روناک - روزگار ما
 

روزگار ما

در باره رفتار بنی آدم

این اندام زیبا نصیب که خواهد شد
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤  

داستان روناک

این اندام زیبا نصیب که خواهد شد

روناک بهمن ماه 1327 خورشیدی (فوریه 1949 میلادی) در تهران به دنیا آمد. همان روز در دانشگاه تهران به محمد رضا پهلوی تیراندازی شد ولی جان سالم به در برد. احترام سلطان مادر بزرگ روناک، نوه خویش را بد شگون می دانست. چون هم زمان با تولد روناک به شاه مملکت حمله کرده بودند. اما پدر و مادرش اعتقادی به این خرافات نداشتند.

بهمن ماه سال 1337 (1959 میلادی) روناک خیلی خوشگل و دوست داشتنی شده بود. آن قدر خوشگل که در مدرسه هر دختری برای دوستی با او جلو می افتاد. وقتی دبیرستانی شد، اندام زیبایش با خوشگلی اش پیمان همکاری بستند. حالا دیگه خیلی ها به دنبالش بودند. توی فامیل، در خیابان، مدرسه و هر جا که نرینه ای از ابناء حضرت آدم او را می دید. اما او همه را پس می زد. چه آن ها که برای یک شب می خواستنش، چه آن ها که چند شب و چه آن ها که برای همه عمر پا پیش می گذاشتند. خودش هم دقیقاً نمی دانست چرا ولی همیشه می گفت «این ها به هوس اندام زیبای من آمده اند. نمی خواهم بازیچه هوس شان باشم. مرد زندگی من غیر از این هاست.»

بهمن ماه سال 1347 (1969 میلادی) وقتی ترم سوم دانشگاه تهران را پشت سر می گذاشت، مشتریانش، هم بیشتر بودند و هم خوش تیپ تر اما روناک سخت تر و سخت تر. کار از دانشجوها گذشته بود. اساتید و کارمندان عالی رتبه نیز در لیست انتظار بودند تا شاید پروازی به یاد ماندنی با او تجربه کنند ولی این ایرباس خوش قد و قامت گویا زمین گیر شده بود و به قول بر و بچه های هوانوردی ground. او خود را خیلی بالاتر از آن ها می دید و امیدوارانه همچنان چشم به راه مرد آرزوهایش بود.

 

رویای یک زن خیابانی

 

در بهمن ماه سال 1357 (1979 میلادی) روناک زیباتر از گذشته، خوش اندام، بسیار جذاب، تحصیل کرده، صاحب شغل خوب و ... و ... و آن قدر صاحب جذابیت های دیگر شده بود که سر جمع همه این ها فقط کارخانه حسرت سازی او را رونق می داد و بس. از آن همه کمالات و جمالات، حظی به احدی نمی رسید. در این سال انقلاب شد ولی نه در دل روناک، فقط در سطح خیابان ها.

سال 1367 (1989 میلادی) جنگ هشت ساله ایران و عراق پایان یافت. روناک در بهمن ماه همین سال، چهل سالگی اش را جشن گرفت. خودش بود و خانواده اش و چند تن از همکلاسی های دانشگاهی که با شوهران شان آمده بودند. خیلی خوش گذشت. به وِیژه تیکه هایی که همکلاسی هایش می انداختند. رودابه هنگام خداحافظی در گوش روناک پچ پچی کرد. «ببینم رونی جون! این اندام زیبا آخرش نصیب کی می شه؟» و پشت سرش خنده هایی برای روپوشانی و خداحافظی سر دادند.

پنجاه سالگی روناک در سال 1377 (1999 میلادی) بود. سالی بسیار متفاوت، فضای باز سیاسی، روزنامه های رنگارنگ، اخبار جور واجور، قتل های زنجیره ای و البته پیشنهادات اندکی از گوشه و کنار برای تسلیم شدن روناک. هنوز هم مشتری داشت. از همه قشری بودند، بازاری، استاد دانشگاه، سیاستمدار، روحانی و حتی یکی دو دانشجوی دلباخته مشنگ! هر کسی از ظن خود یار بود و روناک همچنان اهل انکار. به فراتر از این ها می نگریست. مرد آرزوهایش با آن چه به سراغش می آمد، خیلی فاصله داشت. شده بود بولدوزری که با تیغ بلند «نه» همه خواستگاران را به دره می ریخت.

سال 1387 (2009 میلادی) شصت ساله شد، کمی تا قسمتی پیر همراه با آرواره هایی نیمه آویزان که به زور بطونه کاری، سیخونکی به دوره جوانی اش می زد. دیگر پرنده ای پیرامونش آواز خواهش سر نمی داد. سال بعد وقتی پا به شصت و یک سالگی نهاد، برای نخستین بار دست به انتخاب زد. شناسنامه بی خط و خالش را برداشت و آن را مهمور به مهر انتخابات کرد. فردای آن روز پشیمان شد ولی به روی خودش نیاورد. هیچ ادعایی نداشت. حتی به خیابان هم نیامد. فقط افسرده شد. افسرده از یک انتخاب و افسرده از یک عمر عدم انتخاب، از این که هیچ گاه مرد آرزوهایش را به دست نیاورده است.

روناک سرانجام تسلیم شد. بهمن ماه 1388 (2010 میلادی) مرد. اندام خیره کننده اش برای مرده شوران خیلی تازگی داشت و خنده کنان چه تیکه هایی که به جسم بی جانش نینداختند. چیزی به پایان کار نمانده بود. به تندی سفید پیچش کردند و کشان کشان تا پای میز مذاکره بردند. قرارداد کاملاً استعماری و به شیوه انگلیسی تنظیم شده بود. منطقه شمال (بالا تنه) سهم موریانه ها و منطقه جنوب (پایین تنه) سهم کرم ها گردید. از آن همه جمال و جبروت روناک مشتی استخوان بر جای ماند، بدون مشتری، بدون خاطره، انگار هرگز نبود.

 

 

مطالب مرتبط:

رویای یک زن خیابانی

داستان گوهرپاک

 من انقلابو دوس دارم


کلمات کلیدی: خواستگار ،زیبایی ،روناک ،دختر