادند تا شبی دیگر و ماجرایی دیگر ولی الان همه چیز غیر عادی است. لاجرم چارهای باید و این کار از محمود سخت میآید که خویش را وارد معرکهای ناخواسته کند. مهندس محمود ساداتحسینی، دانش آموخته رشته هوافضای دانشگاه صنعتی شریف و عضو رسمی صنایع موشکی سپاه پاسداران است. بخش کوتاهی از عمرش را در جنگ هشت ساله ایران و عراق گذرانده و از این نظر جایگاه خوبی در بدنه سپاه دارد. با پسرعموی خانمش مهندس علیرضا عمرانی خیلی اَیاق است. در واقع واسطه ازدواج محمود و نفیسه هم او بود که با چرپ زبانیهایش محمود را به دام انداخت. البته این کنایه معمولاً ورد زبان محمود است تا در نشستهای خانوادگی چنین وانمود کند که علیرضا عمرانی دختر عمویش را به او قالب کرده ولی واقعیت امر شیفتگی بیش از حد محمود به نفیسه بود. شخصیت متین، چشمان درشت، صورت پهن، بینی کشیده، گونههایی کمی برجسته، لبانی دلفریب و اندام هوسناک وی که حتی چادر مشکی حریفش نبود، هر نرینهای ولو سکولار و بیدین را وسوسه میکرد دست کم تقاضای مشروع و مقبولش را در قالب خواستگاری طرح کند اما نفیسه همواره منشی انکارپیشه داشت و همه خواستارانش را در عطشی سوزان غوطهور میساخت. حتی محمود هم یکی از آن دلدادگان دلسوخته بود که میگفت یا نفیسه یا هیچ تا این که علیرضا عمرانی برادری کرد و قرعه کار به نام محمود عاشق افتاد. روز چهارشنبه بر اساس هماهنگیهای پیشین، محمود و جمعی دیگر از همکارانش برای یک آزمایش موشکی راهی کویر شدند. قرار بود فردای آن روز موشکها شلیک شوند و لازم بود یک روز زودتر در آن جا باشند. علیرضا عمرانی جایگاهی بالاتر از محمود داشت و به نوعی رئیس وی هم بود. پیشینه جنگی نداشت ولی خوب توانسته بود پلههای ترقی را در یگان موشکی سپاه یکییکی درنوردد. وقتی سوار بر خودروی نظامی به سوی کویر گاز میدادند، متوجه شد محمود خیلی سرحال نیست. همانند تجربههای پیشین سفر، لطیفهسراییهای معمولاً جنسی را آغاز کرد و هر بار موفقتر از پیش توانست همراهان را بخنداند. هیچ یک از اینها در دل محمود اثر نکرد تا دست کم یک پوزخندی بزند چه رسد به قهقهه. علیرضا دست بردار نبود و چون به مقصد رسیدند، دستی بر پشت محمود نواخت و گفت: «داداشی! امشب و فردا شب مهمون مایی. شب جمعه بیشب جمعه!!» علیرضا منتظر بود با تجربه شوخیهای گذشته، دست کم واکنشی از محمود ولو کمسو داشته باشد و چون دید طرف هنوز خمار است، آخرین تیرش را به سوی قلب اندوهگین وی نشانه گرفت. «ببین گوگوری! فردا پنجشنبه واسه اسلام موشک هوا میکنی، پس فردا که رسیدی خونه واسه خودت». محمود نتوانست خودش را کنترل کند و با پشت دست محکم بر سینه علیرضا نواخت. واکنش غیره منتظرهای که برای سایر همکاران هم عجیب بود. در نتیجه مداخله کردند و قرار بر این شد تا پایان مأموریت نظامی، هیچ سخن خارج از موضوعی گفته نشود. آزمایش موشکی با کمی دیرکرد پایان یافت و در نتیجه گروه اعزامی به کویر بامداد شنبه وارد تهران شدند. محمود خوشحال از موفقیت آزمایش، یکسره به محل کارش رفت تا در اینترنت بازخورد آن را ببیند. تقریباً همه پایگاههای فارسی زبان پوشش خبری داده بودند. نکته مهمی که برای محمود عجیب و تا حدی دلخور کننده بود، ادعای برخی رسانهها مبنی بر ساختگی بودن تصاویر آزمایش موشکی ایران با استفاده از نرمافزار فوتوشاپ بود. او چگونه میتوانست بپذیرد حاصل سالها تلاش خود و همکارانش چنین هیچ پنداشته شود؟ دست کم به چشم خودش دید که موشکها چگونه هوایی شدند و در کیلومترها دورتر فرود آمدند. با این وجود بد جوری اندیشناک شد. وقتی این گونه جنگ رسانهای به راه میاندازند، چگونه میشود با استفاده از فوتوشاپ، پیروزمندانه از این میدان بیرون آمد؟ اگر جنگ واقعی باشد، چه؟ آیا فوتوشاپ میتواند پاسخگوی حمله موشکی دشمن باشد؟ و با این پرسشهای غمگنانه ذهنش به اتاق خواب و نفیسه دوست داشتنیاش رفت. با خود گفت ای کاش میشد بازی اتاق خواب را هم با فوتوشاپ ماستمالی کرد ولی ناگهان تلنگری به خویش زد. نیک میدانست اتاق خواب میدان جنگ نیست ولی کم از میدان جنگ هم نیست. فوتوشاپ که هیچ، هزار نرمافزار دیگر هم بنویسند، به کار آن جا نمیآید. نفیسه در عین دانشآموختگی با درجه کارشناسی ارشد، در خصوص شوهرداری کاملاً سنتی بود و آموزههای دینی را خیلی مورد توجه قرار میداد. آموخته بود هنگام ورود همسر به خانهاش کاری کند تا خنده بر لبان وی بنشیند. همیشه هم موفق بود و با شگردهای خاص خودش چنین میکرد. این بار پس از مأموریت سه روزه محمود، او بیکار ننشسته بود و با استفاده از تلفن و اینترنت و کتابهای گوناگون و حتی مشاورههای پزشکی از طریق برخی دوستانش، با دستی پر به انتظار شوهر نشسته بود. از سوی دیگر با وجود اعلان موفقیتآمیز بودن آزمایش موشکی سپاه توسط رسانههای داخلی، محمود هیچ انگیزهای برای خوشحالی در کنار خانوادهاش نداشت و در واقع میرفت تا با دست خالی معشوقه دوست داشتنیاش را زیارت کند. میدانست در شرایط حاضر، حتی اگر موشک اتمی هم به هوا بفرستد، دردی از خانوادهاش درمان نخواهد شد. چهره خندان و جذاب نفیسه هیچگاه بی اثر نبود و دست کم برای بیست دقیقهای محمود از آن پریشانحالی بیرون آمد. بچهها در اتاق دیگر مشغول تماشای تلویزیون بودند و آن دو در خلوتی ناخواسته. نفیسه که انگار کشف مهمی کرده باشد، چنین وانمود کرد؛ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند و محمود کمی ذوقزده منتظر بود تا ببیند این بانوی نیکروی آریایی در جعبه مارگیریاش چه پنهان کرده است. خیلی مختصر و مفید گفت: «خیلی گشتم تا بالاخره نشونی درستی پیدا کنم. دکتر سراجالدین نعمتمنصور متخصص بیماریهای جنسی از آلمان. با کمک دوستانم واسه همین هفته نوبت گرفتم. میگن تو این کار رودست نداره. به امید خدا درست میشه.» محمود دو دل بود. از یک سو میخواست به این بحران پایان بدهد و از سوی دیگر میترسید داستان معالجه وی کمکم ورد زبان فامیل بشود. چون بستگان هر دو طرف خیلی با هم جور بودند و تقریباً از چم و خم هم خبر داشتند و کافی بود آنها سه جلسه به مطب یا بیمارستانی پا بگذارند. نه از روی فضولی و کنجکاوی بلکه از دیدگاه انسانی و خانوادگی، خود را محق میدانستند تا وارد ماجرا شوند و به نوعی کمک کرده باشند. اتفاقاً این مورد از آن دست مواردی بود که همراهی دیگران سودی در بر نداشت، فقط زجر و شکنجه روحی بود و بس. ***** منشی زیبای دکتر سراجالدین نعمتمنصور از اتاق بیرون آمد و گفت: «آقای محمود ساداتحسینی، خانم نفیسه عمرانی! بفرمایید داخل» و سپس رو به دو فرزند محمود و نفیسه ادامه داد: «بچهها بیایید اینجا، واستون خوراکیهای خوشمزه خریدم». آنسوی اتاق، دکتر نعمتمنصور قدم میزد و چون زن و شوهر وارد شدند، با خونسردی دستور داد بنشینند. کارش رو خوب بلد بود و با آن که دید نفیسه چادری است و محمود هم ته ریشی دارد، محافظهکاری نکرد و گفت: «بر اساس تجربه کاریام ناچارم یادآوری کنم تا بدون هیچ شرم و خجالتی صاف بریم سر اصل مطلب و بنابراین خواهش میکنم بیپرده سخن بگید. شاید زودتر نتیجه بگیریم. روشن شد؟» نفیسه سرش را به زیر انداخت و محمود با ته صدایی نامطمئن پاسخ داد: «بله آقای دکتر». خانم منشی از پذیرایی کم نگذاشت و همه جور چِلسمه و تخمه و چایی و بیسکوئیت به خورد بچهها داد. زهرا کوچولوی پنج ساله حاضر نشد مهر مادری را به شکم بفروشد و در نیمههای فرآیند شکمچرانی هوای مادرش را کرد. منشی خواست با چند شکلات خوشرنگ خرش کند ولی زهرا به سوی اتاق پزشک دوید و درش را به زحمت باز کرد. خانم منشی تازه دستش به زهرا رسیده بود که دکتر گفت: «نیازی نیست. بذارید بیان تو. ما دیگه کارمون تموم شده» و بعد رو به محمود ادامه داد: «از سخنهای شما چنین برمیآد که مشکل احتمالاً روحی و روانی نیست و ناگزیر باید آزمایش بدنی بدید. من شما را به بیمارستان بقیةالله معرفی میکنم». تا نام بقیةالله آمد، محمود گارد گرفت و نه آورد و چون دکتر کنجکاو شد، توضیح داد بیمارستان سپاه است و همکاران زیادی در آن مشغول خدمتاند که دوست ندارد برای چنین آزمایشی وی را ببینند. دکتر نعمتمنصور با درک شرایط خانوادگی و کاری محمود پیشنهاد داد وی به بیمارستان نیروی هوایی ارتش معرفی شود که از این جهت دارای آزمایشگاه تخصصی است و معمولاً قوه مردانگی خلبانان را آزمایش میکند. زهرا کوچولو کمی بیتابی میکرد. نفیسه ناچار شد او را از اتاق دکتر بیرون ببرد. محمود هم داشت به دنبالش میرفت که دکتر نعمتمنصور به آرامی گفت: «وقتی پاسخ آزمایش را گرفتید، نیازی به حضور همسرتون نیست». پوزخند ملیح محمود حکایت از رضایت نسبی داشت و با حالتی مخصوص گفت: «بله، بله، حتماً آقای دکتر». تازه شام خورده بودند که تلفن به صدا درآمد. نفیسه گوشی را برداشت و بیدرنگ گل رویش شکفت. آنسوی خط پسرعمویش علیرضا عمرانی بود. خوش و بشی گرم کردند و نوبت محمود رسید. علیرضا که از حال و روز این زن و شوهر خبر نداشت و از برخورد تند محمود هنگام آزمایش موشکی در کویر چیزی دستگیرش نشده بود، با شور و شعفی زیاد احوال محمود را پرسید و در ادامه مژده داد که مهمترین آزمایش موشکی را پیش رو دارند. به محمود توصیه کرد ضمن حفظ نکات امنیتی، وقت بیشتری را به این کار بدهد تا پس از آزمایش موفقیتآمیز، یک مرخصی دندانگیر برایش جور کند. محمود کنجکاوانه میخواست بداند کدام یک از پروژهها قرار است رونمایی بشود. علیرضا به صورت رمزی گفت: «همون که میتونه خونه مرد یه چشمی رو هدف بگیره». کمی خندیدند و گوشی تلفن فرود آمد. محمود به صورت آنلاین نفهمید منظور علیرضا چه بود. کمی اندیشید تا یادش آمد مرد یه چشمی، همون موشه دایان مشهورترین ژنرال اسرائیلی است. نفیسه همانند تجربههای پیشین میخواست بداند این بار قرار است چه گلی به سر صنایع نظامی ایران زده شود و طبق معمول کنجکاوانه چشم به دهان شوهرش دوخته بود که محمود به رسانههای رسمی حواله داد تا هر چه گفتند، همان را بپذیرد. از طرف مقامات بالا اعلام شد بزرگترین آزمایش موشکی یک هفتهای دیرتر صورت بگیرد. ظاهراً یوماللهی در پیش بود. محمود فرصت را غنیمت شمرد و فوری به بیمارستان نیرو هوایی ارتش رفت. با معرفینامهای که از ستاد مشترک نیروهای مسلح با خود برده بود، خیلی تحویلش گرفتند و سنگ تمام گذاشتند. خوشبختانه سرشان خلوت بود و هر گونه دقت و سرعت لازم بود، به کار بستند. دو روز بعد محمود بی آن که چیزی به نفیسه بگوید نوبت دکتر سراجالدین نعمتمنصور گرفت و با خوشحالی همراه با یک دریا امیدواری پا به درون اتاق دکتر نهاد. همچنان که دکتر نعمتمنصور متحیرانه برگههای آزمایش را مینگریست، منشی و دستیارش عکسهای رادیولوژی و سیتیاسکن را در قابی مینهاد تا دکتر نیم نگاهی به آنها بیندازد. آن دو به شدت سرگرم کار خویش بودند. گوشی تلفن همراه محمود زنگ زد. او که قصد پاسخ دادن نداشت، گوشی را از جیب بیرون آورد تا ریجکت کند ولی تا چشمش به شماره علیرضا عمرانی افتاد، به آرامی پاسخ داد. گویا علیرضا هم نمیتوانست خیلی رودهدرازی کند و لذا به صورت تلگرافی و البته به صورت رمز به او حالی کرد امشب باید عازم کویر بشوند. دستور آمده فردا غروب آزمایش موشکی ایران میبایستی مهمترین اخبار رسانههای جهان باشد. محمود پاسخ مثبت داد و گوشیاش را در جیب نهاد. شوق مأموریت پیش رو از یک سو و کنجکاوی نتیجه آزمایش پزشکی همراه با استرس از سوی دیگر بد جوری روانش را در هم میفشرد. چهره مبهم دکتر نیز بر این شرایط دامن میزد. گویا خبر دندانگیری در چنتهاش نبود. هر چه بود دهان گشود و خیلی خونسردانه و بی آن که منشیاش را مرخص کند، گفت: «هیچ ایرادی در دستگاه تناسلی شما وجود نداره. همه پارامترهای لازم صحیح و سالماند و نتیجه این که مشکل شما اصلاً جسمی نیست». بعد رو کرد به منشی که این برگهها و عکسها را جمع کند. محمود چنان مات و مبهوت شده بود که نمیدانست خوشحال باشد یا غمگین و پیش از آن که بپرسد درمان چیست، دکتر دست او را گرفت و هر دو به آرامی کنار پنجره رفتند. دکتر نعمتمنصور اندازه صدایش را کمی پایین آورد و کمی هم پنجره را باز کرد تا صدای مزاحم خودروها، در فضای اتاق بپیچد. چیزهایی به محمود گفت که پنج متر آن طرفتر چیزی دستگیر خانم منشی نشد. وقتی خودرویش به راه افتاد، تلفنی به نفیسه گفت شام را زودتر آماده کند، چون دو ساعت دیگر همکارانش خواهند آمد تا به کویر بروند. حوصله نداشت خیلی توضیح بدهد. گوشی در جیب نهاد و دنده عوض کرد. چشمهایش متوجه خودروهای جلویی بودند ولی انگار نمیدیدند. برای همین چندین بار از سوی رانندگان دیگر به شدت بوق باران شد و برخی دیگر که ادب زیادی داشتند، به واژگان آنچنانی روح زخمیاش را خراشیدند. هم چنان که با سرعتی معمولی گاز میداد، ناگهان در کناری ایستاد و با کشیدن ترمز دستی، اندیشناک شد. دیری نگذشت همانند ارشمیدس انگار که فرمول مهمی کشف کرده باشد، با لبی خندان به راه افتاد. نفیسه حسب وظیفه خانوادگی و دستور شوهر، سفره نعمت گسترده و منتظر یار نشسته بود. محمود از راه نرسیده سر سفره نشست. با اصرار همسرش بلند شد تا دستهایش را بشوید. در همین احوال نفیسه پرسش پشت پرسش داشت و محمود نیز برای این که همسرش را پیش از مأموریت دلخور نکند، به زحمت پاسخهایش را میداد. آنقدر پرسید تا فهمید کجاها رفته و چهها کرده. سختترین بخش ماجرا این بود: «دکتر چی گفت؟» و اما محمود بی آن که خودش را گم کند پاسخ داد: «هیچی، یه چهارصد میلیون تومن خرج داره». برای نفیسه باور پذیر نبود. همه جوری شنیده بود، غیر از این. بیشترین رقمی که برای درمان در بیمارستانهای تهران به گوشش خورده بود، چیزی حدود پنجاه میلیون تومن بود. نتوانست باور کند و لذا بر دانستن حقیقت ماجرا پافشاری کرد. محمود کمی محکمتر و طلبکارانه گفت: «بیماری خاصه خانم جان، بیماری خاص! فکر کردی سرماخوردگی یه؟» نفیسه خیلی به پر و پای شوهرش پیچید تا دست آخر باور کرد مداوای همسرش چنین هزینهای دارد. محمود با اشتها لقمه پشت لقمه میگرفت. نیم ساعت دیگر زنگ خانهاش را همکاران سپاهیاش میزدند. نفیسه ترجیح داد به جای شام خوردن، همسرش را بیشتر و بیشتر تخلیه اطلاعاتی کند ولی چندان موفق نبود. دست آخر از محمود چاره جویی کرد که با این پول قُلُمبه چه باید بکنند و همسرش خیلی آرام گفت: «هیچی، ما که همچین پولی نداریم بدیم. فراموش کن و بچسب به زندگی». تلفن خانه به صدا درآمد. نفیسه بدوبدو گوشی را برداشت و صدای آشنای علیرضا به گوشش خورد. خبر داد ده دقیقه دیگر زنگ خانه را خواهد زد. محمود میبایست آماده آماده باشد. نفیسه بدرود گفت و گوشی نهاد ولی انگار خیال نداشت دست از سر همسرش بردارد. همین ده دقیقه هم فرصت خوبی بود تا چارهجویی کنند. بیمقدمه گفت: «خونه رو میفروشیم». انگار سیم برق سهفاز به محمود زده باشند، برگشت و گفت: «حالت خرابه زن؟ خیلی که بخرنش دویست میلیون. تازه بفروشیم بریم خانهبهدوشی؟» نفیسه انگار دست بردار نبود و فوری یاد بابای ثروتمندش افتاد که واکنش تندتری از سوی محمود در پی داشت. حتی حاضر شد همه طلاهایش را بفروشد و با اعتبار بانکی خودش وام بگیرد. بعد یادآوری کرد از سپاه هم میتوانند وام قابل توجهی بگیرند. دید انگار هیچ کدام از این تیرها کارگر نیست، پا را فراتر نهاد و گفت: «اصلاً چطوره بری پزشکی سپاه ادعا کنی که بر اثر آزمایشات موشکی ...» و هنوز زبان در دهانش میچرخید که محمود بازوانش را دودستی چسبید و محکم تکانش داد. «خجالت بکش نفیسه. تو مثلاً بچه مسلمانی و نماز و روزهات دورغ نمیشه. برم ادعای دروغ بکنم که چی؟» اشک در چشمان معشوق حلقه زد. آنها در تمام مدت ازدواجشان هیچ گاه کتککاری نداشتند. بدترین حالتش همین شوکی بود که محمود به بدن همسرش وارد کرد. او را در آغوش گرفت تا جبران آن شوک بشود. کمی دلداری داد و برای این که به زعم خودش جبران کند، وعده مسافرتی لذتبخش پس از پایان مأموریت موشکی داد. وقتی سخن بدین جا رسید، کمی در باره آزمایش پیش رو غلو کرد. حتی موارد امنیتی را فراموش کرد و برخی ویژگیهای موشک جدید را برشمرد. برد موشک و کلاهک انفجاری آن را با چنان شعفی توصیف کرد که انگار سردار کل سپاه است و صدها خبرنگار داخلی و خارجی روبرویش نشستهاند. خیلی گرم در این شرح شنگولانه بود که نفیسه به آرامی از آغوش وی فاصله گرفت و با لحن نیمه دوستانه، آب سردی بر سرش ریخت: «برو فکر نان کن خربوزه آبه»، محمود با قیافهای حق به جانب، جایگاهش در صنایع موشکسازی سپاه را به رخ کشید و یادآوری کرد که چه نقش مهمی در توانمندسازی بدنه دفاعی کشور دارد اما انگار آنتنهای نفیسه روی موج دیگری تنظیم شده بود. با همان سردی پیشین پاسخ داد: «فکر کردی بعد بلال دیگه اذون نمیگن. تو نباشی یکی دیگه موشک رو هوا میکنه. بهتره به فکر خونوادت باشی.» پیش از این که محمود در مقام پاسخ برآید، صدای زنگ خانه بلند شد. برادران سپاهی منتظرش بودند. ***** پدر نفیسه یک بازاری کاملاً سنتی بود. با حجرهای کوچک و نه چندان تمیز همانند سگدانی که اگر همه خرت و پرتهای درونش را به حراج میگذاشتی، پول کرایه تاکسی تا لواسان هم نمیشد. با این وجود حاج کاظم در ویلای هزار متری لواسان زندگی میکرد. خسیس هم نبود و دست کم به دختران و پسرانش با همان الگوی شرعی دو به یک، زمینهایی داده بود. سهم نفیسه یک قطعه زمین مرغوب به مساحت 200 متر مربع بود که خیلی هم مشتری داشت. حاج کاظم به دخترانش سفارش کرده بود این ملک را برای شوهرانشان رو نکنند و اگر لو رفت، خرج شوهر نکنند تا آنها ناچار شوند خودشان جور زندگی را بکشند. حاجی فقط اجازه فروش زمین در شرایط بسیار بحرانی که بحث مرگ و زندگی در میان باشد را به دخترانش داده بود. هنگامی که محمود و همکارانش راهی کویر شدند، چند دقیقه بعد نفسیه نیز با دو فرزندش راهی ویلای پدری شد. حضور دیر هنگام، خودبهخود چهره پدر و مادرش را پرسشگون کرده بود. این که محمود به مأموریت رفت و من تنها بودم، طبیعتاً پاسخ به درد بخوری نبود. زیرا محمود بارها به مأموریتهای چند روزه میرفت و هیچگاه نفیسه چنین نمیکرد. پس بیدرنگ صاف رفت سر اصل مطلب که میخواهد زمین را به فروش بگذارد چون محمود به یک بیماری خاص دچار شده و اگر درمان نشود، حتماً مردنی است. بسیار هم سفارش کرد این موضوع به سایر اعضای خانواده درز نکند و فقط پدر و مادر در جریان باشند. برای حاج کاظم و همسرش حوریه خانم خیلی دشوار بود بپذیرند ولی زمانه عوض شده و هزار نکته جدید پدید آمده و این بیماری خاص هم لابد از همان نکتههای خاص است که امثال حاج کاظم را اجازه ورود بدان نیست. با بیمیلی گفت هزینه درمانش را خودش میدهد ولی نفیسه خرفهمش کرد که ممکن است باعث کدروت خانوادگی بشود و یگانه خواهر و برادرانش تصور کنند حاجی میان فرزندانش فرق گذاشته است. پس چه خوب که همان سهم خودش را بفروشد و از این حرف و حدیثها رها شود. هر دو فرزندش مدرسهای و مهدکودکی بودند و ناچار میبایست بامداد فردا به تهران بازگردد. اما با کمی دیرکرد، به یکی دو بنگاه معاملات ملکی رفت و مشخصات زمین را داد و بعد راهی تهران شد. حال و روز خوشی داشت. میدانست شامگاه امشب محمود از مأموریت باز میگردد. شام مفصلی به راه انداخت و کانال تلویزیون را روی شبکه خبر نهاد تا گزارش آزمایش موشکی را فوری دریافت کند. تا ساعت 11 شب همه شبکههای تلویزیونی سرگرم پوشش خبری این آزمایش نظامی بودند و نفیسه ضمن دیدن و شنیدن ده باره آنها، چشم انتظار شوهر نشسته بود اما محمود نیامد و دست آخر تلفن زد که بامداد فردا به تهران میرسند. محمود سرشار از انرژی این بار مستقیم به خانه آمد. دیدن چهره شاداب و امیدوار نفسیه انرژیاش را دو چندان کرد و با ولع بر سر میز صبحانه نشست. بچهها به مدرسه رفته بودند و از نظر نفیسه فرصت خوبی برای بازشکافی ماجرا بود ولی صبر کرد تا شوهرش خستگی راه از تن به در کند. با این خیال واهی مرتب چایی پشت چایی میریخت و از تصاویر تلویزیونی آزمایش موشکی با آب و تاب تعریف میکرد تا به زعم خویش محمود را به وجد آورد. بیتأثیر هم نبود و شوهرش حسابی غرق شور و شادمانی از این پیروزی شد. پاداش خوبی در انتظارش بود. به اضافه آن مرخصی جانانه که رئیسش علیرضا عمرانی مژدهاش را داده بود. زنگ تلفن خانه، گل لبخندشان را پژمرده نکرد. تقریباً هر دو گمان میبردند آنسوی خط علیرضا عمرانی است. نفیسه پرید و گوشی را برداشت. چیزی نگذشت برق شادی در صورتش یکباره فروخسبید و خیلی رسمی پاسخ داد. «خودم هستم. بفرمایید.» حالا دیگر بر صورت علیرضا نیز گل کنجکاوی نقش بسته بود. لقمهها را آرام آرام میجوید تا صدای مَلَچ و مولوچ دهانش مزاحم شنود قانونی و اخلاقی تلفن همسرش نباشد. برق شادی در دو چشم نفیسه نمایان شد. «جدی میگید آقا؟ متری دو میلیون تومن؟» بنگاهدار لواسانی پشت خط بود و صحبت از فروش فوری با این قیمت داشت و همچنین میگفت اگر یکی دو هفتهای صبر کنند شاید متری 200 هزار تومان هم بیشر بخرند. «نه آقا. همین امروز فردا میآم بنگاه تا معامله کنیم» در این جا محمود نه تنها لقمهای نمیگرفت که دهان نیمه پرش بدون بالا پایین رفتن، فقط باز مانده بود. فضای شور و شیرینی بر خانه حاکم شد، زن خوشحال و مسرور و مرد گیج و مَنگ. خر فهم کردن محمود کمی طول کشید. اول این که از وجود زمین اهدایی حاج کاظم به نفیسه خبر نداشت. در نتیجه دهانش یک اینچ باز شد. بعد هم که فهمید خانم شخصاً مدیریت درمان آقا را بر عهده گرفته و خلاصه همه کاری میکند، دو اینچ دیگر دهانش را باز کرد و فریاد کشید. «بس کن زن. سر از خود راه افتادی اینور و اونور که آبروی منو ببری؟ کی به تو گفت دنبال پول بری؟ ها؟» نفیسه هرگز چنین انتظاری نداشت. فکر کرد محمود از این که مدیون زن و پدرزنش بشود، خیلی غیرتی شده، پس با نرمی به او حالی کرد که در زندگی مشترک، من و تویی وجود ندارد و سلامتی هر یک از زوجین، عین سلامتی دیگری است. محمود خشمش را بلعید و اندوهگین و تا اندازهای شرمگین سرش را به زیر انداخت. نفیسه که گمان میکرد تیرش به سیبل دل شوهر خورده، روبرویش زانو زد و سر یار دیرینش را با دو دست بالا آورد تا بوسهای از مهر نثارش کند. پیش از آن که لبانش را بدو بسپارد، دیدن قطرات اشک بر گونه محمود، دلش را سوزاند. هنوز جملهای مهرآمیز راست و ریس نکرده بود که شوهر پیش دستی کرد و با صدایی لزران به سخن آمد: «نفیسه ... من ... من به تو دورغ گفتم!» این بار نوبت زن بود که جوش بیاورد. اگر از آن سلیطههای روزگار بود، خیلی میطلبید در این سکانس هیجانانگیز، یک سیلی محکم به گوش همسرش بخواباند. کشیدهای که صدایش هر خواننده داستان را به تحسین و بارکالله وادار کند اما تربیت خانوادگی آن دو غیر از این بود. نه اهل بزن بودند و نه اهل ناسزا. بدترین واژه زشتی که در این ده سال گهگاه به هم پیشکش میکردند، این بود: «خیلی خری» و بعدش هم طرف مقابل میگفت: «پس بفرما خرسواری!!» نفیسه با دست و بدنی لرزان از محمود جدا شد و چونان حیوان مفلوکی چمباتمه زد و ترانه هِقهِق سر داد. محمود نخواست این آهنگ را بشکند. پس اجازه داد همسرش بدون همراهی ساز، هِقهِق خود را تا به آخر سر دهد. وقتی صدایش داشت فِید fade میشد، کنارش نشست و هر دو پنجهاش چونان عقابی مهربان بر شانههای نفیسه فرود آمد؛ به این امید که آب رفته را به جوی بازگرداند. از این که سنتشکنی کرده و پس از ده سال زندگی مشترک، چنین دروغی بافته، پوزش خواست و بعد اضافه کرد: «حالا که چیزی نشده. من یه غلطی کردم. ببوس و ببخش. باشه؟» و هم چنان که بازوان همسرش را دو دستی میفشرد تا صورت مهربانش بشکفد، نفیسه بازخورد دروغش را حواله شوهرش کرد: «چیزی نشده؟ آبرومون رفت. من جریان رو به پدر و مادرم گفتم.» انگار دو کتف عریان زن، یکی فاز و دیگر نول بود که دستان محمود به تندی از آنها جدا شد و به عقب پرید. با لکنت زبان و طلبکارانه همسرش را سوال پیچ کرد که چرا یک امر خصوصی را به همین سادگی عمومی کرده. آن دو قرار و مداری گذاشته بودند که تا آخرش کسی بو نبرد. نمیتوانست بیش از این همسرش را سرزنش کند. غُرغُرکنان راهی آشپزخانه شد: «خیلی خریت کردی زن ... خیلی ... این همه بهت گفتم کسی نفهمه تا بدونیم چه غلطی داریم میکنیم. دو روز من رفتم مأموریت، دو نفرو خبر کردی ... حالا تا بیایی جمعش کنی، همه تهرون فهمیدن ... بعدش لابد تنها کسی که میمونه خواجه حافظ شیرازیه». نفیسه بدجوری سرگیجه گرفت. نتیجه دلسوزیها و دوندگیهایش به دروغ اندر دروغ منجر شده بود. تحملش سخت مینمود. خانوادهای که در طول زندگی مشترکشان هیچگاه دست به دامن دروغ نشده بودند و اساساً با دروغ مصلحتی نیز بیگانه بودند، اینک در فاصله دو روز، دو دورغ گنده سرهم کرده و هیچ یک توان درست کردنش را نداشت. خشت اول را محمود کج نهاد و این شد که نفیسه نیز خشت دوم را کج گذاشت. به سوی شوهرش خیز برداشت و کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: «من به اعتبار دروغ تو رفتم یه دروغ دیگه سر هم کردم. به اونا گفتم محمود یه بیماری خاص گرفته که اگه عملش نکنیم، زبونم لال میمیره!» این جا قیافه محمود خیلی دیدنی بود. بسیار دوست داشت یکی با چکش صاف بزند ملاجش را داغون کند. نمیتوانست هضم کند، چه گهی خورده و همسرش چه سالادی روی آن. بار دیگر زنگ تلفن به فریاد لحظههای سخت رسید. نفیسه حال و روز بهتری داشت. گوشی را برداشت و گل رویش باز شد. تلاش کرد پسر عمو متوجه گرفتگی صدایش نشود. خوش و بشی کرد و با اکراه گوشی را به محمود داد. علیرضا عمرانی زود فهمید محمود سر حال نیست. زیاد گیر نداد و با شوق فراوان گفت: «پانزده روز مرخصی تشویقی واست درخواست کردم. یه تور سوریه و لبنان هم روش. امیدوارم خوش بگذره محمود جان.» محمود با یک تشکر زورکی گوشی را نهاد. نفیسه همچنان که چهره مغموم همسرش را زیر نظر داشت و آن همه وارفتگی را در صورتش میدید، به قول کارشناسان هواشناسی کمی تا قسمتی شرمگین شد. تلاش کرد با سکوت و فاصله گرفتن از محمود، فرصت بازیافتی به شوهرش بدهد. به سر یخچال رفت و مشغول درست کردن آبجوی بدون الکل با لیموی شیرازی و نمک شد. این گواراترین نوشیدنی برای شوهر داغونش بود. محمود مدام قدم میزد. به کلافی میاندیشید که با مشارکت همسرش دور خودبافتهاند و اینک درون آن سر در گم شدهاند. نفیسه با نوشیدنی گوارا برابرش ظاهر شد. چند جرعهای که خورد اثربخش بود و کمی رنگ صورتش به آرامش گرایید. لیوان را برنهاد و به سوی یگانه معشوقش آمد. نیک میدانست در خشونت و نکوهش، هیچ منفعتی نیست. از در دیگری وارد شد. پس به آرامی در آغوشش کشید؛ جوری که دهانش بیخ گوش چپ نفیسه بود و متقابلاً گوش چپش بیخ دهان همسرش نفیسه. بیمقدمه و آرام در گوشش خواند: «از امروز قول میدم دیگه هیچ دروغی از من نخواهی شنید. همون طور که ده سال باهات اینجوری بودم. قبوله؟» و نفیسه بیدرنگ پاسخ داد: «قبوله. تا زندهام و زیر سایه تو نفسم میکشم، دروغ بی دروغ.» محمود از آغوش همسر جدا شد و این بار به قرینه او را در آغوش گرفت، جوری که گوش راست هر کدام در مقابل دهان دیگری قرار داشت و سخن پایانی را زمزمه کرد: «از این به بعد فقط حرف راست میشنوی. حتی اگه به ضررم باشه.» و نفیسه اطمینان داد: «منم قول میدم از این دهان فقط حرف راست تو گوشت فرو کنم.» با لبخند از هم گسستند. انگار نیرویی دوباره در وجودشان قوت گرفته بود. محمود به اتاق خواب رفت تا دراز بکشد. هنوز بر تخت کاملاً آرام نگرفته بود که از آن اتاق، پرسش دگرباره نفیسه رعشه بر اندامش انداخت: «نگفتی بالاخره دکتر چی گفت!؟ حالا راستشو بگو.» شوهر بینوا مِنمِنکنان پاسخی داد که شاید مگسهای اتاق هم نفهمیدند. زن سمج وارد اتاق شد و بدون پرسش به همسرش خیره. توپ همچنان در زمین محمود بود و همانند کاپیتان پیر و پیشین فوتبال ایران نمیدانست با آن چه بکند. یادش آمد دیگر دروغی در کار نیست. دل به دریا زد و گفت: «یه نوبت بگیر بریم پیش دکتر. میخوام خودت بشنوی.» این گونه پاسخها نه تنها عطش دانستن را نمیکاست که هیجان پرسش را دوچندان میکرد. زن بینوا همچنان منتظر جواب درست و حسابی بود ولی سخن محمود همان بود: «ببین عزیزم! قرار شد دروغ نگم ولی مجبور نیستم هر چی میدونم بگم. تو هم غریبه نیستی که ازت پنهان کنم ولی خواهش میکنم اصرار نکن. همین امروز فردا یه نوبت فوری بگیر تا بریم پیش دکتر. برو قربونت برم که خیلی خستهام.» تقریباً هر زنی بود کلهشقی میکرد اما نفیسه آموزههای بسیار در سینه داشت و دانست خشت بر دریا زدن بیحاصل است. تلفن را برداشت و ابتدا نوبت دکتر گرفت. منشی گفت فردا بعد از ظهر بیایند. بعد به بنگاهدار لواسانی زنگ زد و خبر داد که از فروش زمین منصرف شده است. سپس با مادرش حوریه خانم خوش و بشی کرد و قضیه فروش زمین و درمان محمود را پایان یافته عنوان کرد. برای مادرش قابل فهم نبود که چه بود و چه شد. نخواست پشت تلفن خیلی پرچانگی کند. گفت فردا شب به لواسان میآید و همه چیز را توضیح خواهد داد. بعد از آن زنگی نیز به حجره حاج کاظم زد تا خیال پدرش راحت شود اما حاج کاظم گوگیجه* گرفت. خرفهم کردن پدر نیز به همان فردا شب موکول شد. ****** زنگ مطب دکتر سراجالدین نعمتمنصور نواخته شد. زن و شوهر هر دو دلشوره داشتند ولی هر یک به نوعی. مرد پاسخ پزشک را نیک میدانست. فقط مانده بود، نفیسه چه واکنشی خواهد داشت. زن هیچ چیز نمیدانست. مرغ دلش پرپر میزد که چرا محمود حاضر نشد دو کلمه پاسخ بدهد و او را تا بدین جا کشانده است. منشی در مطب را باز کرد و این دلهرهها موقتاً پایان گرفت. با خوشرویی وارد شدند و به انتظار نشستند. خانم منشی بچهها را نزد خویش برد و بازی نخود سیاه را آغاز کرد. باز هم زن و شوهر اندیشناک شدند و غرق در افکار پریش تا این که بیرون آمدن بیمار پیشین از اتاق پزشک، بار دیگر ایشان را به عالم واقع بازگرداند. به اشاره منشی هر دور راهی اتاق شدند. محمود پیشتر تلفنی با دکتر سخنهایی گفته بود. پس دکتر نعمتمنصور چیزی نپرسید و یک راست رو به نفیسه ایستاد: «سرکار خانم عمرانی! چیزایی که میگم واسه شوهرتون تکراریه ولی اصرار داشتن به شما هم بگم. امیدوارم خوب درک کنید که من یه پزشکم و تنها نقطه نظرات تخصصیام را عنوان میکنم. پس انتظار دارم احساسی برخورد نکنید.» نفیسه برای این که نشان دهد یک زن سنتی نیست و ظرفیت بالایی برای رویارویی با واقعیات دارد، بادی به غبغب انداخت و گفت: «راحت باشید آقای دکتر. من شرایط شما، شوهرم و خودم رو خوب درک میکنم.» دکتر نعمتمنصور که تا اندازهای خرسند به نظر میرسید، قدمزنان خطبه اول طبابتش را آغاز کرد: «این یه بیماری کاملاً نادره. شاید یک در میلیون باشه و به همین ترتیب خیلی از همکاران من ممکنه تا آخر عمرشون حتی یک مورد از این بیماران رو نداشته باشن. خوشبختانه همه آزمایشات پزشکی، سلامتی کامل بدن شوهرتون رو تأیید کرده و من هیچ دلیل جسمی برای این ناتوانی جنسی پیدا نکردم. در آلمان که بودم یکی دو مورد شبیه این را از طریق همکارانم شناختم و برای ما خیلی عجیب بود. به جرئت میگم در حلقه دوستان پزشک من تا کنون پنج مورد از این بیماران پیدا نشده. به همین دلیل هر وقت موردی پیش میآد، به هم خبر میدیم و روند درمان را از همدیگه مرتب جویا هستم.» دکتر احساس کرد این سخنرانی، یک میانپرده لازم دارد. در نتیجه سراغ پیپش رفت و مشغول عملیات شد. زن و شوهر هیجانزده نیز کمی لب و لوچه خود را زیر و رو کردند تا برای خطبه دوم آقای دکتر کم نیاورند. از پشت در صدای زهرا کوچولو میآمد که انگار بیتابی میکرد. نفیسه در شرایطی نبود که سری به او بزند. دکتر قدمزنان چند پکی به پیپ زد و ادامه داد: «وقتی درد از جنس جسمی نباشه، عموماً درمانش هم از جنس دیگه است. کاملاً روشنه بدن شوهرتون یک واکنش منفی و البته ناخواسته به شخصیت و کاراکتر شما نشون داده و سیستم تناسلی را به صورت موقت از کار انداخته. تنها راهی که به نظر من میرسه ...» جیغ و داد زهرا کوچولو که با بازشدن ناگهانی در و قاپیدن دست وی توسط خانم منشی همراه بود، رشته افکار همه را پاره کرد. کودک بیتاب نشان داد با آدامس و شکلات خر بشو نیست. با اشاره دکتر، محمود دست دخترش را گرفت و نازکشان از اتاق بیرون برد. کمی طول کشید تا دردانه محمود در آغوش پدر آرام گیرد. همان چلسمههایی که خانم منشی به زهرا تعارف میکرد و او نمیگرفت، اینک با ولع از دست پدرش میقاپید. هم محمود و هم خانم منشی خرسند از این که غائله زهرا کوچولو را خواباندهاند، خشنود به نظر میرسیدند و لبخندی بر لبانشان نقش بسته بود. باز شدن آرام در اتاق پزشک توجه ایشان را به آن سو جلب کرد. نفیسه را دیدند چونان ماری از لای در نیمه باز خود را بیرون کشید. با چادری کاملاً گرفته و سری به زیر. چیزی از محمود نپرسید و متقابلاً شوهرش هیچ نگفت و تشکرکنان، دست پسرش محسن را نیز گرفت. تور سوریه و لبنان از نظر هر دو منتفی بود. محمود به رئیسش علیرضا عمرانی گفته بود که تنها چند روزی به شمال میروند. به همین دلیل و به خاطر بچهها دو روز آخر هفته را از مدرسه اجازه گرفتند و قرار گذاشتند بعد از مطب دکتر یکراست ابتدا به لواسان بروند و صبح فردا راهی شمال شوند. درون خودرو، فقط صدای بازی بچهها به گوش میرسید. نفیسه هیچ نمیگفت و طبیعتاً محمود هم دوست نداشت سخنی به میان آید. وقتی خودرو به سرازیری جاده لواسان رسید، محمود به سخن آمد: «حالا خودمون که از دروغ توبه کردیم. اون دورغی که پدر مادرت گفتی رو چه جوری میخوای درستش کنی؟» زن اندیشناک با یادآوری این دروغ کمی هراسان شد. آن چه وی و همسرش در این چند روز سر هم کرده بودند، آن قدر پیچیده بود که برای ماستمالی کردنش حتماً میبایستی یک سناریوی درست و حسابی نوشته شود و نفیسه نیک میدانست بالبداهه نمیتوان در دیدار با پدر و مادرش چیزی آبرومند سرهم کرد. همچنان که محمود در سکوت، مشغول رانندگی بود، فرمان ایست داد و شوهر مهربان حتی چرا هم نپرسید. نفیسه میدانست برای این ایست ناگهانی یک توضیح منطقی لازم است. امانش نداد و گفت: «بر میگردیم خونه. صلاح نیست این جوری بریم خونه بابام. باید یه فکر اساسی بکنیم. حوصله شمال رو هم ندارم.» انگار محمود نیز با وی همذات پنداری میکرد. مثل بازیگران فیلمهای هالیوودی فرمان به چپ راند و سربالایی لواسان به تهران را حسابی گاز داد. ***** حوریه خانم شام گستردهای آماده کرده بود. حاج کاظم و همسرش شیفته دورهمنشینیهای خانوادگی بودند. دوست داشتند به هر بهانهای فرزندان و نوادگانشان را دور هم ببینند ولی با غریبهها کمتر چنین میکردند. باور داشتند هر چه دارند مال بچههاست، چه زنده باشند و چه مرده و اگر در برخی موارد حاج کاظم به ظاهر خسیسبازی درمیآورد، به خاطر این بود که بچهها لوس نشوند و قدر پول و ثروت بیزحمت را بیشتر بدانند. کمکم میبایست سر و کله مهمانان پیدا میشد. حوریه خانم تصمیم گرفت تلفنی خبر بگیرد که چه شده و چرا دیر آمدهاند. هنوز گوشی را برنداشته بود، نوای زنگ تلفن بلند شد و صدای نفیسه از آن سوی خط آمد. مادر پیر خیال میکرد همین نزدیکیها باشند ولی دخترش آپ پاکی روی دستش ریخت که امشب نمیآیند و شمال هم نمیروند. توضیحات نفیسه تقریباً اثری نداشت. واقعاً خیلی سخت بود تلفنی به او بفهمانی که چه شده؛ به ویژه آن که دروغ چند شب پیش، ذهنیت پدر و مادر نگران را نگرانتر کرده بود. به هر ترتیب دختر توانست مادرش را دست به سر کند. اما زنی که به جز نفیسه پنج دختر و پسر دیگر در دامنش پرورانده بود، نمیتوانست این قدر خر باشد که همه ادعاهای او را باور کند. گوشی را گذاشت و با حاج کاظم به شور نشست. ***** هنوز بچهها مشغول خوردن صبحانه بودند که صدای زنگ خانه بلند شد. نفیسه در آیفون تصویری چهره راننده سرویس مدرسه را دید و هولهولکی بچهها را آماده کرد. محمود بیخیال از دستشویی آمد و سر میز نشست. وقتی بچهها رفتند، نفیسه نیز میل به خوردن کرد. کمتر سخن میگفتند و بیشتر میخوردند و اگر سخنی به میان میآمد بیشتر در باره همین صبحانه و خواص آن بود. دیگر از آن نفیسه ماجراجو که برای درمان شوهر به در و دیوار میزد خبری نبود. محمود هم دوست نداشت پی ریسمانی را بگیرد که آخرش معلوم نیست از کدام چاه سر در میآورد. یک رضایتنامه نانوشته میانشان حاکم شد. صدای زنگ خانه، به طور معمول کنجکاوی نفیسه را به همراه داشت وگرنه محمود معمولاً در این ساعت روز خانه نبود. زنش با آرامش لقمهای دیگر برگرفت و به سوی آیفون تصویری رفت و همان جا لقمه در دهان خشکش زد. پیش از این بارها چهره پدر و مادرش را درست بر همین صفحه دیده و برق شادی بر صورتش پریده بود ولی انگار چهره دوست داشتنی آنها امروز وحشتناک به نظر میآمد. پیش از آن که در را باز کند، با صدایی لرزان به محمود گفت که چه میبیند. شوهرش نیز کلید فکهایش را موقتاً خاموش کرد و دیگر نجوید. آدمیان وقتی پریشاندیش باشند، گمان میبرند دیگران نیز چنیناند و این بود که محمود و نفیسه متوجه نبودند، بهانههای الکی ایشان برای بر هم زدن مهمانی دیشب، فقط به درد بچههای کوچولو و آدمهای به هم ریختهای چون خودشان میخورد. تازه فهمیدند همه دروغهایشان نه تنها باورپذیر نبودند بلکه بسیار شک برانگیز شدهاند. پس حضور بیمقدمه حاج کاظم عمرانی و همسرش حوریه خانم در ساعات نخستین روز، بدون این که حتی یک تلفن بزنند، بی حکمت نیست. بهترین کاری که نفیسه در این ساعت میتوانست برای مهمانان ناخوانده بکند، دعوت به خوردن صبحانه بود. کره، پنیر، عسل، زیتون، مغز گردو، آب هویج و چایی پشت چایی؛ فقط نیمرو کم بود که تا خواست آماده کند، مادرش حوریه خانم امر کرد بنشیند. با اشاره حاج کاظم، همسرش نیز لقمهای برگرفت و قدری از استرس محمود و نفیسه کاسته شد. سخن گفتن با دهان پر از عادتهای دیرینه حاج کاظم بود چنان که وقتی سر سفره از او چیزی میپرسیدند، ابتدا لقمه را به دهان فرو میبرد و بعد همچنان که آسیاب میکرد، سخن هم میگفت. سنش از 72 سال گذشته و همسر 60 سالهاش دیگر تلاشی نمیکرد این عادت را از وی بستاند. فرزندانشان هم پدرشان را با همه معایب و محاسنش یکجا قبول داشتند. حاج کاظم خطابهاش را آغاز کرد و سکوت حوریه خانم آشکار ساخت آن دو حرفهایشان را یکی کردهاند. مادر پیر نیز پس از شوهرش به سخن آمد و دختر و داماد جوانش را سرزنش کرد که چرا پنهانکاری میکنند و دست آخر افزود: «آخه قربونتون برم. مگه بالاتر از سیاهی رنگی هست. آخرش دیر یا زود همه ما مردنی هستیم. واسه چی از هم پنهون کنیم؟ درد شما درد ما هم هست.» حاج کاظم که دید عملیات آتشباری خود و همسرش جواب داده و زن شوهر جوان یارای هیچگونه تیراندازی ندارند، خشابی دیگر در دهانش نهاد و مسلسلوار سوال پیچشان کرد. چارهای نبود و آن دو میبایستی پدر و مادر پیر و تیزهوش را متقاعد بکنند و نه دست به سر. قدری محمود خودش را جمع و جور کرد و قدری نفیسه. انگار یکی منتظر بود دیگری سخن بگوید. بازی رفتاری آن دو، باعث رقص چشمان زوج پیر جستجوگر شد. مدام به این و آن مینگریستند تا ببینند حرف حساب از کدام دهان بیرون میجهد. محمود که نتوانست همسرش را با ایما و اشاره به خط مقدم بفرستد، ناچار خودش عزم میدان نمود و دهان باز کرد: «راستش یه بیماری عجیب و غریب سراغ من اومده. نفیسه خواست درستش کنه، اون دروغ را به شما گفته. دکتر هم نگفت که درمون نداره ولی به این آسونی هم نیست که بشه درستش کرد.» بیش از این نمیخواست ادامه دهد و تلاش کرد نفیسه را با خود همراه کند. با زیرکی توپ را به زمین او انداخت چنان که دختر روبروی پدر و مادر سنتی-مذهبیاش مانده بود چه بگوید و چگونه بیماری شوهرش را توضیح بدهد و از آن بدتر چگونه داروی درمانش را به زبان آورد. مِنمِن کنان چیزهایی گفت که لابد فقط خودش فهمید. حاج کاظم با آن که آدمی کاملاً مذهبی و سنتی بود، اما در جوانی آنی بود که دوره و زمانهاش میطلبید و عکسهای داش مشتی وی بر دیوار خانه و همچنین حجرهاش گواهی میداد که آقا چکاره بودند، وقتی دید دخترش وقتکشی میکند تا به زعم خود سوت پایان بازی نواخته شود، با توجه به شواهد پیشین و پسین بی هیچ رودربایستی گفت: «شوهرت از مردی افتاده؟» حوریه خانم به نرمی آرنجش را بر پهلوی حاج کاظم فرود آورد و چشم غُرهای رفت. سکوت زن و شوهر جوان خود پاسخ روشنی به پرسش حاج کاظم بود و اساساً نیازی به تکرار پرسش نبود. حوریه خانم پادرمیانی کرد تا مسئله به فرجامی خوش بیانجامد. رو به محمود: «خب مادر جان! هر دردی یه درمونی داره. درد از خداست و درمونش هم از خداست. توکل کنی درست میشه. بالاخره یه دکتری، مُکتری، یه نذر و نیازی. درست میشه ایشاالله.» محمود دوست نداشت این داستان بیخودی کشدار بشود. فوری به سخن آمد و همه ماجرای دکتر رفتن را مو به مو تعریف کرد. نفیسه ترجیح داد به آشپزخانه برود. حوریه خانم مات و مبهوت مانده بود و حاج کاظم انگار ماری به تنبانش افتاده باشد، خیزی برداشت و با فریاد پرسید: «این دیگه چه خریه، اسمشو گذاشتن دکتر؟ اگه کار نمیکنه که خب کار نکنه. زن دوم واسه چی؟ راست راستی مگه مغز خر خوردیم که این مزخرفات رو باور کنیم؟ درسته که دور و زمونه عوض شده و هر روز یه قِرُّ و فِری به نام تکنولوجی میکنند تو پاچمون. اما قرار نیست به هر سازشون برقصیم پدر جان.» حوریه خانم از دور نفیسه را رصد میکرد که در آشپزخانه هیچ غلطی نمیکند و فقط دنبال وقتکشی است. به سویش رفت و دید قطرات اشک بر گونههایش سُر میخورد. در آغوشش کشید و به زمین بازی بازش گرداند. حاجیه حوریه خانم با شوهرش هماندیش بود ولی اهل غوغا نبود. دوست داشت یک جوری ماجرا سامان بگیرد. پادرمیانی کرد و گفت: «حاج کاظم! بچهها که تقصیری ندارن. اگه میخوای داد بزنی سر اون دکتر چیز نفهم داد بزن. حالا خدا رو شکر اتفاقی که نیفتاده. بهتره یه سر بری پیش آسید جواد. بالاخره سرش تو کتاب و قرآنه. شاید راهی جلوشون بذاره.» نفیسه که همچنان دستش در دست مادر بود، یکباره از آن حال انزوا در آمد و فوری گارد گرفت: «نه تو را خدا مامان. من و محمود قرار گذاشتم کسی نفهمه. همینجوریش تا الان با حساب آقای دکتر و منشی، شیش نفر میدونن. اگه هی به این و اون بگیم، همه خبردار میشن و فقط آبرومون میره.» حاج کاظم کمی آرام گرفت و در تأیید سخنان دخترش به سخن آمد: «نفیسه راست میگه. این جور دردا رو نباس به همه گفت. فقط وقتی میگیم که بدونیم یه درمونی داره. محمود عضو خونواده ماست. سرشکستگی اون واسه همهاس. ولی قبلش من باس بدونم حرف حساب این دکتره چیه. آخه دارو قحطی بود که همچین افاضاتی فرموده؟» محمود از جا برخاست و به کنار پنجره رفت. دیدن دورنمای شهر، کمی او را از این داستان بیرون میکشید اما آنسوتر، میان مادر و دختر و پدر ماجرا همچنان به پیش میرفت. حاج کاظم کمی تردید داشت مبادا نسخه دکتر سناریویی باشد. البته نفیسه با پدر همرأی نبود. حوریه خانم اصرار داشت اگر قرار است با دکتر دیداری داشته باشند، دعوا نکنند؛ بلکه ببینند آیا راه دیگری دارد یا نه. حاجیه خانم میگفت: «سر کیسه رو که شل کنی این دکترا هزار تا دوا واست میچینن. بهش میگیم که از پول خرج کردن نمیترسیم. هر جای دنیا که میدونه میشه عملش کرد یا یه دوایی پیدا کرد، میریم.» حاج کاظم در تأیید سخنان همسرش، سری تکان داد و به سوی محمود رفت و شانههایش را با دو دست نوازش کرد. ***** نفیسه پس از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک کارشناسی ارشد روانشاسی، تقریباً همه همکلاسیهایش را گم کرد و تنها با ارکیده نظری که دختری متفاوت از خودش بود، کم و بیش ارتباط داشت. ارکیده همچنان مجرد و صاحب یک دفتر مشاوره بود. تقریباً دو ماه یک بار با نفیسه قراری میگذاشتند و ناهار مشترکی میخوردند. ارکیده ار نظر ظاهری نقطه مقابل نفیسه بود؛ دختری غیرمذهبی و یا اگر مذهبی بود، هیچگاه بروز نمیداد. همواره مانتوی شیکی بر تن داشت و در مجموع با ویژگیهای ظاهری نفیسه خیلی هماهنگ نبود، چنان که گاهی در خیابان چنین به نظر میرسید نفیسه مأمور گشت ارشاد است و ارکیده سوژه ارشاد! اما آن چه پیوند قلبی این دو را مستحکم ساخته بود، نه تمایلات مذهبی که ویژگیهای شخصیتیشان بود. تقریباً هر دو قادر بودند در بیشتر موارد روی هم اثر بگذارند.
یکی از همین ناهارهای مشترک با حال و روز نه چندان سرخوش نفیسه همراه شد و هر چه او بهانه آورد، نتوانست ارکیده را دَک بکند. وقتی روبروی هم نشستند، شغل و تخصص ارکیده ایجاب میکرد که چهره دوست دیرینش را غیر از دیدارهای پیشین ببیند و اصرار و اصرار تا قفل دهان همکلاسیاش را بگشاید. نفیسه خیلی دربسته گفت کمی ناهماهنگی در زندگی زناشویی پیدا شده ولی به زودی برطرف میشود. خودش هم خوب میدانست این گونه سخنها برای پیچاندن زنان بیسوادی همچون حوریه خانم خیلی کارگر نیست، چه رسد به رواشناس خبرهای چون ارکیده که در دانشکده همواره دو سه نمرهای از نفیسه بالاتر میگرفت. وقتی منبرش پایان یافت، دید چشمان ارکیده بدجوری نقطهای شدهاند و همانند مَشنگها به صورتش زل زده است. کمی تکانش داد تا مبادا طرف خواب باشد اما ارکیده با آرامش به سخن آمد: «قیافه من خیلی به دیوونهها میخوره؟ یا فکر کردی تازه از دارالمجانین بیرون اومدم؟» این جا بود که نفیسه خودش را جمع و جور و سر به زیر سکوت پیشه کرد. تجربه دانشگاهی و کاری ارکیده بر مدرک خشک و خالی نفیسه چربید و بدون فشار آنچنانی کمکم قفل دهان دوستش را باز کرد. نفیسه بعد از دانشآموختگی به دلیل عدم نیاز مادی از یک طرف و همچنین شوهرداری و بچهداری، هیچ گاه دنبال شغلی در حوزه تحصیلاتش نرفت و تقریباً هر چه آموخته بود، یواشیواش در گیر و دار زندگی زناشویی تحلیل رفت. این بود که نتوانست ارکیده را بپیچاند و سفره دلش را گشود. برای دوست روانشناس این گونه موارد تازگی نداشت و او دهها مشتری از این دست را تا کنون پشت سر نهاده بود. تنها چیزی که برایش تازگی داشت، نسخه آقای دکتر نعمتمنصور بود و این که در چارچوب زندگی سنتی نفیسه، چگونه چنین دارویی را میتوان تجویز کرد. نیک میدانست پذیرش آن برای خیلیها سخت است چه رسد به نفیسه سنتی-مذهبی. واقعاً باورش سخت بود زنی با آن همه جذابیتهای جنسی و شخصیتی بپذیرد که شوهرش با زن دیگری ازدواج کند، تنها به این دلیل که دکتر متخصص چنین تشخیصی داده است. توده مردم نیز چنین نسخهای را به راحتی برنمیتابند، به ویژه زنان اهل خانواده که حساسیت زیادی روی هَوُو دارند و چه بسا چنین نسخههایی را به نوعی بیبندوباری جنسی و هوسرانی تعبیر کنند. ارکیده نخواست با نظر دکتر نعمتمنصور همداستان شود و دوست صمیمیاش را برنجاند. از در دیگر وارد شد تا شاید این خانواده خوشبخت، از گزند آسیبهای احتمالی در امان باشند. بدون محافظهکاری گفت: «حالا گیرم شوهرت به این ناتوانی رضایت داد. خود تو چی؟ میتونی تا آخر عمر باهاش کنار بیای؟» بازی با لیوان روی میز شاید بهترین کاری بود که نفیسه در برابر این پرسش میتوانست دنبال کند. ارکیده با کمی خشم، لیوان را به کناری زد. تازه نفیسه متوجه شد باید چیزی بگوید ولی چه بگوید؟ به خود میاندیشید که از بچگی تا کنون هیچ کم نداشت و اینک به یک باره با یک کاستی قابل توجه روبرو شده است. به خانواده دوستداشتنیاش میاندیشید که برای وی رویایی بود، هم محمود و هم بچههایش. چگونه میتوان از این کانون گرم و با محبت چشمپوشی کرد؟ کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: «نمیدونم ... حکایت کفش و کلاه شده که اگه با پا بری کفشت پاره میشه و اگه با سر بری کلاهت.» ارکیده وقتی مطمئن شد هر دو وجه قضیه برای دوستش اهمیت دارد، خواست تا راه میانهای پیشنهاد کند. با کمی احتیاط و شمرده شمرده گفت: «خب ... اگه این جوریه ... لزومی نداره تن به شرایط موجود بدی ... میتونی شوهرتو راضی کنی بیخیال اون درمون کذایی بشه ... در مورد خودت هم زیاد سخت نگیر ... الان تکنولوژی پیشرفت کرده و خیلی چیزا رو میشه با اصلش جایگزین کرد ... حتی همخوابه رو ...» نفیسه بیش از این اجازه میدانداری نداد و با خشم از جایش برخاست. اصرارهای ارکیده برای ادامه بازی بیفایده بود و او بدون بدرود گفتن راه خانه را در پیش گرفت. ***** ظاهراً قرار بود موضوع داستان میان اعضای خانواده بماند ولی آن چه به نقض تعهد تکتک آنها دامن میزد، نه بیاخلاقی بلکه دلسوزی و چارهجویی بود و این شد که کمکم افراد بیشتری در جریان این ماجرا قرار میگرفتند. حوریه خانم به هر ترتیب بود، حاج کاظم را وادار کرد پیش از آن که نزد دکتر بروند و علت این نسخه منحصر به فرد را جویا شوند، سری به خانه آسید جواد کاشانی آخوند مورد احترامشان در کاشان بروند. حاج کاظم آدم پشت فرمان نبود و همیشه یکی از پسران یا دامادهایش زحمت پیمودن راه تهران-کاشان را میپیمود. محمود ابتدا برای همراهی با ایشان مخالفت کرد و بهانه آورد ولی چون دید آنان مصمم هستند بروند و نیک میدانست اگر نرود، یکی دیگر از اعضای خانواده جور این رانندگی را خواهد کشید و احتمال مطرح شدن ماجرا در طول سفر وجود دارد، با اکراه پذیرفت. در نتیجه همگی سوار بر پرادوی بزرگ و چهاردر حاج کاظم شدند و راه افتادند. ***** رابطه علیرضا عمرانی و محمود ساداتحسینی فراتر از دو همکار بود، پیش از هر چیز بچه محل و بعد در دانشکده هوافضا همکلاسی بودند و دیگر این که محمود داماد عمویش بود و تازه خودش واسطه این وصلت شده بود. پس میتوان گفت علیرضا از برادر هم به محمود نزدیکتر بود. وقتی شنید پانزده روز مرخصی تشویقی و تور سوریه و لبنان به مذاق دوست دیرینش چندان مزه نکرده، با تجربههای پیشین دانست یک جای کار ایراد دارد. زیاد به پر و پایش نپیچید. با این وجود رفتارهای نامعمول محمود او را به صحرای گمان برد که چه شده است. بیشتر میاندیشید و کمتر زنگ میزد تا راز این سردی و رخوت دوستش را بداند. به بهانهای تلفن محمود را گرفت. میخواست صرفاً احوالی بپرسد و اگر بیکار است دیداری با هم داشته باشند. وقتی سخن از دیدار شد، محمود خیلی راحت پاسخ داد که در تهران نیست ولی نگفت کجاست. علیرضا چون دانست طرف پرچانگی نمیکند، بیخیال بازجوییهای معمول و دوستانه شد. یک حس درونی او را وسوسه کرد، سراغی از عمویش حاج کاظم بگیرد و برای این کار بهانه درست و درمانی سر هم کرد. حاجی خیلی پاک و پاکیزه پشت خط پاسخ داد که در راه کاشان است و دو روز دیگر باز میگردد. ذهن اطلاعاتی-امنیتی علیرضا گل کرد و بعد از پایان مکالمه، به همه چهار پسرعمویش زنگ زد تا به اصطلاح احوالی بپرسد و در واقع مطمئن شود هیچکدام راننده پدرشان در راه کاشان نیستند. دست آخر تلفنی هم به داماد دوم عمویش زد و چون اطمینان یافت راننده پشت فرمان پرادوی حاجی کسی جز محمود نمیتواند باشد، دیگر فهمید یک مسئلهای پیش آمده که رفتار مشکوک محمود و رویدادهای پیرامونش بدان دامن میزند. خود را محق دانست هر طور شده وارد ماجرا بشود و به زعم خویش کمکی بنماید. حوریه خانم، دختر خوشرویی از کویر کاشان بود که به تور کاظم عمرانی از داشمشتیهای محله جوادیه تهران افتاد و زنش شد. خیلی مذهبی بود و ارادت خاصی به آسید جواد کاشانی آخوند محل تولدش داشت. تقریباً هر مسئله شرعی پیش میآمد، از او جویا میشد. کاظم عمرانی که اوایل خیلی در بند مذهب نبود، کمکم با همسرش همراهی کرد و سالی چند بار سفرهای زیارتی و سیاحتی از جنس مذهبی را داشتند. سفر کاشان هم تقریباً دو منظوره بود. هم دیداری با قوم زن تازه میشد و هم دیدار آسید جواد کاشانی که همواره با چند پرسش مذهبی صورت میگرفت. محمود و نفیسه با این که بچه مذهبی بودند ولی چندان با نظر حوریه خانم موافق نبودند که برای هر مسئلهای سراغ آخوند بروند اما مهر مادری نفیسه و ارادت محمود به مادر خانم، ایجاب میکرد به نظرش احترام بگذارند. آسید جواد کاشانی نه پزشک بود و نه جادوگر؛ همان چیزهایی را که در حوزه علمیه آموخته بود، بی کم و کاست تحویلشان داد. هنگام سخن گفتنش اگر کارد به محمود میزدی خونش در نمیآمد. او از دوازده سالگی پای منبر نشسته بود و خوب به یاد داشت که در اسلام هر مرد میتواند چهار زن دائم و بینهایت زن موقت اختیار کند. بنابراین تکرار داستان از سوی آسید جواد، بر آگاهی دینی وی هیچ نیفزود. در عوض حاج کاظم و حوریه خانم انگار که نکته مهمی کشف کرده باشند، با ولع بسیار مشتری سخنان گهربار آخوندشان بودند. خلاصه آسید جواد کاشانی به آنان حالی کرد که ازدواج دوباره محمود به هر دلیل پزشکی و غیره باشد، از نظر اسلام مباح است! سپس نوبت نسخهپیچی برای نفیسه رسید که مزه خیلی خوبی نداشت. فرمود: «بر طبق شرع انور اسلام چنان چه مردی عَنین** باشد، زوجه میتواند درخواست طلاق کند و چنان چه بر حاکم شرع یا قاضی محرز شد، صیغه طلاق جاری میکند، چه مرد رضایت بدهد و چه ندهد.» هنگام خداحافظی با شیخ چیزدان، حاج کاظم و همسرش حوریه خانم اگر چه از پاسخهای حاجآقا خیلی به وجد نیامده بودند ولی دست کم تکلیف شرعی برایشان روشن شده بود و خیلی سخت نگرفتند اما محمود نتوانست خودش را کنترل کند و جوری که آسید جواد نفهمد، به اهل و عیالش تیکهای انداخت: «حیف این همه بنزین که تا اینجا سوزوندیم.» ***** حوریه خانم با وجود آن که شش تا بچه را زاییده و از آب و گل درآورده و به خوشبختی رسانده بود ولی از نظر تیپ و ظاهر پیرزن نمینمود و حدود 15 سالی جوانتر میزد. به ویژه آن که استخوانبندی صورت و پیکرش از ابتدا زیبا بود و تقریباً چیزی از آن شکوه جوانی که باعث شد کاظم عمرانی به پر و پایش بیفتد، کم نشده بود. همیشه در کنار همسر هفتاد و چند سالهاش بیشتر به پدر و دختر میمانست تا زن و شوهر. خلاصه اگر قرار بود دوباره شوهر کند، خواهان زیادی داشت. هنگام بازگشت خانواده عمرانی از کاشان، حوریه خانم پیشنهاد کرد در قم یکی دو ساعتی به گشت و زیارت بپردازند. این پیشنهاد مخالف جدی نداشت. در یکی از خیابانهای اصلی حوریه خانم و نفیسه به همراه کوچولوها پیاده شدند تا به گشت و خرید بروند. محمود خواست از این فرصت برای تعویض روغن خودرو استفاده کند. حاج کاظم حوصله همراهی با زنان را نداشت، پس با محمود همراه شد. قرار گذاشتند پس از خرید در همان ایستگاه تاکسی که پیاده شدند، منتظر خودرو بمانند. وقتی مادر و دختر به محل انتظار آمدند، بچهها بهانه بستنی گرفتند و نفیسه به مادرش گفت در ایستگاه بماند تا او بچهها را به یک سوپرمارکتی ببرد و باز گردد. هنوز نفیسه بازنگشته بود که خودروی حاج کاظم به سر قرار نزدیک شد اما حضور چند خودروی سواری در ایستگاه تاکسی مانع از آن بود که آنان درست روبروی حوریه خانم ترمز کنند. از دور چنین پیدا بود که رانندگان عموماً جوان سواریها دنبال مسافرند و جلوی حوریه خانم بوق میزنند و چون یکی جلوتر میرود، خودروی بعدی همان میکند که اولی کرده بود. حوریه خانم نیز همه را با علامت سر میفهماند که مسافر نیست. در همین لحظه یک مرد عبا به دوش که عرقچینی بر سر داشت و ظاهراً از دعاخوانهای حرم بود، به حوریه خانم نزدیک شد و سخن آغازید. از داخل خودروی حاج کاظم چیزی مفهوم نبود تا این که پرخاش جدی حوریه خانم به آن مرد، باعث شد حاج کاظم پیر چونان شیری از درون خودرو به سوی آن مرد هجوم ببرد. ابتدا زنش را به سمت خودرو هدایت کرد و بعد به پر و پای آن مرد عبا به دوش پیچید. حوریه خانم همچنان که غُر میزد وارد خودرو شد و پیش از آن که محمود چیزی بپرسد، گوشهایش این گونه شنیدند: «مرتیکه قُرُمساق ... خجالت نمیکشه ... تو سرت بخوره اون ثواب صیغه کردنت.» حاج کاظم که تا اندازهای خود را خسته کرده بود، با دیدن نفیسه و بچهها، همگی راهی خودرو شدند و به سوی تهران گاز دادند. در میان راه تقریباً هیچ یک دوست نداشتند از این ماجرا سخنی گفته شود و فقط سر و صدای دو نوه خردسال حوریه خانم شنیده میشد. حاج کاظم چون با برادرزادهاش علیرضا کار مهمی داشت، به او گفته بود که چه ساعتی به تهران میرسند، چندان که تا وارد ویلای دلانگیز لواسان شدند، زنگ خانه رویایی حاج کاظم به صدا درآمد و محمود بیخبر از همه جا با حکم شفاهی حاج کاظم به ریاست دربازکنی رسید. او به عمر چهل و پنج سالهاش هیچگاه دزدی نرفته بود که به دستگیره برقدار بچسبد و بلرزد. در نتیجه تجربه نداشت و چون در خانه را باز کرد، با دیدن علیرضا درست مانند دزدی که دستگیره برقداری را فشرده باشد، تکانتکان خورد. این شوک ناگهانی چیزی نبود که از دید علیرضا، نفیسه و پدر و مادرش پنهان بماند. به بهانه دلجویی نزدیکش رفتند مبادا سکتهای در کار باشد. به هر ترتیب آرامش حاکم شد ولی ذهن کنجکاو علیرضا اجازه نداد چیزی ماستمالی شود. دست آخر حاج کاظم علیرضا را نه برادرزاده که پسر پنجم خویش قلمداد کرد و چنین فرمود: «واسه شوهر دادن دخترام نظر علیرضا از نظر پسرای خودم مهمتر بود ... اون مثل بچه خودمه و تا حالا من چیزی رو ازش پنهون نکردم ... همیشه هم عقلش کمک عقل من بوده.» و بدین ترتیب علیرضا نیز محرم اسرار شد و آستین بالا زد و در کار شد تا به درمان داماد عمویش کمکی بکند. ***** مطب دکتر نعمتمنصور این بار کمی شلوغ بود. فقط حوریه خانم و دو نوهاش در خانه ماندند و بقیه راهی مطب شدند تا به زعم حاج کاظم ببینند حرف حساب این آقای دکتر چیست؟ وقتی وارد شدند، دکتر خیلی سرد بود و گویا حضور آنها را کاملاً بیفایده میدانست. هنوز به سخن نیامده بود که حاج کاظم ابتدا با لحنی آرام وارد میدان شد: «آقای دکتر! جسارتاً عرض میکنم ... دنیا این همه پیشرفت کرده و دواهای جورواجور درست شده ... اون وقت شما نسخه پیچیدین که دوماد من بره یه زن دیگه بگیره تا خوب بشه؟ ... آخه ...» دکتر آدم شارلاتانی نبود ولی میدانست اگر کوتاه بیاید، سخت میخورد. پرید میان سخن حاجی و با کمی درشتگویی آغاز کرد: «ببیند آقا ... من نه قاضیام، نه آخوندم، نه رمالام و نه پلیسم ... فقط یه پزشکم و مطابق حرفه خودم تشخیص میدم و به قول شما نسخه میپیچم ... کسی رو هم مجبور نکردم به نسخه من عمل کنه، والسلام نامه تمام.» علیرضا که مهندسی زبده بود و علاوه بر دانش مهندسی چم و خم روابط عمومی را نیک میدانست و به همین دلیل خیلی زود در بدنه سپاه بالا رفته بود، هم عمویش را افسار زد و هم پزشک را. ابتدا کمی دلجویی تا فضای گفتوگو عادی شود و سپس چارهجویی کرد: «برا حاجی سوءتفاهم شده آقای دکتر ولی واقعیتش اینه که علیرغم احترام و اعتماد ما به تشخیص جنابعالی، امکان اجرای اون کمی مشکله و یا بهتر بگم شاید هم نشدنییه ... دست کم اینه که واسه خیلیها این موضوع غریبه و به این سادگی نمیشه جا انداخت که ازدواج دوباره محمود صرفاً بر اساس یک مصلحت پزشکییه ... من از شما خواهش میکنم اگه راه میانهای هست بفرمایید، شاید عملیتر باشه.» دکتر نعمتمنصور قدمزنان به علیرضا عمرانی نزدیک شد و خیلی آرام پرسید: «مثلاً چه راه میانهای؟ شما خودت چیزی به نظرت میرسه؟» علیرضا کمی مِنمِن کرد و گفت: «خب من که پزشک نیستم ولی گفتم جنابعالی با توجه به حساسیتهای اجتماعی که خودتون بهتر میدونید، راهی رو جلوی ما بگذارید ... برای مثال ... نمیدونم ... میشه محمود چند جلسهای با یه خانومی خلوت کنه و بعد نتیجه بگیریم؟ حالا اسمش رو هر چی میخواین بذارین» نفیسه بی آن که چیزی بگوید، تکانی خورد و چادرش را جمع کرد. دکتر نیز در حالی که سرش را به نشانه تأسف تکان میداد، قدمزنان از محمود فاصله گرفت و به سخن آمد: «مشکل اساسی مملکت ما اینه که هر کی خودشو همهچیزدان میدونه و خیلی راحت عین خوردن یه لیوان آب، واسه هر درد و مسئله ریز و درشتی نسخه میپیچه ... چارتا نونوایی رو نمیتونیم مدیریت کنیم و نون اهواز و آبادان و خرمشهر میشه خوراک دام ... اون وقت واسه مدیریت جهان جلسه پشت جلسه میگذاریم ... فقط مونده من پزشک هم بیام تو کار شما برادران موشکساز نظر بدم.» دکتر باز به سراغ پیپش رفت و به آرامی آن را چاق کرد و در حالی که تیم حاج کاظم غرق سکوت بودند، ادامه داد: «من خدمت خود آقا محمود و همسرشون گفتم که بیماری اساساً ریشه جسمی نداره که شما یه جسم دیگه رو به بدن اون بچسبونی تا خوب بشه ... تنها راهی که به نظر من رسیده و البته با مشورت سایر همکارام در کشورهای دیگه به این نتیجه رسیدیم، زندگی محمود با یه زن دیگه است ... حالا شما اسمش رو هر چی میخوایید بذارید ... صیغه، رفیقه، کنیز، دوستدختر یا زن دائم ... مهم اینه که بر اثر کش و قوسهای روحی، بدن محمود واکنش نشون بده و قوه جنسی اون دوباره به کار بیفته ... شاید سه چار ماهه جواب بده ... شاید هم بیشتر ... بعدش میتونید تصمیم بگیرید که برگرده سر زندگی اولش یا نه ... اون دیگه به خودتون مربوطه.» حاج کاظم دوباره کم آورد و بیاختیار پرید وسط گود: «پس بفرمایید شما واسه بیبندوباری هم دلایل پزشکی میآرید تا اینجوری دهن مردمو ببندید. نه؟» علیرضا میانداری کرد تا حاجی بیش از این افاضه دانش نکند. دکتر کمی به خشم آمد و فریادگونه گفت: «گفتم که من شغلم پزشکییه ... حاکم شرع نیستم، قاضی هم نیستم. آخوند هم نیستم. فقط نظر تخصصیام رو گفتم. اگه با حساب و کتاب و عقل و شرع و جامعهتون جور در نمیآد به من مربوط نیست. دوست نمید به من مربوط نیسدوست ندارید بفرمایید بیرون.» چارهای جز رفتن نبود و همگی سر به زیر و تا اندازهای ناامید راهی خانه شدند. ***** رزیتا از دوستان دانشگاهی نفیسه بود که در یک مرکز توانبخشی کار میکرد. تقریباً ارتباط خیلی کمی با هم داشتند، به ویژه این که او همچنان مجرد بود و با الگوی زندگی خانوادگی نفیسه سنخیتی نداشت. به همین دلیل تلفن زدن و این که خواهان دیدار است، خودبهخود کنجکاوی رزیتا را به همراه داشت. وقتی روبرو شدند، گل لبخند هر دو شکفت اما دوستش همچنان در حیرت بود که بعد از مدتهای زیاد چرا یاد او افتاده است. نفیسه گفت روی یک پروژه اجتماعی کار میکند و نیازمند برخی اطلاعات دست اول است و خلاصه آن قدر مقدمهچینی کرد تا برسد به مشکل خانوادگی مردان ویلچری که به هر دلیلی قطع نخاع شدهاند. رزیتا خیلی معمولی پاسخ داد معمولاً مشکل خاصی ندارند. چون بیشتر آنها از یک منبع دولتی یا خصوصی حقوق ثابتی میگیرند و همسرانشان هم اگر شاغل هم نباشند، خیلی در مضیقه نگهداری شوهران خود نیستند. نفیسه وقتی دید جریان سخن وی رو به انحراف میرود، با همان شرم سنتی-مذهبیاش اشاره به روابط زناشویی کرد و این که پژوهشهایش به این بخش ماجرا مربوط میشود. رزیتا باز هم واکنش معمولی از خود نشان داد و گفت: «خب ... معمولاً میسوزن و میسازن دیگه ... مث میلیونها دختر دم بخت و میلیونها زن جداشده و بیوه که عین مور و ملخ تو مملکتمون ریختن.» نفیسه خیلی اهل متلک نبود و اساساً نمیتوانست رُک باشد ولی دل به دریا زد و چون میدانست رزیتا ظرفیت بالایی دارد، یواشکی گفت: «یعنی خود تو هم جزو مور و ملخی دیگه؟» رزیتا اصلاً کم نیاورد و خیلی صمیمی و با خنده پاسخش را داد: «نفیسه جون بهت نمیآد از این حرفا بزنی ... ولی خب ... حالا که داری به سلامتی پروژه کار میکنی سخت نمیگیرم ... راستش این چیزا رو از یه نفر نمیتونی خوب دربیاری ... چون مسئله خصوصییه و معمولاً کسی بازش نمیکنه ... منم صرفاً بر اساس تجربههام و برخورد با آدمای دور و برم یه چیزایی رو فهمیدم ... ببین ... واسه خیلی از خانومای مورد نظر تو این چیزا اصلاً مشکل نیست ... واسه اونایی هم که هست، یه جوری مشکلشون رو حل میکنن ... کافیه دیگه ... نه؟» نفیسه احساس کرد طرف سر به سرش میگذارد. کمی خودش رو جمع کرد و ناخرسندانه گفت: «داری مسخرهام میکنی؟» این بار رزیتا صورتش را در هم کشید و کاملاً جدی رفیق دانشگاهیاش را ضربهفنی کرد: «معلومه همه درسایی که خوندی پاک یادت رفته ... آخه عزیز من ... اگه قراره کار پژوهشی بکنی، لازمه نمونه آماری دربیاری که اونم دست کم یه صد نفر میخواد تا با حوصله بشینن و حرف بزنن ... تازه اگه جواب سربالا ندن ... خودتو بذار جای اونا ... یه دانشجو بیاد واسه پایاننامهاش از تو اطلاعات خصوصی اتاق خواب بخواد، چی بهش میگی؟ ها؟» دست از پا درازتر به خانه برگشت. محمود پشت تلفن با کسی در حال خوش و بش بود. معمولاً نفیسه هیچ گاه فاگوش نمیایستاد اما سرخوردگی از ماجرای پژوهش دروغینش او را وادار کرد، ضمن آمد و شد به آشپزخانه و سالن پذیرایی، دستگاه شنود ساخت آفریدگار جهان را روی امواج دهانی همسرش قفل کند. محمود آن قدر راحت سخن میگفت و میشنید که زحمت شنود سرکار علیه، بسیار کم بود. تقریباً همه واژهها را میفهمید اما چون سخنهای آنسوی گوشی را نمیشنید، نمیتوانست سخنان شوهرش را به روشنی جمعبندی کند. فقط شنید: « همون پسری که گردوی تازه میفروخت؟ ... میگفت واسه اتاق خواب خوبه؟ ... آره آره، یادمه ... از درخت افتاده؟ ... دیگه نمیتونه راه بره؟ ... بیچاره ...... اول جوونی فلج شده؟ ... آخ آخ، طفلکی.» سر و صدای بچهها از اتاق خواب، نفیسه را ناچار به ترک میدان شنود کرد. وقتی بازگشت محمود را اندیشناک دید که گوشی را به آرامی نهاد و حواسش هیچ به او نبود. چون دانست فرد پشت خط مهندس افضلی از اصفهان است و با توجه به گشتهای خانوادگی در حاشیه زایندهرود که برخی فامیلهای مهندس افضلی به عنوان میزبان، پذیرایی خوبی از آنان کرده بودند، کنجکاوانه خواستار دنباله ماجرا از محمود شد. شوهرش همان اطلاعات را دوباره بازگویی کرد ولی نفیسه خواهان بقیه داستان بود که سر و صدای بچهها از اتاق بغلی مانع از دانستنش شده بود. محمود وقتی دید نفیسه دستبردار نیست، با همان حالت اندیشناک خود گفت: «بقیه نداره.» و این نه تنها راضی کننده نبود بلکه چونان بنزین بر آتش ریختن، عطش کنجکاوی نفیسه را ده برابر کرد. محمود راه اتاق خواب پیش گرفت تا از پرسشهای بیامان همسرش در امان باشد. دراز کشید اما خوابش نمیبرد. معاشقه پیش از خواب، عادت همیشگیاش بود ولی اکنون حتی تمایل نداشت نفیسه وارد اتاق شود. پریشانی این ماجرا فشار زیادی به مغزش میآورد. اگر بخواهد به سفارش دکتر نعمتمنصور عمل کند، چگونه دوستان و آشنایانش را متقاعد سازد؟ گیرم که بگوید زن دوم گرفته یا عقد موقت کرده ولی مگر میشد آن همه آدم همکار و دوست و فامیل را با این پاسخها متقاعد کرد؟ تازه خود نفیسه چه میشود؟ آیا به حضور زن دوم رضایت خواهد داد؟ به ویژه آن که دکتر سفارش کرده چند ماهی فقط باید در کنار زن دوم بگذراند تا نتیجه بگیرد. آیا اگر نفیسه به حضور زن دوم راضی شد، به این هم راضی میشود که محمود فقط و فقط با زن دومش باشد و تنها اسمش روی شناسنامه نفیسه؟ آیا اگر به فرض همه رضایت دادند تا وی زن دیگری اختیار کند، چه تضمینی دارد که بعد از چند ماه به زندگی اولش باز گردد؟ شاید شرایط به گونهای پیش رفت که در کنار آن زن جدید احساس خوشبختی بکند و بیخیال زندگی اولش بشود؟ در ثانی تکلیف بچهها چه میشود؟ اگر اساساً از قید درمان بگذرد و به این ناتوانی جنسی رضایت بدهد، تکلیف نفیسه چیست؟ آیا او هم ناچار است رهبانیت پیشه کند؟ اگر نخواهد به این ریاضت ناخواسته تن بدهد، چه خواهد شد؟ و اندیشههای دیگری که مرتب دور سرش رژه میرفتند و او را میآزردند اما خوابش نبرد تا تصمیمش را بگیرد و گرفت. نفیسه آن شب انگار خیال نداشت به اتاق خواب قدم بگذارد و چندان بدش نمیآمد تنها باشد. وقتی گمان برد محمود خوابیده است، گوشی را برداشت و شماره مهندس افضلی را گرفت. یک دستی زد تا اطلاعات بیشتری بگیرد و دقیقاً آن بخش ناگفته را میخواست بداند. مهندس افضلی که یک بار برای محمود داستانسرایی کرده بود، کمی خلاصه کرد: «چند بار آوردنش اصفهان بردیمش دکتر ... یه ماه پیش جوابش کردن که دیگه نمیتونه بدون ویلچر زندگی کنه ... زنش که اتفاقاً دختر عموشه، با یه بچه سهماهه گفت میخواد جدا شه ... همه فامیلا دورش رو گرفتند تا بیخیال بشه ... آخه زوج خوبی بودن و هیچ مشکلی نداشتن ... دختره تو همون جمع فامیلی واسه موندن یه شرط گذاشت ... گفت شوهرش دیگه مردی نداره و اگه بعداً با کسی دوست شد، نباید مزاحمش بشن ... وقتی این جوری شد همه فامیل رضایت دادند که بره جدا بشه ... بیچاره پسره مونده با یه بدن فلج.» وقتی گوشی را گذاشت، از این همه دوندگی و کنجکاوی که آخرش به تلخی و بیثمری منجر میشد، حالت استفراغ داشت. پیش از خواب تصمیم گرفت دیگر کاری نکند و بی خیال شود. حوصله اتاق خواب را هم نداشت. روی کاناپه دراز کشید و خوابش برد. ***** حاج کاظم اجازه نداد این موضوع به سوی پسران و دامادش درز کند و در حضور برادرزادهاش علیرضا عمرانی به همسرش تأکید بسیار کرد تا حلقه محرمان بیش از این گسترده نشود. در عوض به علیرضا میدان داد چارهجویی کند. چه این که او واسطه ازدواج دخترش بود و از این نظر انگار به نوعی یک طرف ماجرا تلقی میشد. خود علیرضا هم بدش نمیآمد داستان به شکلی آبرومندانه پایان گیرد. در اندیشه بود که چگونه میشود داروی دکتر نعمتمنصور به درمان آید و عوارضی در بر نداشته باشد. راهها و گزینههای مختلف را چونان آموزههای مهندسی بر روی کاغذ مینوشت و بررسی میکرد. هیچ اما و اگری را نادیده نمیگرفت. در همین حال گویا جرقهای به ذهن حاج کاظم رسیده باشد، رشته افکار برادرزاده را پاره کرد و گفت: «از کجا معلوم اینم یه دسیسه نباشه؟ ... شاید دکتره یه چیزی به محمود خورونده تا موقتاً از کار بیفته و بعدش که رفت سراغ زن دوم، یه کاریش بکنه دوباره برگرده. ها؟» علیرضا این قدر بدبین نبود ولی آن را هم جزو محاسبات مهندسی آورد و رد نکرد اما به دلیل پیشینه دوستیاش با محمود، چنین گمانی را باور نداشت. حاج کاظم اصرار داشت نشست مشترکی با محمود و نفیسه بگذارند و یک تصمیم گروهی بگیرند. علیرضا با توجه به بدگمانی حاجی نسبت به محمود و احتمال پدید امدن یک درگیری خانوادگی، با چنین نشستی مخالفت کرد و خواست به او اجازه بدهند، خودش موضوع را فیصله بدهد. عمو و زن عمو اختیار کامل به وی دادند تا به صلاحدید خود بهترین راه ممکن را برگزیند. ***** بامداد روز بعد، محمود و نفیسه تقریباً هر دو آرام بودند و انگار راضی به وضعیت موجود. گویا هیچ کدام دوست نداشت دنباله داستان گرفته شود. کوچولوها راهی مدرسه شدند و زن و شوهر هر یک خود را سرگرم کاری کردند. گویا قرار بود همه این مرخصی تشویقی در خانه بگذرد. جوری با هم سخن میگفتند که انگار نه انگار یک مشکلی در زندگیشان پیش آمده است. آرامش نسبی خانه با صدای زنگ آیفون به هم خورد و این بار نگاه محمود به صفحه نمایش آیفون تصویری خیره ماند که یک چهره آشنا در آن دیده میشد. بدون این که گوشی را بردارد، در را باز کرد و به آرامی همسرش را آگاه که مهمان آمده است. نفیسه فوری بدون پرس و جو به اتاقش رفت تا پوشاک مناسب بر تن کند. دیدن علیرضا در آن ساعت بامدادی هیچ تعجبی نداشت. حتی نیاز نبود دلیل حضورش را بپرسند. تنها تعارف به خوردن صبحانه کردند که علیرضا همچون عمویش اشتیاق نشان داد و جوری لقمه برمیگرفت که انگار سر سفره خودش نشسته است. این شگرد را از عمویش آموخته بود که در خانه میزبان چنان راحت بخورد تا راحت حرفش را بزند و همیشه نیز بازخورد خوبی گرفته بود. علیرضا نخواست تا پایان خوردنش سکوت باشد و در لابلای لقمهها گفت که برای پایان دادن به بحران خانوادگی آمده است. وقتی نفیسه سه لیوان چایی آورد و نشست، محمود پیشدستی کرد و گفت بیخیال درمان شده اما این حق را به نفیسه میدهد تا زندگی تازهای را با فرد دیگری آغاز کند. زن بینوا همه گونه اندیشهای از سر گذرانده بود به جز این مورد که تکان شدیدی به اندامش وارد کرد اما پیش از آن که زبانش به چرخش درآید، علیرضا افسار به دست گرفت و به نیکی اسب سخن راند: «قبوله ولی این مال وقتییه که همه راهها را امتحان کردیم و جواب نگرفتیم. حالا به جای این حرفا بیایید عقلهامون رو یکی کنیم و راهی پیدا کنیم.» محمود که انگار دیگر نیرویی برای اندیشیدن نداشت، خیلی آرام گفت: «من که دیگه زوری ندارم بزنم. غیر از اینم هیچ راهی به عقلم نمیرسه.» نفیسه بر آن شد چیزی بگوید ولی علیرضا با اشاره دست، خاموشش کرد و خود ادامه داد: «من با عمو و زن عمو حرف زدم. اختیار دادن تا بدون درز کردن مسئله به سایر فامیلا، یه جوی سر و تهش را به هم بیاریم. الانم دست خالی نیومدم این جا. اگه منطقی باشین و خوب به حرفام گوش بدین، میتونیم بیسر و صدا تمومش بکنیم.» چشمان مشتاق زن و شوهر به دهان علیرضا خیره ماند و او نیز کمی ژست مهندسی به خود گرفت و قلم و کاغذ در آورد و دست به کار شد. هر چه از دهانش بیرون میآمد، یک خط و نشانی هم روی کاغذ میکشید. سپس با نگاه توأمان به چهره زن و شوهر پیشنهاد پایانیاش را داد: «با توجه به موقعیت خانوادگی همهمون، تنها راه عمل به نسخه دکتر نعمتمنصور، زندگی موقت محمود در خارج از کشوره. من روی چند تا گزینه فکر کردم؛ تایلند، تاجیکستان و لبنان. هر کدوم خاصیت خودشو داره ولی در این میون اونی که عملیتره و میشه یه جوری جمعش کرد، فقط لبنانه. هم کشور شیعه نشینه و هم میشه با هماهنگی فرماندهی کل سپاه، یه مأموریت چند ماهه واسه محمود جور کرد. این جوری همه فامیل و حتی عمو و زن عمو خیالشون راحت میشه و اصلاً گمان بد نمیبرن. من اینو به عمو هم نگفتم و در واقع غیر ما سه نفر، کسی از راز این مأموریت نظامی خبر نداره. از این طرف نفیسه هم خیلی راحت میتونه غیبت شوهرش را توجیه کنه و به بچههاش برسه.» سکوت زن و شوهر همراه با حیرت، نشان از آن داشت که انگار از نبوغ مهندسی علیرضا شگفتزده شدهاند. حتی نتوانستند ایراد یا پرسشی طرح کنند. در نتیجه علیرضا سرمست از این نقش پیروزمندانه، ادامه داد: «بعد چند ماه با توجه به درستی یا نادرستی نسخه دکتر نعمتمنصور، تصمیم میگیریم که چه بکنیم. لزومی هم نداره پیشداوری بکنید. اجازه بدید، کمهزینهترین گزینه رو امتحان کنیم. خدا رو چه دیدی، یه وقت نتیجه میده و از این پریشونی بیرون میآیید.» ***** پرادوی چهاردر حاج کاظم به آرامی در کنار در ورودی پروازهای خروجی فرودگاه امام ایستاد. حاج کاظم، حوریه خانم، محمود، نفیسه و فرزندانش پیاده شدند. علیرضا پشت فرمان بود. رفت تا ماشین را در پارکینگ بگذارد. حاج کاظم و همسرش حوریه خانم محو تماشای سالن فرودگاه شدند. سفرهای چندین بارهشان به حج همگی از فرودگاه مهرآباد بود و تا آن زمان پایشان را به این فرودگاه نوساز نگذاشته بودند. علیرضا خیلی زود به جمعشان پیوست. انگار همگی دیر رسیده بودند زیرا بلندگوی سالن اعلام کرد: «برای آخرین بار؛ مسافران پرواز 513 هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد بیروت جهت گرفتن کارت پرواز به باجه شماره چهار مراجعه کنند.» فرصتی برای سخنهای بیهوده نبود. ناچار یکییکی محمود را در آغوش کشیدند. حاج کاظم، حوریه خانم و علیرضا لبخندی بر لب داشتند و انگار بدرقهکننده مسافر مکه و مدینهاند. حتی بچهها نیز خوشحال بودند که پدرشان به یک مأموریت مهم میرود و انتظار داشتند برایشان سوغاتی هم بیاورد. در این میان فقط نفیسه لبخند بر لب نداشت و در عوض گونههایش خیس بود. ولی چشمان محمود چونان کویر سمنان، فقط بیآبی را به مخاطب تحمیل میکرد. حاج کاظم و حوریه خانم اشکهای نفیسه را به حساب دلدادگیاش گذاشتند اما علیرضا از آن اشکها حکایتها میدانست. وقتی محمود از بازرسی بدنی گذر کرد، از لابلای مسافران و مأموران پلیس بار دیگر نگاهی به نفیسه انداخت. میخواست به بهانه بدرود گفتن فقط دستی تکان بدهد و برود ولی نتوانست حریف چشمان خود بشود و ناخواسته با دیدن دگرباره گونههای نفیسه، گونههایش خیس شد. * گوگیجه در گویش اصفهانی به معنی ذهن مغشوش و درب و داغان است. ** عنین واژهای عربی به معنای خاجه، مردی که قوه جنسی خود را از دست داده است.
جوهر داستان واقعی ولی شاخ و برگش ساختگی است. نگارش آن روز چهارشنبه 23 آذرماه آغاز شد و پس از 31 روز در روز جمعه 23 دیماه 1390 خورشیدی (13 ژانویه 2012 میلادی) به پایان رسید.
داستانهای دیگر: |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |



