جنگ - روزگار ما
 

روزگار ما

در باره رفتار بنی آدم

گوهرپاک
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦  

گوهرپاک

شامگاه یکی از روزهای پاییزی سال 1341 خورشیدی (1962 میلادی)، روستای سمانه یکپارچه غرق در شادی است. همه اهالی ده میزبانند و در عین حال میهمان. گوهرپاک در لباس رنگارنگ عروسسوار بر اسبی سفید رنگ به خانه بخت می رود. اهالی روستا همگی با پای پیاده، پای کوبان و شادی کنان همراهی اش می کنند. افسار مادیان در دست حسینعلی داماد است. هر چند قدم، همه جمعیت می ایستند و با رقص و ساز و آواز به شادی می پردازند و دوباره حرکت می کنند. هوا در نبود چراغ برق با وجود ماه شب چهارده، نیمه روشن می نماید و همچنین نور چراغ های توری که با نفت می سوزند، جلوه زیبایی به صحنه داده است. کاروان شادی با گذشت از کوچه های باریک به یک فضای پهن شبیه میدان می رسد و فرصت برای تشکیل حلقه رقص و شادمانی مهیا می شود. در نتیجه بیشتر جمعیت از اسب عروس فاصله گرفته و در وسط میدان یک حلقه بزرگ تشکیل می دهند. دو نوازنده سرنا و دهل نیز به وسط می روند. همه توجهات از خود عروس به حلقه رقص معطوف می شود و عروس هم روی مادیان از لای توری روی سرش نظاره گر ماجراست. حتی زنان پیرامون عروس هم جذب حلقه رقص شده اند. برای لحظه ای کوتاه، تنها دو نوازنده درون حلقه و چند رقصنده ماهر مورد توجه مردمند. کسی به عروس نگاه نمی کند. انگار که وجود ندارد. ناگهان دو مرد قوی هیکل از تاریکی به سمت عروس هجوم می آورند و او را قاپیده و فوری به یک شورلت در کنار میدان می برند. شورلت مشکی رنگ تا آن هنگام توجه کسی را جلب نکرده بود. با جیغ و داد عروس، جمعیت شوکه می شوند و پیش از آن که کسی بداند چه شده، شورلت با راه انداختن گرد و خاک، حرکت می کند. هیچ یک از اهالی دهکده و حتی میهمانان شان، نفربر ماشینی یا همان خودروی امروزی ندارند. یکی از جوانان بر مادیان آذین بسته عروس سوار می شود و به تعقیب شورلت می تازد. فقط یک تلگرافخانه در روستای مجاور است که البته شب ها کار نمی کند. گروهی پیشنهاد می کنند تلگرافچی را بیدار کنند تا به مرکز استان خبر دهند. همه تلاش های مردم و از جمله داماد و برادران عروس آن شب بی نتیجه می ماند. عروس دزدی برای همه غریب می نماید. هیچ یک از اهالی روستا حتی قصه اش را نشنیده بودند چه رسد به آن که به چشم خود ببینند. گمانه زنی ها شدت می گیرد و هر کسی از ظن خود ذهنش را به جایی می برد.

 

گوهرپاک

 

گوهرپاک یک دختر معمولی نبود. درست مانند سایر دختران ده در یک خانواده کشاورز پرورش یافته بود با این تفاوت که در زیبایی و نیکو سیرتی کسی به گردش نمی رسید. نامش را مادر بزرگ شاهنامه خوانش انتخاب کرده بود. او خواهان زیادی داشت. حتی از روستاهای مجاور و خانزادگان دور و نزدیک به خواستگاری اش آمده بودند. با آن که خوانین ازدواج با دختران روستایی را دون شأن خود می دانستند ولی جذابیت های گوهرپاک چندین پیشنهاد را به همراه آورده بود. اما خانواده اش بر اساس یک رسم دیرین روستایی، قرار ازدواج او را هنگام تولد با پسر عمویش حسینعلی گذاشته بودند.

شورلت آمریکایی همچون خرگوشی سیاه رنگ در دل شب، جاده خاکی را به سرعت پیمود و آن قدر گاز داد تا در دامنه کوه جهان بین ایستاد. یک راننده و دو رباینده. کارشان تا نزدیک اذان صبح طول کشید. گر چه مرد نبودند ولی آن قدر نامرد هم نبودند که همان جا رهایش کنند. با خود آوردند و در گندمزارهای غرب شهرکرد (فرودگاه امروزی) رهایش کردند. گوهرپاک غیر از روستای سمانه جایی را بلد نبود. در آن ظلمات که دیگر ماه شب 14 نیز به رختخواب رفته بود، فقط چند چراغ برق روشن دید و بی اختیار از میان گندمزارها به سوی روشنایی رفت. تا به آن جا برسد هوا کم کم گرگ و میش* و سپس روشن شد. شهری کوچک اما به شدت غریب برای گوهرپاک. اندک مردمی در حال آمد و شد بودند و دکانداران کرکره ها را یکی یکی بالا می بردند. نه جایی را بلد بود و نه کسی را می شناخت. اشکدانش خشکیده و گریه هایش را ساعت ها پیش سر داده بود و دیگر آهی نداشت که سر بدهد. با چشمانی از حدقه در رفته و سیمایی پر آشوب خیابان ملت را بیهوده می پیمود. با این وجود کم نبودند مردمانی که چهار چشمی او را می نگریستند. کاملاً معلوم بود سر و وضعی نامناسب دارد. اما سکوت زهربار گوهرپاک اجازه نمی داد کسی به چند و چون آید. با آن که سوادی نداشت ولی فوری تابلوی گاراژ گیتی نورد را شناخت. پیش از این یک بار با مادرش به شهرکرد آمده و ساعت ها در این گاراژ به انتظار وانت نشسته بود. اینک بار دیگر به انتظار نشست تا راننده وانت شورلت مدل 1955 میلادی وارد شود. با سادگی تمام به او گفت می خواهد به سمانه برود و هیچ پولی ندارد. راننده با یک نظر دانست درست می گوید، گفت: برو عقب بشین تا بریم. بدین سان 15 کیلومتر  رفت و در یک سه راهی پیاده شد. راننده گفت: این جا بمون تا ماشین بیاد. گوهرپاک بلد نبود ولی ایستاد تا پس از ساعتی انتظار، یک لندرور انگلیسی او را 10 کیلومتر دیگر ببرد. باز هم یک سه راهی و این بار خیلی طول کشید. سرانجام یک موتور سیکلت ایژ روسی او را تا نزدیکی روستایش برد و بقیه راه را پیاده رفت.

 مردمان ماتم زده روستای سمانه، عصر چندان خوشی نداشتند و هنوز بگو مگوی عروس دزدی دیشب بود و همه پیگیری ها بی نتیجه. در این شرایط ورود غیر منتظره گوهرپاک به روستا می توانست همه چیز را عوض کند. روستای سمانه می توانست بر ویرانه های عصمت او زندگی دیگری بنا نهند. می توانست آب رفته را نه آن چنان که باید تا حدی به جوی بازگرداند ولی گویا تقدیر این نبود. گوهرپاک که بسیار خسته و درمانده می نمود، در مواجهه با برادران و شوهر ناکامش حسینعلی پریشان تر شد. خواست بگرید ولی چشم ها یاری نکردند. خواست فریاد بزند ولی تارهای صوتی حنجره اش به مرخصی رفته بودند. خواست بگوید مادر بزرگ، بیهوده نامم را گوهرپاک ننهاده است ولی دور، دور تعصب بود و برای دانایی جا بسیار تنگ. هر چه بود آنان به هیچ شکلی نپذیرفتند و به صراحت گفتند او در این روستا دیگر جایی ندارد و بهتر است همان جایی برگردد که شب پیش را گذرانده است. التماس هایش نتیجه نداد. به ناچار و ناامیدانه راه بازگشت پیش گرفت. اما کجا؟ در این سرزمین یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربعی مگر جایی هم برای او بود؟ وقتی زادگاهش او را نپذیرد، کجا برود تا قدر بیند و بر صدر نشیند؟

با پای پیاده به همان سه راهی روستای شان رسید و به انتظار وسیله ای عبوری نشست. دمدمای غروب همان موتور سیکلت ایژ در حال برگشت را دید. موتوری ایستاد و جویای این که چرا از آن موقع تا کنون این جا نشسته است. با فهمیدن کنه ماجرا، بار دیگر سوارش کرد و به همان جایی برد که چند ساعت پیش از لندور انگلیسی پیاده شده بود. هوا تقریباً تاریک می نمود. موتوری گفت دوست دارد کمکش کند ولی امکانش نیست و به چند ثانیه جاده خاکی را پر از دود کرد و دور شد. دیگر امید هیچ وسیله ای نبود. گوهرپاک با دیدن چند چراغ روشنایی در چند کیلومتری سه راهی، پیاده رفت تا به آن روستا برسد. یکی از روستائیان به کمکش آمد و به او جا داد. معلوم شد تجربه زیادی دارد. زیرا هفته ای یکی دو بار مسافران درمانده، اینوری می شوند تا صبح اول وقت وسیله ای پیدا کنند. گوهرپاک چیزی از ماجرایش نگفت و فردا صبح پیاده به سمت جاده رفت تا خود را به شهرکرد برساند.

 

گوهرپاک

 

در شهر پرسان پرسان به گاراژ مسافربری خیابان ملت رسید و مسافرخانه ای هم در کنارش پیدا کرد. اما نه پولی داشت و نه آشنایی. با صاحب مسافرخانه صحبت کرد. او به صراحت گفت نمی تواند کمکی بکند ولی حکایت مشابهی را برایش باز گفت. این که چگونه با اتوبوس به شهرهای دیگر رفتند و دیگر برنگشتند و نتیجه گرفت احتمالاً خوشبخت شده اند. صاحب مسافرخانه با یکی از راننده های وانت شورلت که روزانه مسافران را تا نجف آباد اصفهان می برد، صحبت کرد. وقتی وانت به راه افتاد، گوهرپاک نیز یکی از مسافرانش بود. همه سرنشینان می دانستند کجا و برای چه می روند به جز گوهرپاک. گویا خود رفتن برایش هدف بود. همین که وانت آمریکایی لنگ لنگان جاده خاکی شهرکرد-نجف آباد را می پیمود، برایش کفایت می کرد. او محکوم بود از سرزمین نامهربانش بگریزد. سرزمینی که زیباترین زیبایی ها را نصیبش کرده و همه را به یک شب ربوده بود. می رفت تا اگر شد در جایی دیگر از نامش دفاع کند.

 عصر هنگام وقتی در گاراژ نجف آباد پیاده شدند، هر یک به راهی رفتند و گوهرپاک در حیرانی ماند. به صاحب گاراژ پناه برد و حکایت را بی کم و کاست باز گفت. مرد میانسال که به خاطر شغلش، با داستان های مشابه دیگری برخورد کرده بود، توصیه کرد فردا صبح با اتوبوس نجف آباد به خوزستان برود. گفت: به آبادان بری بهتره. اما آن شب گوهرپاک جایی برای خواب نداشت. پول هم نداشت. صاحب گاراژ توصیه کرد مهمان یکی از خانواده های مقیم باشد تا فردا صبح همگی رهسپار شوند. با میانجیگری او، یک خانواده پر جمعیت بختیاری که برای شرکت در یک جشن عروسی راهی مسجد سلیمان بودند، پذیرایش شدند و سر سفره شام شان، برای لحظاتی چند، غم های دو روز گذشته از خاطر گوهرپاک دور شد. ولی مشکل اصلی صبح فردا بود که برای سوار شدن به اتوبوس دماغدار، پولی در بساط نبود و صاحب گاراژ این را نیک می دانست. پس به گوهرپاک فهماند که نمی تواند کرایه او را بدهد ولی می تواند سفارشی بکند. در گوشی چیزی به راننده گفت. گوهرپاک از این نجوا چیزی دستگیرش نشد تا آن که پس از 36 ساعت رانندگی در جاده های خاکی و عبور از شهرهای کوچک و بزرگ داران، الیگودرز، ازنا، خرم آباد، اندیمشک و اهواز، اتوبوس دماغدار  در گاراژ آبادن ایستاد و آن گاه بر سر کرایه بگومگو پیش آمد. راننده حاضر به گذشت نبود و تصور می کرد گاراژدار و گوهرپاک او را گول زده اند. قرار بود یکی از فامیل های گوهرپاک به استقبالش بیاید و کرایه را پرداخت کند. این همان نجوای صاحب گاراژ نجف آباد بود. در این گیر و دار زنی میانسال که معمولاً در گاراژ آبادان پرسه می زد با دیدن این مشاجره متوجه شد گوهرپاک بی کس و کار است. پس بی درنگ جلو آمد و کرایه راننده را داد. بدین سان ماجرا خوابید و او گوهرپاک را با خود برد.

 

گوهرپاک

 

پس از نیم ساعت پیاده روی، فوزیه دست سیاه رنگش را بر زنگ خانه ای زیبا فشار داد. از آن سوی دیوار صدایی نهیب برخاست که برای گوهرپاک فقط معنی وحشت داشت. در شد باز و گفت و گو آغاز. اما گوهرپاک را از آن بهره ای نبود. هر دو به زبان عربی گفتند و شنیدند و دست آخر مرد تنومند عرب مقداری پول به فوزیه داد. گوهرپاک فقط همین را دید و دیگر هیچ نفهمید. ماهر عبدالحمید یک سرمایه دار عراقی بود که هر ماه چند روز برای خوشگذرانی به ویلای استیجاری اش در آبادان می آمد.

دمدمای غروب بار دیگر سر و کله فوزیه پیدا شد. فرستاده ماهر عبدالحمید بدو بدو او را تا در خانه آورده بود. مرد سرمایه دار عرب بر آستانه دروازه آمد و با فوزیه صحبت کرد. ابتدا فوزیه نمی پدیرفت ولی ضمن صحبت با اشاره دست و سر به ماهر عبدالحمید فهماند که ربطی به او ندارد تا این که مرد عرب مقداری پول از دشداشه اش** بیرون آورد و صدای فوزیه خوابید. به نوکرش گفت وانت را روشن کند و هر جا فوزیه گفت برود. خود نیز فوری به اندرونی رفت و پیکر نیمه جان گوهرپاک را چون پر کاهی بر دست آورد و عقب وانت جا داد. فوزیه هم کنار راننده نشست و وانت شورلت به راه افتاد.

هوا هنوز روشن بود و خورشید کم کم می رفت تا خود را پشت نخلستان های آنسوی اروند در خاک عراق پنهان کند. وانت شورلت از خیابان پهلوی خود را به حوالی اسلکه ماهی گیری رساند و از آن جا به یک فرعی دنج پیچید. ساختمانی دو  طبقه آجری و تک و تنها در میان انبوهی نخل بلند. ساختمانی که به شیوه انگلیسی بدون حیاط ساخته شده بود و خبری از قفل و کلید نبود. دم در، چند خودروی سواری بنز و شورلت هم ایستاده بودند. وقتی فوزیه از وانت پیاده شد، دختر جوانی به آستانه در ورودی آمد و سلام کرد. در حین خوش و بش آن ها، مرد شیک پوشی از ساختمان خارج گردید و یک راست به سوی خودروی سواری اش رفت. فوزیه و آن دختر جوان به اندرون رفتند. مرد شیک پوش پیش از سوار شدن، صدای ناله ای شنید و چون به نزدیک وانت آمد، با دیدن جسم نزار گوهرپاک تأسفی خورد و با خود گفت: بیچاره، حیوونی به چه روزی افتاده!

 

گوهرپاک

 

فوزیه و صاحب آن ساختمان بیرون آمدند. ماه طلا زنی 45 ساله، نسبتاً زیبا و کمی چاق بود که اطرافیان به اختصار ماطلا Matela صدایش می کردند. فوزیه گفت نمی تواند زیاد بماند اما زن کارکشته با اشاره دست به او فهماند که باید صبر کند. وقتی چشمش به جسم درب و داغان گوهرپاک افتاد، یکباره برگشت و گفت: برو، نمی خوام. فوزیه چون راه برگشت نداشت، خواهش کرد بپذیرد و در عین حال تهدید کرد اگر نپذیرد، او را به حوالی سینما تاج خواهد برد. ماطلا بار دیگر به سوی وانت برگشت و با دقت سیمای زرد گوهرپاک را نگریست. با اشاره سر نشان داد که گوهر شناس قابلی است و به فوزیه گفت: کمک کن ببریمش بالا. به آرامی او را بلند کردند و به اندرون بردند. چند ثانیه بعد، فوزیه بیرون آمد و پیش از سوار شدن به وانت زیر نور چراغ های سر شب، پول های داخل مشتش را بازشماری کرد و با خوشحالی سوار شد.

ماطلا به گوهرپاک اتاقی داد و دستور داد تیمارش کند. یکی دو روز حسابی به او رسیدند تا از آن وضیعت غمبار بیرون آید. گوهرپاک هم پس از چند روز در به دری و بی محبتی، خیلی راضی بود. برای نخستین بار پس از آن کابوس شبانه در دامنه کوه جهان بین، کمی احساس آرامش کرد،‌ هر چند از سرنوشت غمبارش ناخرسند بود و نگران از آینده ای نامعلوم. تا یک هفته، گوهرپاک مهمان عزیز بود و گهگاه توسط شهین، یک از دختران وردست ماطلا به کنار اروند می رفت و از تماشای رودخانه ای به آن بزرگی لذت فراوان می برد. برای نخستین بار واژه عراق به گوشش خود که آن هم کشوری است و برای خودش سر خری دارد. اما آنسوی اروند فقط نخل بود و بس. گوهرپاک می گفت: عراق که چیزی نداره، فقط یه مشت درخت.

دیری نپایید ماطلا خانم، شغل جدید گوهرپاک را به او تفهیم کرد. باورش سخت بود ولی صحبت ماطلا روشن تر از روز می نمود. مقاومت بسیار کرد اما فقط خود را خسته کرد. هر چه از خود و بدبختی هایش گفت، تأثیری در ماجرا نداشت. ماطلا فقط قول داد او را در اختیار هر کسی قرار ندهد! سرانجام روز موعود رسید و نامدار یکی از مشتریان پولدار ماطلا آمد. خانم بزرگ مژده داد زیباترین عضو مجموعه را برای وی قرق کرده و در سپس در ازای دریافت مبلغی خیلی بالاتر، گوهرپاک را عرضه کرد. نامدار با نگاه نخست فهمید پولش را دور نریخته است. خرم و خوشحال وارد اتاق شد. اما غیر عادی بودن روحیات گوهرپاک برایش پرسش برانگیز بود. رفتارش هیچ شباهتی با سایر فاحشه هایی که تا آن هنگام دیده بود، نداشت. به هر ترتیب و زحمتی بود بهای پولش را از تن رنجور او ستاند ولی هنگام خروج اشک های گوهرپاک به کلی افکارش را به هم ریخت. کمی پول از سر دلسوزی و یا بابت حظ فراوان پیشکش کرد. گوهرپاک با دیدن پول بیشتر سوخت. تا آن هنگام هر خفتی را دیده بود ولی بدون پول. اینک در شرایطی قرار داشت تا با ستاندن و یا بازگرداندن آن پول، سند بندگی خویش را رسماً امضا کند یا نکند. نامدار فهمید این از آن ها نیست و بنابراین پول را به جایگاهش فرو داد. دیگر آن جا کاری نداشت و می خواست برود. کمی دور شد و کنجکاوانه به نظاره ایستاد. نزدیک آمد و به نرمی نوازشش کرد. از او خواست درد دل کند. گوهرپاک کمی از داستان تلخش را باز گفت و باز هم سوخت. نامدار فکر نمی کرد این مدلی هم پیدا شود. کمی شرمگین بود. حرفی هم برای گفتن نداشت الا این که با تأسف بگوید: عجب! بی هیچ صحبت اضافی برخاست و به چاک زد. چهره متفکر و در هم رفته اش هنگام خروج مورد پرسش ماطلا قرار گرفت: ها؟ ... چی شد؟ خوشت نیومد؟ و در حالی که حتی حوصله برگشتن و نگاه به پشت سر را نداشت، با حالتی مصنوعی گفت: چرا چرا ... دستت درد نکنه.

یک ماهی گذشت و دیگر از نامدار، مشتری هفتگی ماطلا خانم خبری نشد و همین غیبت ناموجه باعث شد در مراجعه بعدی، با پرسش های طلبکارانه ماطلا روبرو شود. خیلی گیر نداد و با لحن عادی گفت: کشتی روی دریا خراب شده بود، نمی شد بیاریمش بندر. تا رفتیم برگردیم، یه ماه شد. ماطلا هم دیگر هیچ نپرسید و گفت: از بچه های قدیمی هر کدومو می خوای، ببر تو اتاق. نامدار با حالتی خاص گفت: فقط گوهرپاک و بی درنگ صدای خونسرد ماطلا را شنید که: الان نیستش. واسه یک مشتری انگلیسی فرستادمش هتل بغل فرودگاه. یکی دو ساعت دیگه پیداش می شه.

چاره ای نبود. نامدار به انتظار نشست. آرام و قرار نداشت. گفت می رود بیرون کنار اروند قدم بزند. آن جا زمان جور دیگری می گذشت. تا به خود آمد، ساعتی گذشته بود. دوباره وارد ساختمان شد و لبخند ماطلا را دید که با تکان دادن ابرو، خواهش پول داشت. دست در جیب کرد و با اشاره او راهی اتاق شد. خرم و خوشحال و در حالی که دست از پا نمی شناخت به نزدیکش رفت و نوازش از سر مهر آغاز. چیزی از زیبایی اش کم نشده بود. فقط رفتارش جور دیگری بود. گوهرپاک این بار اصلاً خجالتی نبود و بی مقدمه خود را در اختیار نامدار گذاشت. انگار جای شان را عوض کرده بودند. مردی که مشتری هفتگی آن ساختمان بود،‌ اینک همانند گوهرپاک یک ماه پیش کمی شرم داشت. هر چه بود، دهان باز کرد و صراحتاً گفت خواستار تن عریان او نیست و این بار آمده تا روحش را ببرد.

برای گوهرپاک این معانی بی معنی بود. نمی دانست نامدار از چه می گوید. از نظر او دیگر جسم و روحی وجود نداشت. همه را به غارت برده بودند. هم در شب تاریک و هم در روز روشن و آن هم در کمال آرامش و امنیت! نامدار نتوانست ذهنش را بخواند و بنابراین پرسید آیا حاضر است به زندگی شرافتمندانه بازگردد. خیلی منتظر ماند تا پاسخی بشنود. آخر او همه جور زندگی را تجربه کرده بود. هم شرافتمندانه اش در آن شب مهتابی و هم بی شرافتی اش را در همان شب ظلمانی. ماهی که به میمنت پیوند گوهرپاک با پسر عمویش حسینعلی در آسمان سمانه پز می داد، چند ساعت بعد در هولناک ترین وضع ممکن، غایب بود. گویا نمی خواست آن همه تلخی را یکجا ببیند.

باورش نمی شد. پس سر به زیر انداخت. بعد از این همه ناخنک خوردن، یکی آمده و جوری دیگری حرف می زند. بوی مهر از کلامش جاری است. بویی که در یکی دو ماه اخیر هرگز به مشامش نرسیده بود. هر چه بود سر بلند کرد. آن قدر دریده و آبدیده نبود که به خواسته نامدار گمان بد ببرد و با همان صفای روستایی اش گفت: ها. نامدار چیزی در گوشش نجوا کرد و از اتاق خارج شد. هنگام خداحافظی با ماطلا، رفتاری معمولی داشت. چند ثانیه بعد صدای وانت نامدار به گوش رسید که لحظه به لحظه دور می شد.

 

گوهرپاک

 

ساختمان دو طبقه آن شب خیلی شلوغ نبود. دخترها هر کدام مشغول کاری بودند. چند نفر در آشپزخانه و چند نفر هم در کنار در ورودی. گوهرپاک به آن ها پیوست و پس از کمی صحبت گفت می خواهد هوایی بخورد. به آرامی دور ساختمان تاب خورد و به همان نشانی که نامدار داده بود، راه باریکه آسفالت را تند تند در نوردید. هنوز خیلی دور نشده بود که صدایش کردند. گویا می خواستند شام بخورند. قلبش به تپش افتاد. می خواست هر طوری شده از آن جا بگریزد. می خواست برای همیشه با آن شام لعنتی خداحافظی کند. برای لحظه ای نگران شد. نکند گرفتار داستان دیگری شبیه همین ماجرا شود. اگر این باشد، ترجیح می داد باز گردد و همین شام لعنتی را بخورد. معلوم نبود شام بعدی بهتر از این باشد. دست کم او دو بار این تجربه تلخ و اعتماد به دنیای نامرد را دیده بود. در همین دو دلی و نگرانی پرسه می زد که صدای نامدار در گوشش پیچید. لحن صدا آن قدر موج محبت به همراه داشت که همه تردیدهایش را به باد سپرد. به سوی صدا رفت و محکم به دست راست نامدار چسبید. نمی خواست بار دیگر به چاه بیفتد. هر دو با شتاب به سوی وانت رفتند و صدای دور شدن خودرو در دل شب پیچید. یک ساعت بعد آن ها از کنار اسلکه خرمشهر گذشتند.

گفتنی ها زیاد بود و گوش نامدار هم مشتاق. تا پاسی از شب گفتند و شنیدند. عقده های گوهرپاک خیلی وقت بود در گلویش مانده بود و کسی نبود تا برایش استفراغ کند. هر دو خسته و هر دو شادمان از فردایی بهتر به خواب رفتند و نزدیک ظهر هر دو بیدار و حیران که از کجا باید آغاز کرد. نه گوهرپاک فرصت یافته بود این ها را یاد بگیرد و نه نامدار هیچگاه خود را درگیر زندگی خانوادگی کرده بود. فکری به سرش زد و یک راست سراغ بی بی سکینه رفت. زنی که نان هایش پر مشتری بود و از آنسوی خرمشهر می آمدند و می بردند. نامدار او را همچون مادرش دوست داشت. بی مقدمه گفت می خواهد عروسی کند و چون کسی را در این شهر غریب ندارد، خواهش کرد بی بی سکنیه و شوهرش کل محمد (کربلایی محمد) کمکش کنند. ناهار نخورده آمدند و به اتفاق گوهرپاک رفتند به محضر. ثبت ازدواج به این سادگی ها نبود. امضای پدر دختر لازم بود. اما کدام دختر؟ گوهرپاک شرعاً و قانوناً در شناسنامه حسینعلی بود. این مشکل را فقط کل محمد و بی بی سکینه می توانستند از میان بردارند. به محضردار گفتند ما اجاق کوریم و این دختر یتیم را بزرگ کرده ایم. هنوز هم برای او شناسنامه نگرفته ایم. محضردار کمی غرغر کرد ولی نامدار آدم بی چیزی نبود که آن صدای زمخت را تحمل کند. به آرامی رامش کرد و قلم به دستش داد تا سرنوشت گوهرپاک را از نو بنویسید، نه آن جور که محضردار روستای سمانه برایش نوشته بود.

وقتی بیرون آمدند، بی بی سکینه گفت: خوبیت نداره دختر مردمو بی سر و صدا به خونت ببری. یه آشی، سری، صدایی راه بنداز. نامدار پذیرفت ولی نمی خواست با راه انداختن جشن و دعوت از فامیل هایش که همگی مقیم ده فرّخ واقع در استان چهارمحال و بختیاری بودند، نوعروسش را خجالت بدهد. آخر گوهرپاک جسم و روحش را از اقوام خویش بریده بود. شده بود عین بچه های پرورشگاهی. چگونه می توانست مجلس بگیرد و خبری از قوم و خویش نباشد. به همین دلیل نامدار تصمیم گرفت در جشن با شکوه شان هیچ یک از فامیل های دو طرف نباشند و فقط دوستان و همکاران پر تعداد وی ساکن در دو شهر آبادان و خرمشهر بیایند. در آن روزگار کمتر مردی پیدا می شد که در میان صدها نفر نظامی و غیر نظامی برو بیایی داشته باشد. آوازه شهرت نامدار در تعمیر موتور کشتی های کوچک و بزرگ، به آنسوی آب های خلیج فارس هم رسیده بود و گهگاه از بندر بصره و کویت سر در می آورد.

 

بندر خرمشهر

 

خانه نامدار خیلی اعیانی نبود ولی از هزاران خانه کارگری بندر خرمشهر سر بود. ناسلامتی او استادکار به حساب می آمد و ده تا پانزده نفر زیر دستش نان می خوردند. همراهان و همکارانش سنگ تمام گذاشتند و آن جور که کیف دلشان بود شادمانی کردند. زنان چند تن از همکارانش گوهرپاک را حسابی بزک کرده و پیراهن بلند سفید رنگی بر تنش پوشانده بودند. برای گوهرپاک این لباس تازگی داشت. در روستای خودشان هیچگاه لباس تمام سفید بر تن عروس نمی کردند. اصلاً نداشتند.

ورود دو نوازنده نی انبان و تمپو به حیاط پر جمعیت برای لحظه ای کوتاه، گوهرپاک را آشفته کرد. خوب به آن ها نگریست. یکی شان سرنا می زد و دیگری دهل، اما صدای نی انبان و تمپو به گوش می رسید. کنار دستش را نگاه کرد و حسینعلی را دید خرم و خندان. بی اختیار تکانی خورد و چون به خود آمد، دستان پر محبت نامدار بر کمرش حلقه شده بود. یکی از زنان کمی آب قند برایش آورد و همه چیز به خوبی و خوشی جریان یافت. عروسی شلوغ و رنگارنگی بود. جمعی از کارگران عرب تبار اسلکه خرمشهر حلقه زده و هچّه*** Hacheh می رقصیدند و به شدت گرم بودند. چند تن از افسران نیروی دریایی نیز ناشیانه می خواستند با نوای نی انبان، باباکرم برقصند و همین تلاش نافرجامشان چقدر شای بخش بود!

زندگی با نامدار شیرین تر از آن بود که گوهرپاک حتی تصورش را بکند. وقتی پدر و عمویش دست او را در دست حسینعلی گذاشتند، از خوشحالی در پوستش نمی گنجید ولی اینک همانند کویر برگشته ای که به چشمه زلالی رسیده باشد، دور نامدار می چرخید. او همه چیزش بود، شوهر، پدر و برادر. اخلاق نامدار نیز کاملاً تغییر کرد. شده بود همانند جوانان هجده ساله که تازه عاشق می شوند. نیروی عجیبی در درونش می جوشید. به راحتی فراموش کرد که سر هفته کدام ساختمان می رفت و همسرش را کجا یافته و گوهرپاک نیز درست مثل شوهرش فراموش کرده بود از کجا به کجا آمده است. انگار عاشقان دلباخته ای بودند که از دوره نوجوانی قرار و مدار داشتند.

زندگی مشترک شان هنوز به ماه نرسیده، گوهرپاک دچار تهوع ویژه ای شد. نامدار به سرعت راهی بیمارستانش کرد. پزشک معالج با خونسردی به مداوا پرداخت و سپس با لبخند گفت: مبارکه. برق شادی در چهره هر دو موج زد و نامدار خیلی بیشتر. با ذوق زدگی و بی آن که روز عروسی را به خاطر بیاورد، پرسید: کی به دنیا می آد؟ و پزشک با خونسردی پیشین گفت: حالا شیش هفت ماهی مونده. تازه رفته تو ماه سوم! هم نامدار و هم گوهرپاک به تصور این که آقای دکتر اشتباه می کند، یادآوری کردند الان هفته سوم ازدواج شان را پشت سر می گذارند. دکتر نیز با شیطنت مخصوصی رو به نامدار گفت: ظاهراً تا روز عروسی طاقت نیاوردی! مشکلی نیست. یه دارو می دم طبق دستور مصرف کنه. هر ماه هم بیارش معاینه کنم. به امید خدا تا هفت ماه دیگه پدر می شی.

اما این مژده آقای دکتر نه تنها شوقی در وجودشان بر نیانگیخت، بلکه هر دو را به کوی حیرانی برد. دکتر آدم فضولی نبود و به نرمی بدرقه شان کرد. نامداری که با چه شور و حرارتی همسرش را به بیمارستان آورده بود،‌ اینک نیاز داشت یکی زیر بغلش را بگیرد و سوار ماشینش کند. به هر زحمتی بود، سوار شدند و به خانه آمدند. هیچ یک دوست نداشت صحبتی را آغاز کند. هر دو مغموم و هر دو گیج و منگ. پس از نیم ساعت پیاده روی از این اتاق به آن اتاق، نامدار زبان گشود و چاره جویی کرد. گوهرپاک ساده تر از آن بود که در این موارد راهی به نظرش برسد. تجریه شهرنشینی اش با احتساب آن سی و سه روز سیاه، کلاً به دو ماه نمی رسید. به ناچار توپ را به زمین نامدار حواله کرد. شاید تجربه ده سال اقامت در این شهر بندری، یاری اش کند. نامدار بشکنی زد و گفت: مهم نیست بچه مال کیه! می ریم سر به نیستش می کنیم. ما قرار گذاشتیم همه چی رو از اول بریم. نامدار صحبت از چیزی می کرد که تا آن هنگام به گوش گوهرپاک نخورده بود. اهالی سمانه هم واژه سقط جنین نشنیده بودند. پس بی هیچ مقاومتی تسلیم نظر شوهر شد. اما او در خرمشهر فرد شناخته شده ای بود. بنابراین نمی شد همان جا ترتیب کار را بدهند. از طریق دوستانش، آدرس پزشکی ماهر در آبادان را گرفت و با مبلغ قابل توجهی رفت. هر چه بود به نیمه شب نکشیده از کابوس آن جنین سرگردان بیرون آمد و جسم نزار همسرش را بازگرداند. چند هفته ای طول کشید تا گوهرپاک سلامتی اش را باز یابد. در این مدت،‌ نامدار خیلی کم بیرون می رفت و بیشتر نگهبان و پرستار همسرش بود. عشق و علاقه اش به او نیز بیشتر و بیشتر شد. با آن که مدتی کارش تق و لق شده بود ولی با بهبودی گوهرپاک، سرعتش را بالا برد و سر و سامانی به تعمیرگاهش داد. عشق گوهرپاک همواره در وجودش می جوشید. دیگر نمی توانست مانند گذشته به دریا برود. آدم می فرستاد و برای این که کم نیاورد، آدم جدید گرفت و آموزش داد. کسب و کارش رونق خوبی گرفت. گر چه پیش از آن هم بی رونق نبود.

ماه ها پشت سر هم می گذشتند و کم کم وزن گوهرپاک بالا می رفت. نه آن قدر که نامدار نتواند بلندش کند و از خوشحالی در اتاق چرخ بزند. شوق پدر شدن، گاهی او را همانند مجنون ها می نمایاند. گوهرپاک در این گونه موارد فرصت را مغتنم می دید و برخی خواسته هایش را عنوان می کرد. از جمله یک بار پرسید: واسه زایمان با همین وانت قراضه می خوای منو ببری بیمارستان؟ و نامدار که سرخوش از شور و مستی بود، گفت: غلط بکنم. واسه گوهر عزیزم سواری مدل روز می خرم. گذشت و گذشت تا شکم زنش حسابی بالا آمد. کم کم برای خریدن سواری دیر می شد. خودش قول داده بود. یک روز به هر زحمتی بود گوهرپاک و کوچولوی درون زهدانش را سوار همان وانت کرد تا بروند و یک سواری نو بخرند. چون مشکل مالی نداشت، دم در یک ماشین فروشی مدل بالا با کلی سواری نو و دست دوم آمریکایی ایستاد. نباید با آن حال و روز گوهرپاک را بیرون می آورد. زیر بغلش را گرفت تا به ماشین ها نزدیک شود و خودش انتخاب کند. هنوز یکی دو ماشین را از دید نگذرانده بودند که گوهرپاک با دیدن یک شورلت نوی مشکی رنگ حالش دگرگون شد. گر چه آن طوفان بلا، شب هنگام زیر نور ماه رخ داده بود ولی قیافه ماشین را خوب به خاطر داشت. چشمانش سیاهی رفت و نامدار هم به نیکی دریافت چه اشتباهی کرده است. فوری و به کمک یکی از مغازه داران او را درون وانت برد و یک راست در اتاق زایمان بیمارستان خرمشهر فرود آمد. دکترش گفت که جای نگرانی وجود ندارد ولی تا فارغ شدن، نمی تواند او را به خانه ببرد. چند ساعت انتظار و دلهره و پشیمانی از یک طرف و شوق دو نیمه شدن گوهرپاک از سوی دیگر، امانش نمی داد. سرانجام یک پرستار شیک پوش و زیبا از اتاق بیرون آمد و مژده پسر داد. نامدار بی درنگ مژدگانی را در کفش نهاد و اجازه خواست نوزاد را ببیند. وقتی بر سر تخت آمد و دو عزیز خود را خوابیده یافت، اشک در چشمانش موج زد. می گفت: الان که وقت خواب نیست. پاشید ببینمتون.

پزشک مربوطه توصیه کرد، فعلاً تنهایشان بگذارد تا بعد و در ضمن گفت 24 ساعت باید این جا باشند تا مرخص کنیم. نامدار مقاومت نکرد و این را فرصت مغتنمی شمرد تا به وعده اش عمل کند. به سرعت در شهر پیچید و سراغ یک سواری مدل بالا به جز شورلت را گرفت. در بیشتر بنگاه ها فقط شورلت نوی آمریکایی وجود داشت. سرانجام توانست یک بنز مدل 1961 با رنگ زرد روشن پیدا کند. می دانست رنگ مورد علاقه گوهرپاک است و چه لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت هنگامی که زن محبوب و نورسیده اش را سوار آن کرد تا به آشیانه اش ببرد.

 

گوهرپاک

 

 در خانه جر و بحثی پیش نیامد. چند ماه پیش هر دو پذیرفته بودند، سهراب یا سوسن. پس تکلیف معلوم بود. ولی نامدار که طبع روانش همیشه به شوخی میل داشت، گفت: خانم جان! سهراب که رسید. خودتو برا سوسن آماده کن! و خنده های مستانه ای که هر دو سر دادند. خنده هایی که برای گوهرپاک بکر بکر بودند. حتی در سمانه هم چنین خنده های عمیقی را تجربه نکرده بود.

هوای گرم جنوب مانع لحظه های خوش زندگی نبود. با وجود سهراب و نامدار، گوهرپاگ صاحب همه چیز بود. همسری زیبا و دوست داشتی برای نامدار و مادری دلسوز برای سهراب، در عین حال همسایه ای نیکو برای اهالی محل. موقعیت ویژه شوهر و همچنین رفتار نیکویش با اهالی محل و همکاران شوهرش، احترام زیادی را همواره به همراه داشت. زنان محله، به نوعی او را بزرگ خود می دانستند. گر چه در برابر خیلی از آن ها، سن و سالی نداشت. در بهار 1345 خورشیدی (1966 میلادی) سوسن کوچولو به خوشبخت ترین گروه سه نفری بندر خرمشهر پیوست. هم نامش و هم نانش از پیش آماده بود. فقط جای خالی جسم کوچکش بود که آن هم به سرعت باد در آغوش گوهرپاک جای گرفت. آن روزها بر در و دیوار شهر نوشته بودند: فرزند کمتر، زندگی بهتر و به همین دلیل قرار شد سوسن فرزند آخر باشد.

کار و بار نامدار حسابی گل کرده بود. تقاضا برای تعمیر لنج ها و کشتی های کوچک از بندر بوشهر و بندرعباس زیاد بود و او اصلاً فرصت نمی کرد به آن ها پاسخ دهد. بچه ها که بزرگ تر شدند، کمی دست و بالش بازتر شد و بیشتر به سفر می رفت. گاهی کویت، گاهی بصره، گاهی بوشهر و بیشتر هم در همان آبادان و خرمشهر تاب می خورد. فامیل های نامدار سالی یک بار به جنوب می آمدند ولی نامدار پس از پیوند با گوهرپاک، هیچگاه به زادگاهش در استان چهارمحال و بختیاری نمی رفت. با احترام زیادی که برای گوهرپاک قائل بود،‌ نمی خواست کابوس تلخ او را با دیدن شهرکرد و روستاهای اطراف زنده کند.

بچه هایش بزرگ شدند و راهی مدرسه. سهراب خیلی خوب پیش می رفت. علاوه بر درس خوانی، تابستان ها در کنار پدر و سایر استادکاران، به کار فنی می پرداخت. به گونه ای که در نوجوانی برای خودش کسی شده بود. نامدار می گفت: دیپلم بگیری، می فرستمت آلمان کشتی سازی بخونی. ولی سهراب بیشر عشق دانشکده نفت آبادان را در سر می پروراند. وقتی یک بار با اردوی دانش آموزی به دیدن آن جا رفته بود بود، حسابی به دلش نشسته بود. می گفت: دانشکده نفت تو همه ایران تکه. البته این اختلاف نظر هیچ تنشی میان پدر و پسر ایجاد نمی کرد.

سوسن شده بود فتوکپی گوهرپاک. این تقریباً نظر همه همسایه ها و آشنایان بود. خانم معلم سوسن که رابطه خوبی با خانواده نامدار داشت، به شوخی می گفت: همه زنا تولید مثل می کنن ولی گوهرپاک تولید عین. یعنی عین خودشو زاییده! این گفتار خانم معلم خیلی سر زبان ها چرخیده و چقدر برای گوهرپاک جالب بود.

آتش سوزی سینما رکس آبادان در تابستان 1357 خورشیدی (1978 میلادی) شوک بزرگی در میان آبادانی ها و اهالی خرمشهر درست کرد. تا آن هنگام این جزیره امن و آسایش هیچگاه چنین تلخکامی ای به خود ندیده بود. ولی هر چه بود تغییری در زایندگی و بالندگی آن سرزمین نگذاشت. آبادان همچنان آبادان بود و خرمشهر، همان خرمشهر. حتی طوفان بهمن 1357 (فوریه 1979 میلادی) چندان تغییری در زندگی جنوبی ها ایجاد نکرد. گر چه مقداری از برو بیای امثال نامدار کم شد.

زندگی عادی همچنان جریان داشت و کسی نمی توانست لنگر خوشبختی نامدار و خانواده اش را بیرون بکشد تا این که گرباد بلاهت از بیابان های عراق برخاست و آن شد که باید می شد. خانه و کاشانه نامدار، خیلی نزدیک به این موج سهمگین بود. گر چه از چند ماه پیش، وزش های مسمومی می وزیدند ولی آن قدر قوی نبودند که خراشی به زندگی نامدار بیفکنند اما این بار چهار ستون خانه اش به لرزه درآمد. به چند روز نکشیده، همه هیمنه نامدار از بین رفت. نه اسکله ای، نه لنجی و نه تعمیرگاهی. مانده بود، در این طوفان بیدادگر، چگونه خانواده اش را برهاند. او در این سرزمین، هیچ قوم و خویشی نداشت. آبادان را هم با توپ های سبک و سنگین نوازش می کردند. لاجرم می بایست، کوچ کرد. اما کجا؟ مگر نامدار به غیر از زادگاهش، جای دیگری بلد است؟

با اندک پولی که در اختیار داشت، بار و بنه اش را بست و همه ثروت و اعتبارش را برای کرکس ها گذاشت. راه بازگشت روشن بود، اهواز، اندیمشک، پلدختر، خرم آباد، ازنا، الیگودرز، داران، تیران، سامان و دست آخر شهرکرد. این بازگشت البته برای گوهرپاک اصلاً جالب نبود. بریدن از سرزمینی که پاکی اش را به او بازگردانده بود و سرزمینی که عشق را با همه اجزایش به او بخشیده بود، خیلی سخت می نمود. از سوی دیگر بازگشت به سرزمینی که آغازگر تلخ ترین کابوس زندگی اش بود، چه لطفی می توانست داشته باشد؟ اما هر چه بود به گفته سعدی: جان شیرین خوش است و بنابراین لازم است این خوشی را از سلول های بدن دریغ نکنیم. لاجرم رفتند و خرمشهر به دو ماه نکشیده، شد خرابشهر و این طلسم بر گردنش ماند که ماند.

زندگی در خانه ای اجاره ای،‌ آن هم شهری کوچک ولو این که مرکز استان باشد، هیچ جذابیتی برای خانواده نامدار نداشت. به ویژه آن که رویای دانشکده نفت آبادان و یا رفتن به آلمان برای سهراب هم از میان رفت. درس خواندن در شرایط جنگی و جنگزدگی، چنگی به دل نمی زد. پاییز 1359 خورشیدی (1980 میلادی) وقتی هجده ساله شد، احضارش کردند و چاره نبود جز این که لباس زرم بپوشد و به میدان برود. گر چه گریزی از این ماجرا نبود ولی خود سهراب هم بدش نمی آمد رو در روی کسانی قرار بگیرد که همه چیزشان را به گلوله بسته بودند. اتفاقاً در هنگ ژاندارمری شهرکرد خیلی اصرار داشت به آبادان یا خرمشهر فرستاده شود. دوره آموزشی به سرعت برق پایان گرفت و سهراب از زندگی جنگزدگی به زندگی جنگی وارد شد.

وقتی به منطقه جنگی رسید، سربازان ایرانی محاصره آبادان را به تازگی در هم شکسته و اجازه نداده بودند تراژدی خرمشهر در این جا هم تکرار شود. سهراب به یگانی پیوست که وظیفه نگهبانی از مرز آبی ایران واقع در میان اروند رود را بر عهده داشت. کنار آب، سنگرهایی برای نگهبانی ساخته بودند ولی محل خواب شان پنجاه متر عقب تر، در یک ساختمان دو طبقه آجری و بسیار ترکش خورده بود. ساختمانی که دیوار نداشت و دور تا دورش نخلستان بود. حدود بیست پنج سرباز وظیفه و پاسدار و ارتشی در این ساختمان اقامت داشتند. چند تن از سربازان به نقل از یک استوار کهنه کار ارتش پچ پچ می کردند که این ساختمان پیش از انقلاب یک فاحشه خانه بوده است. با آن که فضای حاکم بر منطقه جنگی، ترکیبی از تمایلات میهنی و مذهبی بود و اساساً جایی برای بروز خواهش های نفسانی وجود نداشت ولی بر مصداق وصف العیش نصف العیش، صحبت زیادی پیرامون آن می شد تا این که فرمانده دسته شان برادر شریف، نهیب زد و از همه خواست دیگر پیرامون این موضوع صحبتی نکنند. می گفت: پیش از انقلاب این جا هر چی بوده مهم نیست. الان وجب به وجب این خاک مقدسه. خون زیادی ریخته شده. حرمتش رو نگه دارید.

 با شکست نیروهای عراقی در محاصره آبادان،‌ کم کم زمزمه آزاد سازی خرمشهر در میان ایرانی ها شکل گرفت. همه امروز و فردا می کردند تا سهمی در این ماجرا داشته باشند. به ویژه سهراب که از بابت اشغال خانه پدری اش دلی پرخون داشت. پس از پانزده ماه، سر انجام  به قول حافظ، رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند. ساز و برگ آراستند و در نوروز 1361 خورشیدی (مارس 1982 میلادی) به صف دشمن کوبیدند. اما خرمشهری که سی و چهار روز مقاومت کرده بود تا به دست عراقی ها نیفتد، این بار برای بازگشتن سر سنگینی می کرد. دو ماه جنگ شبانه روزی ادامه داشت. لازم بود برای آزادی اش از سرزمین های دور آغاز کنند، جایی که ارتش عراق پایگاه های موشکی داشت و همواره تهدید کننده درون مرزها بود. سرانجام نخستین گروه از سربازان ایرانی در روز سوم خرداد (24 ماه می میلادی) وارد کوچه پس کوچه های خرمشهر شدند.

 

 

خرمشهر پس از آزادی

 

تا هجده ماه در این خاک، پای هیچ ایرانی گرد و خاک نکرده بود. برای همین چه گرد و خاکی کردند بچه های ارتش و سپاه و بسیج. انگار این خرابه ها، شمایل گلدن آی لندن Golden Eye را داشتند که این چنین دور تا دورش می گشتند و ذوق می کردند. خانه های صاف شده با بولدوذر، تیرآهن های علم شده، کوچه های پر از آشغال و پیکان های سوخته و آویخته بر جای جای شهر چقدر مشتری داشت، خیلی بیشتر از موزه لوور! کسی تأسف نمی خورد. همه خوشحال بودند. برای تأسف خوردن وقت بسیار بود. آن روز فقط می بایست فریاد کرد. همچون دیوانه ها از این سو به آن سو دوید. سهراب هم دست کمی از ‌سایرین نداشت. نتوانست خانه شان را پیدا کند. نه خیابانی بود و نه پلاکی. تا چند کیلومتر زمین فوتبالی پر از آجر و سنگ و در و پنجره شکسته. فقط می توانستی آزادی را ببینی. گویا سهم خرمشهر از این پس فقط آزادی بود نه آبادی!

 

 

خرمشهر پس از آزادی

 

خرمشهر پس از آزادی

 

خرمشهر پس از آزادی

 

خرمشهر پس از آزادی 

 

شوق پیروزی فراتر از احساس بود و خرد در این معادله جاگاهی نداشت. چه رزمندگان حاضر در میدان جنگ و چه سایر مردم در جای جای ایران زمین. با آن که نیروهای عراقی شکست را پذیرفته بودند و تلاش چندانی برای اشغال دوباره خرمشهر نمی کردند، بخشی از نیروهای ایران به پیشروی ادامه دادند. انگار می خواستند بهای غارت میهن شان را باز پس گیرند. سهراب نیز با آن ها بود و این شد که از فردایش دیگر خبری از او نشد، نه زنده و نه مرده.

در شهرکرد هم غوغایی برپا بود درست مثل خود خرمشهر و درست مثل بیرجند و خلخال و کرمان و یزد. همه جا شور بود و بس. از همه شادتر جنگزده ها بودند. پس از دو سال امید داشتند به کاشانه شان بازگردند و آن را از نو بسازند. گوهرپاک و نامدار نیز خیلی خوشحال بودند و البته حالی دوگانه داشتند. هیچ خبری از سهراب نبود. شوق آزادی خرمشهر با فراق و بی خبری از سهراب، آتشی عجیب در دل شان افروخته بود. دست شان هم به جایی نمی رسید و آن قدر انتظار و غم خوردن به درازا کشید تا سه ماه بعد سازمان صلیب سرخ جهانی از طریق نمایندگی اش هلال احمر به خانواده نامدار شفیعی پیام داد که سهراب اسیر شده است و چندی بعد نخستین نامه اش رسید.

سال های دوری به درازا کشید. آنان که امیدوار بودند با آزادی خرمشهر، فرزندان در بندشان هم به زودی آزاد می شوند و به میهن باز می گردند، خیلی زود نا امید شدند. حالا حالاها صبر می باید. آن قدر که سنت دو فرزندی خانواده بشکند و سلمان کوچک موقتاً جای سهراب را بگیرد. آن قدر که دخترکان بالغ شوند و به خانه بخت بروند. آن قدر که قد نامدار خم شود و هیچ گاه نتواند اعتبار دیرین خود را باز یابد و بدین گونه کم کم سوسن به خانه بخت رفت و مادرش را با سلمان پنج ساله تنها گذاشت. نامدار هم با کار پیوسته در یک تعمیرگاه خودروهای سنگین، همچنان نان آور خانواده بود. دیری نگذشت سوسن با سمیرای کوچکش به محفل خانوادگی شان نوری بخشید. این نو رسیده در نبود سهراب، خیلی به گوهرپاک و نامدار، نیرو می داد. انگار هنوز در خرمشهرند و نخستین تجربه پدر بودن و مادر شدن را پشت سر می گذرانند.

نیمه های تابستان 1369 خورشیدی (1990 میلادی) خبر آمد که صدام حسین پدیرفته تا اسرای دو طرف مبادله شوند. در آن روزگار ناخوش احوالی نامدار و گوهرپاک، هیچ خبری نمی توانست این قدر آن ها را زنده کند. شوق دیدار فرزند پس از سال ها دوری و اسارت در چنگال دشمن، کمی قد خمیده شان را بهبود بخشید و آماده پذیرایی شدند. نامدار از شوق این ماجرا، به کمیته استقبال پیوست و کارش شده بود رتق و فتق اسرای آزاد شده تا لحظه ای که قدم به خانه شان بگذارند. به شوق سهراب هر روز به پادگانی در ده کیلومتری جنوب شهرکرد می رفت. آن جا محل قرنطینه آزادگان بود. جایی که ابتدا خانواده های نزدیک با عزیزان شان رو به رو می شدند. خبر آمده بود سهراب نیز قطعاً ‌می آید ولی تاریخش معلوم نبود. در خانه نامدار،‌ هر شب صحبت آزادگانی بود که چگونه با خانواده هایشان رو به رو می شدند. با هر تعریفی، ‌گوهرپاک خود را برای رویارویی با سهراب آماده می کرد. هر روز تا غروب منتظر خبری بود تا این که یکی از همین روزها، خبر آوردند کاروان شادی آزادگان پیش از ورود به یکی از روستاها، دچار سانحه شده و یک آزاده به همراه نامدار شفیعی در دم جان سپرده اند.

 

آزادگان جنگ

 

ملغمه عجیبی شده بود. فراق نامدار از یک طرف و انتظار دیدار با سهراب از سوی دیگر. چاره ای نبود. به شیوه معمول جامه سیاه پوشیدند و آن کردند که عرف رایج حکم می کرد. هر روز گریه و هر روز مواجهه با افرادی که برای همدردی می آیند و می روند. به سان کشته شدگان هشت سال جنگ،‌ برای نامدار هم حجله ای سرخ آراستند و عکسش را میان آن نهادند. روز هفتم بود. همه آماده ناهار بودند تا بعد به مسجد بروند. پیک شادی از راه رسید و گفت امروز بعد از ظهر بیایند همان پادگان برای دیدن سهراب. موضوع از آن چه که بود پیچیده تر شد. صحنه رو به رو شدن با سهراب آن هم در فراق پدر تازه گذشته، چگونه می تواند باشد؟ چه باید گفت؟ و چه نگفت؟ این ها نمونه ای از پرسش هایی بودند که در سر گوهرپاک رژه می رفتند. چاره ای نبود جز این که مراسم شب هفت را بگذارند و بروند. کمتر از نیم ساعت راه بود و چه صحنه غریبی وقتی به در پادگان رسیدند. پدران و مادران زیادی آن جا بودند. به ترتیب وارد و با عزیزان شان رو به رو می شدند. صدای فریاد همراه با جیغ و داد. برای گوهرپاک خیلی عجیب بود که چرا کسی نمی خندد. مگر سایر استقبال کنندگان نیز همچون او عزادارند؟ مگر در استقبال باید این گونه بود؟

نوبت خود و دخترش سوسن رسید. وقتی وارد شدند خیلی طول نکشید تا آشنای دیرین را شناختند. هیچ کس نمی خندید. حتی مأموران پادگان اشک می ریختند. گوهرپاک همان کاری را کرد که چند لحظه پیش خودش ایراد می گرفت. فریاد کشید. آن قدر که انگار همین الان جگر گوشه اش را با تیر زده باشند. سوسن نیز همین طور و سهراب هم نتوانست دلداری شان بدهد. دیوانه وار و اشک ریزان به آنی خود را در آغوش مادر و خواهر یافت. با وجود آن شوریدگی و ذوق زدگی بی اندازه، همچنان که در آغوش مادر بود، اطرافش را دید می زد. آدم بسیار بود و انتظار نداشت به سرعت ببیندش. طولانی شد و نا امید. پس زبان گشود و خطاب به مادر: پس بابا کو؟ آن هنگام هر چیزی از گوهرپاک می شد پرسید غیر از این پرسش دردناک. چه بگوید؟ مگر او چه قدر بدهکار است که این چنین باید پاسخگوی هر حرکتی باشد؟ به هر صورت راضی اش کردند که در سانحه تصادف آسیب دیده و نتوانست بیاید. سهراب را همانند سایر آزادگان سوار بر یک وانت نظامی کردند و پیش از آن که وارد شهر شوند، او را در عقب ماشین طوری جا سازی کردند تا همه مردم و استقبال کنندگان به راحتی ببینند.

وقتی به در خانه رسیدند، گوهرپاک و دیگر همراهان تازه متوجه شدند برای دروغ شان،‌ صحنه سازی نکرده اند و این شد که چشم سهراب به عکس درون حجله افتاد. زود فهمید ماجرا همین تازگی ها بوده است. دیگر از کسی چیزی نپرسید و رو به روی حجله نشست و با صدایی بغض آلود گلایه ها آغاز کرد: تو که این همه سال صبر کردی بابا. ده روز دیگه هم روش. مگه نمی گفتی سربازی مو تموم کنم می فرستی آلمان کشتی سازی بخونم. پس چی شد؟ من هشت سال به عشق تو کتک خوردم بابا. گفتم می آم می بینمت تلافیش در می آد. چرا رفتی؟ چرا؟

کسی را تاب مقاومت نبود. برای دلداری هم آدمی پیدا نمی شد. همه جمعیت خودشان سراسر آتش بودند و می سوختند. آن قدر گریستند تا فریادشان به ناله های آرام تبدیل شد. سهراب برخاست و درون حجله عکس جوان دیگری هم دید. طلبکارانه پرسید: این دیگه کیه؟ و گوهرپاک با چشمانی پر از اشک سر برگرداند و به سوسن خیره شد. نگاه سهراب به تعقیب نگاه مادر بر چهره سوسن هنگامی که سمیرایش را در بغل می فشرد و سر به زیر اشک می ریخت، فرود آمد. تا سهراب دهان باز کند، صدای بغض آلود گوهرپاک بلند شد: اون بابای سمیراست. دو سال پیش تو شلمچه شهید شد!

 

 

توضیحات:

* اصطلاح گرگ و میش به لحظات نخستین طلوع یا غروب خورشید می گویند که روشنایی هوا نه کاملاً به شب و نه کاملاً به روز می زند.

** لباس بلند مردان عرب دشداشه نام دارد

*** نام یک رقص عربی

  

این داستان در روز 16 مهر 1389 خورشیدی برابر با هشتم اکتبر 2010 میلادی به پایان رسید و اینک دو نکته و تمام:

 

الف- ‌در استان چهارمحال و بختیاری، روستایی به نام سمانه وجود ندارد.

ب- ‌گوهرپاک همان خرمشهر است.

 

 

مطالب مرتبط: 

 

  آهنگی برای جشن تولد خرمشهر

داستان روناک

رویای یک زن خیابانی

 من انقلابو دوس دارم

  سفرنامه ترکیه

 


کلمات کلیدی: خرمشهر ،آزادگان ،آبادان ،جنگ